نام کاربري:    کلمه عبور:     
عضويت  |  پرسش و پاسخ  |  جستجو  |  ورود
دریافت آخرین نسخه phpBB فارسی (phpBB 3.0.10 فارسی)


کتاب راهنمای جامع تصویری phpBB فارسی به زبان خیلی ساده

  پرتال  \  صفحه اصلي  \  هاستينگ مقصد  \  ثبت دامنه  \  فروشگاه مقصد  \  پروژه phpbb فارسی  \  جستجو  \  پرسش و پاسخ
  مشاهده پست هاي بدون جواب  /  نمايش مبحث هاي فعال  /  مشاهده پست هاي جديد  /  نمايش پست هاي شما  /  مشاهده پست های خوانده نشده





جهت استفاده از تمامی امکانات سایت  باید وارد  و یا عضو شوید

خروج




داستان هاي كوتاه Short Story


+ ارسال مبحث جديد + ارسال پاسخ
 صفحه 7 از 20 |      1 ... 4, 5, 6, 7, 8, 9, 10 ... 20  
 موضوع پست:
پستارسال شده در: شنبه 15 دی 1385, 03:18 
آفلاين
عضو نيمه فعال
عضو نيمه فعال
نماد کاربر
تاريخ عضويت: چهارشنبه 18 مرداد 1385, 23:27
پست ها : 112
سن: 23
محل سکونت: Dar hamin nazdiki
تشکر کرده: 0 بار
تشکر شده: 1 بار
امتیاز: 0
اعتبار خوشنامی: 0
بی اعتبار
پزشك قانوني به تيمارستان دولتي سركشي مي‌كرد. مردي را ميان ديوانگان ديد كه به نظر خيلي باهوش مي‌آمد. او را پيش خواند و با كمال مهرباني پرسيد كه: شما را به چه علت به تيمارستان آورده‌اند؟

مرد در جواب گفت: آقاي دكتر! بنده زني گرفته‌ام كه دختر هجده‌ساله‌اي داشت. يك روز پدرم از اين دختر خوشش آمد و او را گرفت و از آن روز، زن من مادرزن پدر شوهرش شد. چندي بعد دختر زن بنده كه زن پدرم بود پسري زاييد. اين پسر، برادر من شد زيرا پسر پدرم بود.

اما در همان حال نوه زنم و از اينقرار نوه بنده هم مي‌شد و من پدر بزرگ برادر ناتني خود شده بودم. چندي بعد زن بنده هم زاييد و از آن روز زن پدرم خواهر ناتني پسرم و ضمنا مادر بزرگ او شد. در صورتي كه پسرم برادر مادربزرگ خود و ضمنا نوه او بود.

از طرفي چون مادر فعلي من، يعني دختر زنم، خواهر پسرم مي‌شود، بنده ظاهرا خواهرزاده پسرم شده‌ام. ضمنا من پدر و مادر و پدربزرگ خود هستم، پسر پدرم نيز هم برادر و هم نوه من است!

آقاي دكتر!‌ اگر شما هم به چنين مصيبتي گرفتار مي‌شديد،‌ قطعا كارتان به تيمارستان مي‌كشيد

_________________
يادمان باشد اگر خاطرمان تنها شد طلب عشق ز هر بي سر و پايي نکنيم يادمان باشد اگر اين دلمان بي کس شد طلب مهر ز هر چشم خماري نکنيم يادمان باشد که دگر ليلي و مجنوني نيست به چه قيمت دلمان بهر کسي چاک کنيم يادمان باشد که در اين بحر دو رنگي و ريا دگر حتي طلب آب ز دريا نکنيم يادمان باشد اگر از پس هر شب روزيست دگر آن روز پي قلب سياهي نرويم يادمان باشد اگر شمعي و پروانه به يکجا ديديم طلب سوختن بال و پر کس نکنيم ولي آخر تو بگو با دل من چه کنيم؟


مشخصات

ربات تبليغات

وضعيت : آنلاين

محل سکونت : مقصد

علايق : تبليغات

 موضوع پست:
پستارسال شده در: شنبه 15 دی 1385, 03:20 
آفلاين
عضو نيمه فعال
عضو نيمه فعال
نماد کاربر
تاريخ عضويت: چهارشنبه 18 مرداد 1385, 23:27
پست ها : 112
سن: 23
محل سکونت: Dar hamin nazdiki
تشکر کرده: 0 بار
تشکر شده: 1 بار
امتیاز: 0
اعتبار خوشنامی: 0
بی اعتبار
زخمي‌

فيل كاورد جولير






خورشيد بر پس كله اش مي‌‌تابيد. همانطور كه ماجراي بازي نهايي ديشب را، مطالعه مي‌‌كرد مي‌‌توانست، چكه چكه كردن عرق را، بر دو طرف صورتش، احساس كند. شب قبل، نيمه دوم را از دست داده بود. احتياجش به خواب، بر علاقه اش به بازي چربيده بود.
يكي از مهمترين بازي ها يي بود كه تا حال برگزار شده بود. بازي اي كه در مورد آن سالها بود كه صحبت مي‌شد و او آنرا از دست داده بود. خسته بود، و به خواب احتياج داشت، چرا كة‌ ك روز سخت كاري را پشت سر گذاشته بود.
خوابش عميق و بدون خواب ديدن بود. صبح سر حال از خواب، برخاست، اما احساس سرخوشي اش ديري نپاييد.  
سالها بود كه روزي دوازده ساعت، در يك شركت كشتي راني، به عنوان يك سر مكانيك شناخته شده، كار مي‌‌كرد، و وظيفه حفظ و نگهداري ماشينهاي باربري، به دوشش بود.
  بازي به انتهاي نيمه اول، نزديك شده بود. از روي بازي هاي قبلي مي‌‌توانست پيش بيني كند كه اتفاق خاصي در انتهاي بازي نمي‌افتد. هر دو تيم بي تعصب بازي مي‌‌كردند و از آغاز تا پايان بازي، به ندرت، صد صد تلاششان را مي‌‌كردند. به نظر مي‌‌رسيد كه هيچكدام از تيمها نمي‌‌خواستند به باخت، تن دهند.  
همواره به كارهاي مكانيكي علاقه مند بود. و سالهاي سال، از كار در تعمير گاه لذت مي‌‌برد. اين كار، برايش شغل كاملي به حساب مي‌امد، و از اينكه هر روز، سر كار مي‌‌رفت، لذت مي‌‌برد.
يك سال و نيم پيش، تغييرات موثري در شركت كشتيراني ايجاد شده بود. كاهش قيمتها ، به كاهش كارمندان و جانشيني ابزار و لوازم منجر شده بود. روحيه كاركنان پايين آمده بود، و بيشتر مكانيك ها، دنبال كاري در ديگر تعمير گاه ها مي‌‌گشتند.
روزنامه، داراي گزارشها و تفسيرهاي متعدد، در باره بازي بود. شروع به خواندن گزارشي كرده بود كه به وسيلة‌ كي از ورزشي نويسان مورد علاقه اش، نوشته شده بود.
سگش را بيرون خانه رها كرده بود و حالا، هيچ خبري از او نداشت. ملك او، حصار كشي شده بود، و سگ ميان اندام شكاري اش، آزادانه در چمن پشت منزل، به گشت زني مي‌
پرداخت. با صداي زوزه سگ، توجه اش به آن سمت جلب شد. ديد كه سگ دارد چيزهايي را بو، مي‌‌كشد.
پايين را كه نگاه كرد، خرگوش كوچكي را مشاهده كرد، كه بيشتر از شش اينچ بيشتر درازا نداشت. پوزه زيرين سگ مي‌لرزيد. سگ سرش را بالا آورد، و او را نگاه كرد. سپس سرش را به سمت حيوان كوچك، بر گرداند. همين كه مرد، سگ را به نام صدا كرد، سگ براي گرفتن خرگوش جستي زد و او را قاپيد.  
سگ يك قدم عقب رفت و هوشمندانه به مرد زل زد. همچنان كه تصميم داشت خرگوش را نگه دارد، خرگوش، كوشش ضعيفي براي رهايي كرد. سگ از پاهاي عقبي خرگوش گرفته بود.
مرد مي‌‌توانست صداي تپش قلب خرگوش را احساس كند. خرگوش با چشمهاي گشاد حيرت زده اش، به او نگاه مي‌‌كرد. مرد، پشت گردنش را نوازش كرد، در انديشه اينكه شايد حيوان كوچك را تسكين دهد. ناگهان، متوجة‌ ك زخم بزرگ، در طرف راست بدن حيوان شد. خون اندكي از زخمش جاري بود و آشكارا، ران خرگوش را سرخ و تيره كرده بود. مرد مي‌‌توانست سوراخ عميق زخم را، بر ماهيچه خرگوش مشاهده كند. قلبش به شدت شروع به زدن كرد، وقتي متوجه شد خرگوش جراحت كشنده اي، يافته است.
حصارهاي اطراف، خانه اش را از گربه ها محافظت مي‌‌كرد. و مرد مي‌دانست كه خرگوش، مورد حملة‌ كي از آنها قرار گرفته، اما موفق شده است، فرار كند. خرگوش، از كنار حصار هاي خانه مرد، مي‌‌گذشته كه به وسيله سگ شكاري او
نجات مي‌يابد. سگ، حيوان زخمي‌‌را به حكم غريزة‌ ا شايد به خاطر دلسوزي، با چنگالهايش، گرفته بود.  
مرد لحظه اي فكر كرد كه با خرگوش، چه كند. به احتمال زياد، ‌نمي‌‌توانست از زخم، جان سالم بدر ببرد. آيا مي‌‌توانست او را، به سرعت بكشد، تا از اين فلاكت، خلاصش كند، و يا چند روزي، از او پرستاري كند تميزش كند و زخمش را ببندد ؟
اگر چه ممكن بود كاري انساني تلقي شود، آيا حق يا جراتش را داشت، كه حيوان را بكشد ؟ مي‌دانست كه هرگز، نمي‌‌تواند خودش را مجبور به اين كار كند.
پرستاري از او هم، خودش مسئله اي بود. زخم آشكارا، كشنده به نظر مي‌‌رسيد. مدتي هم طول مي‌‌كشيد، تا از پا در آيد. خرگوش را گرفت و وارد محوطه اطراف خانه اش شد. به نرمي‌‌خرگوش را، در طرف ديگر حصار رها كرد، جايي كه تا مدتي كوتاه، از دست گربه ها راحت بود. لختي، تماشايش كرد كه به آهستگي و لنگان لنگان، به سمت جنگل، مي‌‌رفت.
مرد برگشت و روي صندلي اش نشست، روزنامه را برداشت، لحظه اي به خرگوش فكر كرد، سپس پاراگراف اول مقاله اي را كه قبلاً داشت مي‌‌خواند، پي گرفت. تفسير بازي حاكي از اين بود كه نيمه دومي‌‌به اين جالبي تا حال انجام نشده بود. همچنان كه تفسير را دنبال مي‌‌كرد، به خاطر از دست دادن بازي، زير لب ناسزايي، نثار كرد. آرزو داشت كاش آنقدر زمان در اختيار داشت، كه مي‌‌توانست نيمه دوم را ببيند. به دست و پاكردن شغلي ديگر مي‌انديشيد.
سگ آهسته نشست. از روزنه حصار، به خرگوشي كه لنگان لنگان دور مي‌شد، چشم دوخت.

_________________
يادمان باشد اگر خاطرمان تنها شد طلب عشق ز هر بي سر و پايي نکنيم يادمان باشد اگر اين دلمان بي کس شد طلب مهر ز هر چشم خماري نکنيم يادمان باشد که دگر ليلي و مجنوني نيست به چه قيمت دلمان بهر کسي چاک کنيم يادمان باشد که در اين بحر دو رنگي و ريا دگر حتي طلب آب ز دريا نکنيم يادمان باشد اگر از پس هر شب روزيست دگر آن روز پي قلب سياهي نرويم يادمان باشد اگر شمعي و پروانه به يکجا ديديم طلب سوختن بال و پر کس نکنيم ولي آخر تو بگو با دل من چه کنيم؟


مشخصات

ربات تبليغات

وضعيت : آنلاين

محل سکونت : مقصد

علايق : تبليغات

 موضوع پست:
پستارسال شده در: سه شنبه 26 دی 1385, 09:39 
آفلاين
عضو سايت
عضو سايت
نماد کاربر
تاريخ عضويت: چهارشنبه 15 آذر 1385, 12:14
پست ها : 22
تشکر کرده: 0 بار
تشکر شده: 0 بار
امتیاز: 0
اعتبار خوشنامی: 0
بی اعتبار
ديگه داد ژنرال در اومده بود: ديويد! آخه من به تو چي بگم؟ اين چه طرز تير اندازي كردنه؟ تو چرا بلد نيستي نشونه بگيري؟ ببين براي آخرين بار و آخرين بار ميگم: اين شيار رو با نوك مگسك زير خال سياه نشونه بگير بعد شليك كن. همين! يالا ببينم!
ديويد بيچاره يه سلام نظامي داد و تمام اون كارها رو كرد و شليك كرد.....
‹‹ جدا كه احمقي. كودن، نادون، خنگ ...  من اگه جاي تو بودم همين حالا خودم رو مي كشتم!›› صداي فرياد ژنرال بود كه پادگان رو روي سرش گذاشته بود.
ديويد بيچاره دوباره سلام نظامي داد، سرش رو پايين انداخت و آروم آروم حركت كرد به سمت ساختمون كناري...رفت پشت ديوار. همه دلشون براي ديويد مي سوخت. ناگهان صداي شليكي از پشت ساختمون شنيده شد. همه ساكت شدند. هيچ صدايي توي پادگان شنيده نمي شد. همه و بيشتر از همه ژنرال نگران ديويد شدند. هيچ كس حتي جرئت نداشت بره پشت ساختمون تا ببينه چي شده!
چند لحظه بعد ديويد از پشت ساختمون اومد بيرون. يه سلام نظامي داد و به ژنرال گفت: ببخشيد ژنرال ولي اين بار هم تيرم خطا رفت!

_________________
منم اون همسايه ي ديوار به ديوار


مشخصات

ربات تبليغات

وضعيت : آنلاين

محل سکونت : مقصد

علايق : تبليغات

 موضوع پست: داستان خركي
پستارسال شده در: سه شنبه 22 اسفند 1385, 22:25 
آفلاين
عضو فعال
عضو فعال
نماد کاربر
تاريخ عضويت: دوشنبه 11 دی 1385, 22:08
پست ها : 840
سن: 27
محل سکونت: در بدبختی‌های خودم
تشکر کرده: 21 بار
تشکر شده: 25 بار
امتیاز: 0
اعتبار خوشنامی: 0
بی اعتبار
داستان خركي
________________________________________
اين داستاني است از زبان يك خر كه عاشق يك گاو شد. اين داستان به هيچ وجه وجود خارجي نداشته و كليه شخصيتها خيالي هستند.

تو محله ما هر كي واسه خودش يه لقب داره الا من بيچاره كه همه همون خر صدام مي‌كنن. آخه جريانايي داره واسه خودش، كه باعث شده به خاك سياه بشينم...
كساي زيادي تو محله ما هستن مثلا يكي از اونا كه هميشه عاشقه بهش ميگن (خردل).
دوتام هستن كه مثل كاردو پنير ميمونن آخه يكيشون خيلي خودخواهه و همش من من، ميكنه كه بهش ميگن (خرمن) و اون يكي هم كه همش باهاش دعوا ميكنه بهش ميگن (خرمنكوب).
يكيشونم هست كه از صبح تا شب تو خيابونا ول مي‌گرده و همش به فكر عشقوصفاست (خر كيف) نام داره.
يه خانوم و آقام هستن كه عاشق هم بودن و براي رسيدن به هم كلي سختي كشيدن و چون خيلي براي هم گريه كردن بهشون ميگن آقاي خراب و خانوم خرابه.
يكيشونم هست كه هميشه حرفهاي مردم رو از رو فضولي گوش ميده، بهش ميگن (خرگوش).
يه استاد موسيقي هم داريم كه چنگ ميزنه كه بهش ميگن (خرچنگ).
تو اين ميون يه خانم خيلي خوب هست كه معمولا كار به كار كسي نداره و براي خودش زندگي آرومي‌داره كه چون موهاي اون بوره بهش ميگن (زنبور) و يك مگس هم داريم كه چون از وقتي بدنيا اومد به خاطر مرگ بابا و مامانش، خرها اون رو بزرگ كردن بهش ميگن (خرمگس ).
حالا از همه اين حرفا بگذريم. من اشتباه بزرگي كردم كه عاشق شدم و الان مثل خر پشيمونم. يادم مياد باباي مرحومم مي‌گفت: مبادا يكي بياد و خرت كنه‌ها. منم تو دلم ميگفتم توي خر چه ميفهمي عشق چيه آخه. ولي حالا به حرفش رسيدم....
يه روز داشتم راه ميرفتم و آواز مي‌خوندم كه يه هو يه خانم گاو مثل گاو اومد و بهم تنه زد. منم مثل خر يه لقد زدم بهش. بيچاره بيهوش شد و افتاد رو زمين. خيلي ترسيدم. نمي‌دونستم چي كار كنم. مثل خر تو گل مونده بودم. آخر زنگ زدم بيان و با آمبولانس ببرنش. من هم باهاش رفتم. براي اين كه زودتر خوب بشه و يه موقع گناهي به گردنم نيفته همه كار ميكردم. پول بيمارستان و دوا و دكتر و خلاصه همه چي....
ولي خدا رو شكر كه حالش خوب شد و به خاطر كارهايي كه براش كرده بودم من رو بخشيد. ولي مثل اينكه عاشقم شده بود. ديگه ولم نميكرد. خلاصه اونقدر بهم بند كرد كه دوست دارم و عاشقتم كه بالاخره خرم كرد. وقتي به بابام گفتم كه ميخوام با خانم گاو ازدواج كنم بهم گفت: پسر مگه مغز خر خوردي؟ منم چه ميدونستم، جوون بودم و خريت ميكردم. بالاخره اونقدر اصرار كردم و در مقابل مخالفت مامان و بابام كله خر بازي در آوردم تا تونستم راضيشون كنم.
بله ما با هم ازدواج كرديم و من فكر ميكردم كه با هم زندگي خوبي خواهيم داشت آخه بيش از اندازه بهش علاقمند شده بودم ولي همش اشتباه بود. بر عكس اون چيزي كه فكر ميكردم كه زنم خيلي فهميدست، خيلي هم كم عقل بود، درست مثل يه گاو.
وقتي بچه‌دار شديم مونده بوديم اسمش رو چي بذاريم، آخه اصلا با هم تفاهم نداشتيم .براي همين هم رفتم از مردم سوال كردم: از خانوم سوسك و آقاي مار سوال كردم گفتن اسم بچشون رو گذاشتن (سوسمار).
از آقاي مار و خانوم جوجه تيغي سوال كردم اونا اسم بچشون رو گذاشته بودن سيم خاردار.
آقاي خروس و خانم گربه وحشي هم جواب دادن خروس جنگي.
آقاي اسب و خانم ماهي هم گفتن اسب آبي.
آقاي خر و خانم بز هم (خربزه ) گذاشته بودن.
وقتي داشتم به خونه بر ميگشتم تو راه به يه بچه جوجه برخوردم كه داشت بازي ميكرد. ميخواستم برم سراغ بابا يا مامانش تا در مورد اينكه اسم بچشون رو چي گذاشتن و چي شد كه اين اسم رو انتخاب كردن، سوالاتي بكنم براي همين به بچه جوجه گفتم: پسرم مامان و بابات كجان؟ گفت: من مامان و بابا ندارم... گفتنم: اوه، اسمت چيه؟ گفت: جوجه ماشيني! منم يه بوسش كردم و رفتم.
بالاخره اون شب با زنم كه مثل گاو سرشو انداخته بود پايين و به حرفام بي توجهي ميكرد (من خرو بگو كه هيچي بهش نميگفتم) به اين نتيجه رسيديم كه اسم بچمون رو بذاريم (گاو خر) از همه اين حرفا كه بگذريم، اونقدر زندگي با اين زن برام سخت شده بود كه آخر طلاقش دادم. بعد از اون هم هنوز نتونستم يه زندگي خوب و راحت براي خودم دست پا كنم و توبه كردم كه ديگه عاشق نشم و نذارم كسي خرم كنه.

_________________
نشنو از نی، نی حصیری بی نواست
بشنو از دل، دل حریم کبریاست
نی بسوزد خاک و خاکستر شود
دل بسوزد خانه دلبر شود


مشخصات YIM WWW

ربات تبليغات

وضعيت : آنلاين

محل سکونت : مقصد

علايق : تبليغات

پستارسال شده در: سه شنبه 22 اسفند 1385, 22:28 
آفلاين
عضو فعال
عضو فعال
نماد کاربر
تاريخ عضويت: دوشنبه 11 دی 1385, 22:08
پست ها : 840
سن: 27
محل سکونت: در بدبختی‌های خودم
تشکر کرده: 21 بار
تشکر شده: 25 بار
امتیاز: 0
اعتبار خوشنامی: 0
بی اعتبار
داستان والنتاین

داستان والنتاین همیشه همانطور که در جاهای مختلف روایت می شود نبوده است بلکه داستانی که در پیش می آید همانا داستان واقعی است. پس از حفاری در کشور سوریه دست نوشته هایی بر روی پوست آهو به دست آمد و دانشمندان نزدیک به دو سال بر روی این دست نوشته ها تحقیق کردند، آنها را ترجمه کردند و آنها را در اختیار افکار عمومی قرار دادند و به داستان واقعی والنتاین پی بردند. و این است داستان والنتاین:

جریان داستان مربوط به هزار سال پیش است.

آنگونه که روایت می شود داستان اصلا در مورد شخصی به اسم والنتاین نبوده است بلکه در مورد شخصی است به نام همفری بوگارت (اگر این اسم به نظر شما آشنا به نظر میاد تنها یک تشابه اسمیه) که شخصی بود مسیحی و در شام (همان سوریه قدیم) می زیست. زمانی که او نوجوانی بیش نبود با دختری به نام جنیفر لوپز (این دیگه واقعا تشابه اسمیه) به صورت تلفنی دوست شد. یعنی به همین راحتی هم نبود که با او دوست شود. همفری دوستی داشت به نام عباس که همین عباس با جنیفر چت می کرد و بعضا هم تلفنی صحبت می کرد.

همفری بدون اینکه جنیفر را ببیند عاشق او شد. عباس هم همین موضوع را فهمید و بارها از همفری خواست تا با جنیفر صحبت کند ولی او زیر بار نمی رفت. عباس خیلی شبیه جوانهای امروزی بود. یعنی چندین دوست دختر داشت و هر وقت از هر کدام از آنها خسته میشد با او قطع رابطه میکرد و در همان زمان هم از جنیفر خسته شده بود و برای همین از همفری می خواست تا او با جنیفر دوست شود. ولی همفری نمی خواست رابطه وی با جنیفر به این صورت آغاز شود. همفری مخفیانه سعی و تلاش بسیار نمود تا توانست ID جنیفر را به دست آورد. ولی وقتی خواست تا برای جنیفر PM بگذارد متوجه شد که بلد نیست تا ID او را ADD کند. به همین منظور از یکی از دوستانش خواهش کرد تا این کار را برای وی انجام دهد. این داستان هم توسط همین شخص بر روی پوست آهو نوشته شد تا امروز به دست ما برسد. بعد از PM ها و E_Mail های فراوان نوبت به صحبت های تلفنی رسید و بعد یک روز قرار ملاقات گذاشتند. قبل از روایت قرار ملاقات باید این نکته را متذکر شوم که همفری مقداری زشت بود و برای همین کمی از قرار ملاقات می ترسید. البته ترس وی هم بی دلیل نبود چون جنیفر به محض دیدن او گفت : همفری، همفری که میگفتی تویی. اَه اَه برو گمشو با اون ریخت ........ پسره ...............................خجالت هم نمی کشه ................
( کلیه فواحش به دلیل عفت کلام سانسور شده ولی اگر می خواین اصل مطلب رو بخونید می تونید به موزه لوور بخش گراند گالری مراجعه کنید)

همفری بعد از این ماجرا بسیار بسیار ناراحت شد و افسرده گشت. جنیفر هم به جهت ادامه تحصیل به کشور ایتالیا رفت. همفری برای اینکه درد خود را تسکین دهد یک وبلاگ راه اندازی کرد و شروع به نوشتن مطالب عاشقانه کرد. مطالبی پر از سوز و گداز که دل هر خواننده آن مطالب را خون می کرد. جنیفر هم در ایتالیا عاشق مردی به نام کاسانوا Casanova شد ولی بلافاصله فهمید که این مرد علاوه بر او با 120 دختر دیگر هم دوست است (در مورد جریان کاسانوا فیلم هم ساخته شده حالا بگید این داستان الکیه).

جنیفر هم که بسیار افسرده شده بود یک روز در حال وبگردی اتفاقا به وبلاگ همفری برخورد کرد. با اینکه همفری مطالب خود را با نام عاشق دلشکسته می نوشت ولی جنیفر فهمید نوشته های همفری است. وی از کار پیشین خود بسیار نادم و پشیمان گشت و بلافاصله به بازار رفت، وارد یک مغازه اسباب بازی فروشی شد و یک خرس عروسکی برای همفری خرید و از طریق پست پیشتاز برای او فرستاد. وقتی خرس به دست همفری رسید بسیار خوشحال شد. بر روی خرس نوشته شده بود Valentino Rossi که نام کارخانه سازنده بود ولی همفری فکر کرد پیغامی به ایتالیایی است و کلمه Valentino را به اشتباه Valentine خواند. او آن خرس را به همه نشان داد و از آن روز بود که مردم آنجا آن روز را خرس عروسکی به دست همفری رسید روز والنتاین نامیدند و هر سال آن را به یاد عاشقان جشن گرفتند. بعد از مدتی جنیفر هم به وطن خود بازگشت و آن دو با هم ازدواج کرده و سالهای سال به خوبی و خوشی در کنار هم زیستند.

و این بود داستان واقعی والنتاین.
:wink:

_________________
نشنو از نی، نی حصیری بی نواست
بشنو از دل، دل حریم کبریاست
نی بسوزد خاک و خاکستر شود
دل بسوزد خانه دلبر شود


مشخصات YIM WWW

ربات تبليغات

وضعيت : آنلاين

محل سکونت : مقصد

علايق : تبليغات

 موضوع پست:
پستارسال شده در: جمعه 25 اسفند 1385, 22:17 
آفلاين
عضو فعال
عضو فعال
نماد کاربر
تاريخ عضويت: دوشنبه 11 دی 1385, 22:08
پست ها : 840
سن: 27
محل سکونت: در بدبختی‌های خودم
تشکر کرده: 21 بار
تشکر شده: 25 بار
امتیاز: 0
اعتبار خوشنامی: 0
بی اعتبار
طنزي به روايت كاتابهاي دوم دبستان


گاو ما ما می كرد.

گوسفند بع بع می كرد
.

سگ واق واق می كرد
.

و همه با هم فرياد می زدند حسنك كجايی؟
شب شده بود اما حسنك به خانه نيامده بود
.حسنك مدت های زيادی است كه به خانه نمی آيد .
او به شهر رفته و در آنجا شلوار جين و تی شرت های تنگ به تن می كند .
او هر روز صبح به جای غذا دادن به حيوانات جلوی آينه به موهای خود ژل می زند.

موهای حسنك ديگر مثل پشم گوسفند نيست چون او به موهای خود گلت می زند
.

ديروز كه حسنك با كبری چت می كرد
.كبری گفت تصميم بزرگی گرفته است .
كبری تصميم داشت حسنك را رها كند و ديگر با او چت نكند چون او با
پتروس چت می كرد.
پتروس هميشه پای كامپيوترش نشسته بود و چت می كرد .پتروس ديد كه
سد سوراخ شده اما انگشت او درد می كرد چون زياد چت كرده بود .او نمی
دانست كه سد تا چند لحظه ی ديگر می شكند.
پتروس در حال چت كردن غرق شد.

براي مراسم دفن او كبری تصميم گرفت با قطار به آن سرزمين برود اما كوه
روی ريل ريزش كرده بود .
ريزعلی ديد كه كوه ريزش كرده اما حوصله نداشت .ريزعلی سردش بود و
دلش نمی خواست لباسش را در آورد .ريزعلی چراغ قوه داشت اما حوصله
درد سر نداشت .

قطار به سنگ ها برخورد كرد و منفجر شد
.كبری و مسافران قطار مردند.

اما ريزعلی بدون توجه به خانه رفت
. خانه مثل هميشه سوت و كور بود .
الان چند سالی است كه كوكب خانم همسر ريزعلی مهمان ناخوانده ندارد
او حتی مهمان خوانده هم ندارد.
او حوصله ی مهمان ندارد .او پول ندارد تا شكم مهمان ها را سير كند .

او در خانه تخم مرغ و پنير دارد، اما گوشت ندارد
.

او كلاس بالايی دارد او فاميل های پولدار دارد
.

او آخرين بار كه گوشت قرمز خريد چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت
.
اما او از چوپان دروغگو گله ندارد چون دنيای ما خيلی چوپان دروغگو دارد به
همين دليل است كه ديگر در كتاب های دبستان آن داستان های قشنگ
وجود ندارد...!!

_________________
نشنو از نی، نی حصیری بی نواست
بشنو از دل، دل حریم کبریاست
نی بسوزد خاک و خاکستر شود
دل بسوزد خانه دلبر شود


مشخصات YIM WWW

ربات تبليغات

وضعيت : آنلاين

محل سکونت : مقصد

علايق : تبليغات

 موضوع پست:
پستارسال شده در: چهارشنبه 8 فروردین 1386, 17:12 
آفلاين
عضو فعال
عضو فعال
نماد کاربر
تاريخ عضويت: دوشنبه 11 دی 1385, 22:08
پست ها : 840
سن: 27
محل سکونت: در بدبختی‌های خودم
تشکر کرده: 21 بار
تشکر شده: 25 بار
امتیاز: 0
اعتبار خوشنامی: 0
بی اعتبار
سلام
امیدوارم تکراری نباشه.

اوايل شب بود. دلشوره عجيبي تمام بدنم را فرا گرفته بود. بعد از اينكه راه افتاديم به اصرار مادرم يك سبد گل خريديم. خدا خير كساني را بدهد كه باعث و باني اين رسم و رسومهاي آبكي شدند. آن زمانها صحراي خدا بود و تا دلت هم بخواهد گل! چند شاخه گل مي كندن و كارشان راه مي افتاد، ولي توي اين دوره و زمونه حتي گل خريدن هم براي خودش مكافاتي دارد كه نگو نپرس!!! قبل از اينكه وارد گلفروشي بشوي مثل «گل سرخ» سرحال و شادابي ولي وقتيكه قيمتها را مي بيني قيافه ات عين «گل ميمون» مي شود. بعدش هم كه از فروشنده گل ارزان تر درخواست مي كني و جواب سر بالاي جناب گلفروش را مي شنوي، شكل و شمايلت روي «گل يخ» را هم سفيد مي كند!!! البته ناگفته نماند كه بنده حقير سراپا بي تقصير هنوز در اوان سنين جواني، حدود اي «سي و نه» سالگي بسر برده و اصلاً و ابداً تا اطلاع ثانوي نيز نيازي به تن دادن به سنت خانمانسوز ازدواج در خود احساس نمي نمودم منتهي به علت اينكه بعضي از فواميل محترمه خطر ترشي افتادگي، پوسيدگي روحي و زنگ زدگي عاطفي اينجانب را به گوش سلطان بانوي خاندان مغزّز «مقروض السلطنه» يعني وزير «اكتشافات، استنطاقات و اتهامات» رسانده بودند فلذا براي جلوگيري از خطرات احتمالي عاق شدگي زودرس و بالطبع محروم ماندن از ارث و ميراث نداشته و يا حرام شدن شير ترش مزه نخورده سي و هشت سال پيش و متعاقب آن سينه كوبيدن ها و لعن و نفرين هاي جگرسوز نمودن و آرزوي اشّد مجازات در صحراي محشر و از همه بدتر سركوفت فتوحات بچه هاي فاميل و همسايه مبني بر قبول شدن در رشته هاي دانشگاهي؛ نانوايي سنگكي اطاق عمل،تايتانيك پزشكي، مهندسي فوتولوس و متلك شناسي هنرهاي تجسمي، صلاح را بر آن ديدم كه حب سكوت و اطاعت خورده و به خاطر پيشگيري از بمباران شدن توسط هواپيماهاي تيز پرواز «لنگه كفشهاي F14» و موشكهاي بالستيك «نيشگون ها و سقلمه هاي F11» و غش و ضعف هاي گاه و بيگاه «مادر سالار» به همراه از خانه بيرون كردنهاي «پدر سالار» و تهديدات جاني و مالي فوق العاده وحشتناك همشيره هاي مكرّمه با مراسم خواستگاري امشب موافقت به عمل آورده و خود را به خداوند منان بسپارم.

خلاصه كلام به هر جان كندني كه بود به مقصد رسيديم. بعد از مدتي در باز شد و قيافه پدر و مادر عروس خانم از دور نمايان شد. چشمتان روز بد نبيند! پدر عروس كه فكر مي نمود من بوده ام كه ارث باباي خدا بيامرزشان را بالا كشيده ام، چنان جواب سلامم را داد كه ديگر يادم رفت به او بگويم مرا به غلامي بپذيرد، از همين حالا معلوم بود كه بيشتر از غلامي و نوكري خانواده شان چيزي به من نمي ماسد!! مادر عروس خانم نيز چنان برو بر به چشمانم خيره شده ورانداز مي نمود كه اولش فكر كردم قرار است خداي نكرده با ايشان ازدواج كنم، فقط مانده بود بگويد كه جورابهايت را هم در بياور ببينم پاهايت را سنگ پا زده اي يا نه!!! بعدش هم نوبت خواهر ها و برادرها عروس رسيد. معلوم بود كه از حالا بايد خودم را روزي حداقل يك فصل كتك خودرن از دست برادرهاي عروس آماده مي نمودم. به خاطرهمين هم با خودم تصميم گرفتم كه اگر زبانم لال با عروسي ما موافقت شد سري به اداره بيمه «فدائيان راه ازدواج» زده و خودم را بيمه «شكنجه زناشوئي» و بيمه «بدنه شخص ثالث» كنم! علي ايحال، بعد از مدتي انتظار و لبخند ها و سرفه ها و تعارف هاي مكش مرگما تحويل هم دادن، عروس خانم هم با سيني چاي قدم رنجه فرمودند. عروس كه چه عرض كنم، دست هر چي مامان گودزيلا را از پشت بسته بود! بعد از اينكه چاي جوشيده دست خانوم خانوما را ميل كرديم، پدر عروس خانم شروع به صحبت نمود. ايشان آنقدر از فوايد ازدواج و اينكه نصف دين در همين عمل خير گنجانده شده است و بعدش هم بايستي ازدواج را ساده برگزار كرده و خرج بالاي دست داماد نبايد گذاشت، گفت و گفت كه به خود اميدوار شدم و كم كم آن رفتار خشن اولشان را به حساب ظاهر بيني و قضاوت ناعادلانه خودم گذاشتم. پس از اينكه سخنان وزير ارشاد، پدر زن آينده به پايان رسيد وزير جنگ، مادر زن عزيز شروع به طرح سوالات تستي به سبك كنكور سراسري كرد. ابتدا مادر عروس با يك لبخند مليح و دلنشين واز شغل اينجانب سوال نمود. من هم با تمام صلابت خودم را كارمند معرفي كردم. كفر ابليس عارضتان نگردد!! مادر عروس كه انگار تيمور لنگ قرار است دوباره به ايران حمله كند چنان جيغي زده و به گونه اي مرا به زير رگبار ناسزاهاي اصيل پارسي رهنمون ساخت كه از ترس نزديك بود، دو پاي داشته را با دو دست ديگر به هم پيوند زده و چهار نعل از پنجره اطاق پذيرايي طبقه پنجم ساختمان به بيرون پريده و سفر به ولايت عزرائيل را آغاز نمايم. در ادامه جلسه بازجويي (ببخشيد خواستگاري) خواهر بزرگتر عروس از من راجع به ويلاي شمال و اينكه قرار است تعطيلات آخر هفته را با خواهر جانشان به ماداگاسكار تشريف برده يا سواحل دلپذير شاخ آفريقا، سولات بسيار مطبوعي را مطرح نمودند. خانمم نيز از فرصت بدست آمده استفاده ابزاري كرده و مدل ماشيني را كه قرار بود خواهر فرخ سرشتشان را سوار آن بنمايم از من جويا شد. بنده نديد بديد هم كه تا حالا توي عمر شريفم بهترين ماشيني كه سوار شده ام اتوبوس شركت واحد بوده است از اينكه توانايي حتي خريد يك روروك يا سه چرخه پلاستيكي اسباب بازي را نيز نداشته و نمي توانستم همراه با خواهر دردانه ايشان سوار بر «اپل كوراساو» و «دوو سيلويا» و «پيكان خميري» در خيابانهاي «شهرك شرق و مير عروس و خوشبخت آباد» ويراژ داده و دلم ديمبو و زلم زيمبو راه بيندازم كمال تأسف و تأثر عميق خويش را بيان نمودم. باباي عروس هم كه در فوايد ساده برگزار كردن مراسم عروسي يك خطبه تمام سخنراني كرده بود از من براي دخترشان سراغ خانه دوبلكس با سقف شيبدار، آشپزخانه اپن و دستشويي كلوز و خلاصه راحتتان كنم كاخ نياوران را مي گرفت. هر چند كه حضرت اجل نيز بعد از اينكه فهميد داماد آينده شان خانه مستقل نداشته و قرار است اجاره نشيني را انتخاب نمايد نظرشان در مورد دامادهاي گوگولي مگولي برگشته و به من لقب «گداي كيف به دست» را هديه نمودند!

بعد از تمام اين صحبتها نوبت به سوالات عروس خانم رسيد. اولين سولا ايشان در مورد موسيقي بود و اينكه بلدم ارگ و گيتار و تنبك بزنم يا نه؟ واقعاً ديگر اين جايش را نخوانده بودم. مثل اينكه براي داماد شدن شرط مطربي و رقص باباكرم نيز جزء واجبات شده بود و ما خبر نداشتيم! دومين سوال ايشان هم در مورد تكنولوژي مخابرات خلاصه مي شد، عروس خانم تلفن موبايل را جزء لاينفك و اصلي زندگي آينده شان مي دانستند، من هم كه تا حالا بهترين تلفني كه با آن صحبت كرده ام تلفن عمومي سر كوچه مان بوده توي دلم به هر كسي كه اين موبايل را اختراع كرده بود بد و بيراه گفته و از عروس خانم به خاطر نداشتن موبايل عذر خواهي نمودم. بعد از اين كه عروس خانم فهميد كه از موبايل هم خبري نيست سگرمه هايش را درهم كرده و مرا يك «بي پرستيش عقب افتاده از دهكده جهاني آقاي مك لوهان» توصيف نمود، البته داغ عروس خانوم هنگامه كه متوجه شد بنده بي شخصيت از كار با اينترنت و ماهواره هم سر در نياورده و نمي توانم مدل لباس عروسي ايشان را از آخرين «بوردهاي مد 2000 افغانستان» بيرون بياورم، تازه تر شده و چنان برايم خط و نشان كشيد كه انگار مسبب قتل «راجيو گاندي» در هندوستان عموي بنده بوده است و لاغير!

در ادامه سوالات فوق، عليا مخدره از من توقع برگزاري مراسم عروسي در باشگاه يا هتل را داشتند، چون به قول خودشان مراسم عروسي كه توي باشگاه برگزار نشود باعث سر شكستگي جلوي فاميل و همسايه ها مي شود! والله، اينجايش كه ديگر برايم خيلي جالب بود ما تا حالاديده بوديم كه باشگاه جاي كشتي گرفتن و فوتبال و واليبال بازي كردن است ولي مثل اينكه عروس خانم ها جديد زمين چمن و تشك و تاتامي را با محضر ازدواج اشتباه گرفته اند، الله اعلم! سوال چهارم هم به تخصص بنده در نگهداري و پرستاري از «گربه ها و سگهاي ايشان» در منزل آينده مربوط مي شد كه اين بار ديگر جداً نياز به وجود متخصصين باغ وحش شناسي و انجمن دفاع از حقوق بقاي وحش احساس مي گرديد تا براي به سرانجام رسيدن اين ازدواج ميمون و خجسته كمي فداكاري به خرج و راه و روشهاي «معاشرت ديپلماتيك» با آن موجودات زبان بسته را نيز به داماد فدا شده در راه عشق «هاپوها و ميو ميوها» آموزش مي دادند، بعد از تمام اين وقايع ناخوشايند نوبت به مهريه رسيد. خواهر كوچكتر عروس به نيت صدو دوازده نفر از ياران «لين چان» در سريال «جنگجويان كوهستان» اصرار داشت كه صدو دوازده هزار سكه طلا مهريه خواهر تحفه اش باشد و به نيت اينكه در سال هزار و سيصد و چهل نه به دنيا آمده، هزار و سيصد و چهل و نه سكه نقره هم به مهريه اش اضافه شود! باز جاي شكرش باقي بود كه سال تولد در ايران «شمسي » مي باشد اگر «ميلادي» بود چه خاكي به سرم مي كردم! بعد از قضيه مهريه نوبت شيربها شد. مادر عروس به ازاي هر سانتيمتر مكعب از آن شير خشكي به دختر خودش داده بود براي ما دلار، يورو، سپه چك، عابر چك و سهام كارخانجات پتروشيمي كرمانشاه و تراكتورسازي تبريز را حساب كرده به طوريكه احساس نمودم كه اگر يك ربع ديگر توي اين خانه بنشينيم خواهند گفت كه لطفاً پول آن بيمارستاني را كه عروس خانم در آنجا بدنيا آمده و پول قند و چايي مهمانهايشان را هم ما حساب كنيم!

بعد از تمام اين حرفها مادر بخت برگشته ما يك اشتباهي كرده و از جهيزيه ننه فولاد زره، عروس ترگل ورگلشان سوال نمود. گوشتان خبر بد نشنود! آن چنان خانواده عروس، مادرم را پول دوست، طماع، گداي هفت خط، تاجر صفت، دلال، خيانتكار جنگي و جنايتكار سنگي معرفي كردند كه انگار مسبب اصلي شروع جنگ جهاني دوم مادر نئونازي بنده بوده است، نه جناب هيتلر! به هر تقدير در پايان مراسم بعد از كمي مشورت خانواده عروس جواب «نه» محكم و دندان شكني را تحويلمان دادند و ما هم مثل لشكر شكست خورده يأجوج و مأجوج به خانه رجعت نموديم، پس از آن «دفتر معاملات ازدواج» با خودم عهد بستم كه تا آخر عمر همچون ابوعلي سينا مجرد مانده و عناصر نامطلوبي به مانند خواستگاري و ازدواج و تأهل را نيز تا ابد به فراموشي بسپارم، بيخود نيست كه از قديم هم گفته اند؛ آنچه شيران را كند روبه مزاج، ازدواج است، ازدواج!!!!!!


بای

_________________
نشنو از نی، نی حصیری بی نواست
بشنو از دل، دل حریم کبریاست
نی بسوزد خاک و خاکستر شود
دل بسوزد خانه دلبر شود


مشخصات YIM WWW

ربات تبليغات

وضعيت : آنلاين

محل سکونت : مقصد

علايق : تبليغات

 موضوع پست:
پستارسال شده در: پنج شنبه 8 فروردین 1386, 03:02 
آفلاين
عضو فعال
عضو فعال
نماد کاربر
تاريخ عضويت: جمعه 1 دی 1385, 09:39
پست ها : 175
تشکر کرده: 4 بار
تشکر شده: 17 بار
امتیاز: 0
اعتبار خوشنامی: 0
بی اعتبار
آقا مهدی نوشته است:
سلام
خلاصه كلام به هر جان كندني كه بود به مقصد رسيديم.



تبليغات ممنوع !

شوخي كردم . ولي جالبه شعار اين سايت !

شما به مقصد رسيديد !!!


مشخصات

ربات تبليغات

وضعيت : آنلاين

محل سکونت : مقصد

علايق : تبليغات

پستارسال شده در: يکشنبه 12 فروردین 1386, 12:47 
آفلاين
عضو فعال
عضو فعال
نماد کاربر
تاريخ عضويت: دوشنبه 11 دی 1385, 22:08
پست ها : 840
سن: 27
محل سکونت: در بدبختی‌های خودم
تشکر کرده: 21 بار
تشکر شده: 25 بار
امتیاز: 0
اعتبار خوشنامی: 0
بی اعتبار
افسانه هاي2000 و پنجمي ؛ حكايت خروس بي آبرو


يكي بود، يكي نبود. در يك ولايت دوري يك خروس زبان نفهمي در كنار خانه ارباب زندگي مي كرد. اين خروس چون در يك زماني با طوطي ها نشست و برخاست مي كرد. ياد گرفته بود كه مثل بلبل، زبان آدمها را تقليد كند. دست بر قضا چون همه طوطي هاي هم بندش خواننده بودند. حرف زدن را با صداي بلند به خروس ياد داده بودند.

http://www.qudsdaily.com/archive/1384/html/9/1384-09-10/picture%5C5-2-10.jpg



باري! يك روز اين خروس روي پشت بام داشت دانه ورمي چيد كه ناگهان چشمش افتاد به يك تراول 900 ميليون تومني كه لابد از جيب سمت چپ يك آدم پولداري كه داشته مي رفته براي باشگاهش يك آقاي گل جهاني بخرد، افتاده بوده است. خروس بلافاصله كله اش را بالا گرفت و گفت: "قوقولي قوقو همانا من يك تراول پيدا كردم"
دست بر قضا ارباب كه داشت به امور ولايت رسيدگي مي كرد صداي خروس را شنيد و به غلامهايش گفت: برويد اين تراول 900 ميليون توماني را بگيريد بياوريد!
غلامها كه رفتند تراول را گرفتند و آوردند، باز صداي خروس بلند شد: "قوقولي قوقو، ارباب از كيسه من پولدار شد!"
ارباب كه ديد اين طوري آبرويش بدجوري مي رود، دستور داد بروند و پول خروس را به خودش پس بدهند. غلامها رفتند و برگشتند كه صداي خروس يكبار ديگر بلند شد: "قوقولي قوقو، همانا ارباب از من ترسيده است."
ارباب اين بار يك دستي به سيبيلهايش كشيد و گفت: "برويد اين خروس بي تربيت را بياوريد، كله اش را بكنيد و بپزيد تا من بخورمش و از شرش خلاص شوم.
رفتند خروس را گرفتند كه صدايش بلند شد: "قوقولي قوقو، همانا ارباب ولايت ما، من را ميهماني دعوت كرده است". پرهايش را كندند صدايش درآمد كه: "قوقولي قوقو، ارباب فكر مي كند تابستان شده است." توي ديگ انداختندش فرياد زد:"قوقولي قوقو، ارباب من حمام گرم كرده است". او را پختند و روي پلو گذاشتند كه گفت: "قوقولي قوقو، همانا تپه نرم و بلندي براي من درست كرده اند!"
ارباب كه ديگر اعصابش بدجوري خرد شده بود، به آشپزهايش گفت: "اي بابا اين خروسه كه از مايكل مور هم بيشتر بلد است آدم را تابلو كند. زود بياوريد بخورمش، خروس توي گلوي ارباب بود كه فرياد زد: "اوه قوقولي قوقو، عجب تونل بدبويي". به شكم ارباب كه رسيد فرياد زد: "واه واه، همانا چه چاه گندي!"
ارباب ديد كه اي داد و بيداد، هيچ جوري نمي تواند از شر اين خروس بي آبرو خلاص شود. براي همين هم فوري موبايلش را از جيبش بيرون آورد و يك زنگي زد به دوستش كه به حرفه جادوگري مشغول بود و تمام ماجرا را گفت. دوستش هم دستور داد تا ارباب برود و براي خروس يك مرغي بگيرد و يك خانه اي تو زعفرانيه برايشان بخرد تا بلكه عاقلانه و بدون سر و صدا زندگي اش را بكند.
ارباب صحبتهايش را با خروس كرد و رفت بيمارستان تا طي يك عمل جراحي خروس را از همان راهي كه رفته بود بيرون بياورند. اما دست بر قضا خروس لاكردار كه توي اين مدت همه غذاهاي توي شكم ارباب را خورده بود. خيلي چاق شده بود و توي گلوي او گير كرد و ارباب بيچاره مرد و فداي سرتان شد.




قصه ما تمومه
هر چن كه يك كلومه
اگر دوسش ندارين
تقصير پسر عمومه
ما از اين داستان يك نتيجه درست و حسابي نمي گيريم، جز اينكه، آدم بايد مواظب دوستهاي ناباب باشد.

_________________
نشنو از نی، نی حصیری بی نواست
بشنو از دل، دل حریم کبریاست
نی بسوزد خاک و خاکستر شود
دل بسوزد خانه دلبر شود


مشخصات YIM WWW

ربات تبليغات

وضعيت : آنلاين

محل سکونت : مقصد

علايق : تبليغات

 موضوع پست:
پستارسال شده در: يکشنبه 12 فروردین 1386, 13:22 
آفلاين
عضو فعال
عضو فعال
نماد کاربر
تاريخ عضويت: دوشنبه 11 دی 1385, 22:08
پست ها : 840
سن: 27
محل سکونت: در بدبختی‌های خودم
تشکر کرده: 21 بار
تشکر شده: 25 بار
امتیاز: 0
اعتبار خوشنامی: 0
بی اعتبار
حكايت طوطي و بازرگان

يكي بود، يكي نبود. در يك ولايت دوري، يك بازرگاني با طوطي اش زندگي مي كرد. بازرگان صبحها پا مي شد مي رفت اداره بازرگاني و ساعت
يك و نيم كه وقت اداري تمام مي شد، دفتر و دستكش را جمع مي كرد و مي رفت خانه شان ور دل طوطي مي نشست و برايش قصه هفتاد و دو ملت مي گفت و تا نصفه شب، دل مي داد و قلوه مي گرفت.




طوطي هم كه مدتها بود با بازرگان زندگي مي كرد، حسابي زبان آدمها را با لهجه بازرگاني ياد گرفته بود و شده بود همدم دل بازرگان. (توضيح اينكه با اين وجود يك غم سرشاري در چشمهاي طوطي، مشاهده مي شد.)
باري! يك روز بازرگان رفت اداره و ديد كه رئيس يك حكم (با فيلم حكم استاد مسعود اشتباه گرفته نشود) مأموريتي برايش زده است تا برود هندوستان و دفتر مشق براي بچه هاي مردم وارد كند تا درس بخوانند و عاقل و فهميده و به درد بخور شوند و خلاصه روزنامه نگار بشوند. بازرگان دفتر و دستكش را برداشت و يك راست رفت خانه شان و به طوطي گفت: اي طوطي عزيزم! وقتي تو هندوستان دوستانت را بالاي درختها ديدم، دوست داري بهشان چي بگويم.
طوطي هم كه قبلاً اين داستان را در كتابهاي دوران دبستان خوانده بود، فوري گفت: اي بازرگان! همانا وقتي كه دوستان من را روي درختهاي چنار هندي ديدي، بهشان بگو كه من توي يك قفس تنگ و تاريكي هستم و دارم روز و شب عزيزم را با يك كارمند بازرگان يالقوز سپري مي كنم.
بازرگان ساكش را بست و سوار هواپيمايش شد و يك راست توي جنگلهاي هندوستان پياده شد و رفت زير چنارهاي هندي ايستاد و گفت: آهاي طوطي ها! همانا طوطي من توي قفس تنگ و تاريكي، با من كه يك بازرگان يالقوزي هستم، دارد روز و شب را سپري مي كند. همين كه حرفش تمام شد، طوطي ها يكي يكي دستهايشان را گذاشتند روي قلبشان و تالاپ تالاپ مثل بار هندوانه يك كاميون افتادند روي زمين.
بازرگان كه اين صحنه غيرانساني را ديد اول يك عالم غصه خورد و بعد به سرعت فرار كرد كه مبادا يك ماهاراجه اي، چيزي بيايد او را به اتهام تخريب اموال طبيعي هندوستان بگيرد و زنداني كند.
الحكايت! بازرگان به خانه برگشت و به طوطي اش گفت كه چطور بقيه طوطي ها بعد از شنيدن خبر او يكي يكي افتاده اند و فداي سر نويسنده داستانهاي 2000 و پنجمي شده ا ند. طوطي، يك كمي به كله كوچولويش فشار آورد و گفت: واي خداي من! آيا دوستانم در هند همگي آنفولانزاي مرغي گرفته اند يا اينكه آلودگي هواي هندوستان باعث ايست قلبي شان شده است. بعد دستش را گذاشت روي منقارش و سكته منقاري (توضيح اينكه سكته منقاري يك بيماري فوق العاده شايع ميان طوطي هاي بازرگانان است كه نه واكسن دارد و نه دوا و درمان و تنها راه علاجش پيشگيري است) كرد و افتاد كف قفس و در فضولاتش كه چند روزي بود تميز نشده بودند، درغلتيد.
بازرگان هم كه اين صحنه را ديد، گفت: اي واي غلط كردم! اي واي چه بد كردم! بعد در قفس را باز كرد و طوطي مرده را ورداشت گذاشت روي شاخه درخت. اما هر چه خودش را به آن راه زد و پشتش را به طوطي كرد و صبر كرد و انتظار كشيد، طوطي بلند نشد كه پرواز كند و لب ديوار بپرد و بگويد كه اين كلك را از دوستان هندي اش ياد گرفته است.
بازرگان فوري رفت و نبض مچ دست طوطي احمقش را گرفت و ديد كه واقعاً مرده است. بعد هم گفت: واي، واي، واي! و آمد برود توي اتاقش بگيرد يك چرتي بزند كه چشمش به روزنامه اي افتاد كه خبر مرگ ناگهاني و واقعي نود و هشت ميليون طوطي بي گناه و ناكام را در هندوستان تيتر كرده بود. بازرگان لبي گزيد و باز گفت: واي واي واي! (توضيح اينكه اين دفعه واي واي واي را تند گفت و بين آنها ويرگول نگذاشت.)
ما از اين داستان نتيجه مي گيريم كه طوطي نه تنها اصلاً حيوان باهوشي نيست، بلكه خيلي بي هوش است و بي خودي نيست كه همدم بازرگاني چنين باهوش مي شود.

_________________
نشنو از نی، نی حصیری بی نواست
بشنو از دل، دل حریم کبریاست
نی بسوزد خاک و خاکستر شود
دل بسوزد خانه دلبر شود


مشخصات YIM WWW

ربات تبليغات

وضعيت : آنلاين

محل سکونت : مقصد

علايق : تبليغات

 موضوع پست:
پستارسال شده در: يکشنبه 12 فروردین 1386, 22:35 
آفلاين
عضو فعال
عضو فعال
نماد کاربر
تاريخ عضويت: دوشنبه 11 دی 1385, 22:08
پست ها : 840
سن: 27
محل سکونت: در بدبختی‌های خودم
تشکر کرده: 21 بار
تشکر شده: 25 بار
امتیاز: 0
اعتبار خوشنامی: 0
بی اعتبار
حكايت گنجشك هاي اين دوره زمانه

يكي بود، يكي نبود. در بيابان بي آب و علف يك ولايتي، يك گنجشك كوچولويي داشت از روي زمين تخم هل و دارچين مي خورد كه نفهميد و يك خار بي معرفت رفت توي پايش، گنجشك از شدت درد فرياد كشيد و بلند شد، رفت توي ده و كنار ننه بزرگي كه از صبح نشسته بود و داشت نان مي پخت، نشست و گفت: اي ننه بزرگ. همانا لطف كن و اين خار را از توي پاي من در بيار. پيرزن بيچاره هم لطف كرد و خار را از توي پاي گنجشك درآورد. بعد هم آن را انداخت توي آتش. گنجشك گفت: عجب پيرزن پررويي! زودباش ! يا خارم را بده، يا اينكه يك دونه از نانهايت را برمي دارم و مي برم. ننه بزرگ گفت: حالا كه خارت توي تنور سوخته!. گنجشك هم يك نان را برداشت و رفت.
رسيد به يك تپه اي كه چوپان كنار گله اش نشسته بود و داشت توي كاسه اش دوغ مي ريخت بخورد. گنجشك آمد و نشست كنار چوپان و گفت: بيا اين نان از من، دوغ از تو! چوپان هم نان را توي كاسه تريت كرد و خورد. گنجشك رو كرد و بهش گفت: اي چوپان همانا زود باش نان من را بده وگرنه يكي از گوسفندهايت را مي برم. چوپان آمد، خنده اش بگيرد كه ديد گنجشك رفت يك گوسفند را ورداشت زد زير بغلش و پرواز كرد توي آسمان.
گنجشك رفت و رفت تا به يك ولايت غربتي رسيد كه توي آن عروسي بود و مردم ولايت گوسفند نداشتند براي عروسي شان بكشند. گنجشك رفت گوسفند را داد به خانواده عروس و داماد. آنها هم با گوشت گوسفند و باقي مخلفات يك عالم ميني پيتزاي ولايتي درست كردند و به همه مهمانها دادند و خوب كه عروسي تمام شد. گنجشك بي معرفت رفت سراغ داماد و گفت: ياا... گوسفندم را بده بياد. داماد گفت: آخه نيم وجبي گوسفند را كه مردم ولايت توي پيتزاهايشان خوردند، اما بيا همه پول شاباش هايمان را به جاي پول گوسفند بردار ببر! گنجشك گفت: يا گوسفندم را بده يا اينكه عروست را با خودم مي برم. داماد آمد به گنجشك بخندد كه گنجشك عروس را زد زير بغلش و پرواز كرد، رفت توي آسمان. گنجشك فرداي آن روز سر ساعت هفت صبح توي يك ولايت ديگري آمد پايين و ديد روي پرده سينماها عكس يك فيلمي را چسبانده اند كه اسمش"عروس فراري" است بعد هم رفت يك موبايل دوربين داري آورد و از عروسي كه دزديده بود، فيلم گرفت و فيلم را ريخت روي سي دي و يك عكسي هم چسباند و به تعداد نامحدود از آن كپي كرد و داد به دلالهاي سي دي فروش سطح شهر تا آنها را يكي ششصد تومان به مردم بفروشند.و از اين راه خرج مواد يكسالش را درآورد.
ما از اين داستان نتيجه مي گيريم كه گنجشكهاي اين دور و زمانه را بايد همان اول بگيريم و ازش يك آبگوشت خوشمزه اي درست كنيم. وگرنه سينما ورشكست مي شود.

_________________
نشنو از نی، نی حصیری بی نواست
بشنو از دل، دل حریم کبریاست
نی بسوزد خاک و خاکستر شود
دل بسوزد خانه دلبر شود


مشخصات YIM WWW

ربات تبليغات

وضعيت : آنلاين

محل سکونت : مقصد

علايق : تبليغات

 موضوع پست:
پستارسال شده در: يکشنبه 12 فروردین 1386, 22:35 
آفلاين
عضو فعال
عضو فعال
نماد کاربر
تاريخ عضويت: دوشنبه 11 دی 1385, 22:08
پست ها : 840
سن: 27
محل سکونت: در بدبختی‌های خودم
تشکر کرده: 21 بار
تشکر شده: 25 بار
امتیاز: 0
اعتبار خوشنامی: 0
بی اعتبار
من و غول چراغ جادو
من پسر سر به زيري هستم. راستش از وقتي يكي از دوستانم يك پانصد توماني از روي زمين پيدا كرد، من متوجه شدم كه سر به زيري فايده هاي فراواني دارد. در پارك قدم مي زدم كه يك چراغ قديمي توجهم را به خود جلب كرد. با خودم گفتم: واقعاً احمقانه است كه فكر كنم توي اون غول باشه! اما از آن جا كه من آدم عاقلي هستم چراغ را برداشتم و دستي به آن كشيدم. چراغ اول يك عالمه دود كرد و بعد يك آقاغول، يك خانوم غول به همراه پنج تا بچه غول قد و نيم قد از توي چراغ بيرون افتادند. بچه غولها و مادرشان روي چمنها



و آقاغول روي شاخه يك درخت افتاد. من در حال تماشاي اين حوادث بودم و منتظر، كه هر لحظه مردم با ديدن غولها داد و فرياد راه بيندازند... .
پيرمردي كه در پارك در حال ورزش كردن بود، غول را كه ديد از همان دور فرياد زد: "آقاي محترم! شما كه واسه خودت غولي هستي! شما ديگه چرا؟ با بيژامه توي پارك؟ خجالت بكش!"
غول پدر نگاهي به سر و وضعش انداخت و گفت: ببخشيد! من توي چراغ خواب بودم، فكر نمي كردم اين (با انگشت به من اشاره كرد) مزاحم بشه! "خانووم اون شلوارم رو بده!" غول پدر در حال پوشيدن شلوار بود كه متوجه مأمور شهرداري شد: "آقاي غول! اين برگ جريمه شماست بابت افتادن شما روي درخت و شكستن اون!"، پشت سرش هم يك مأمور راهنمايي و رانندگي: "آقاي غول! چراغ شما بيش از حد نرمال دود مي كنه و باعث آلودگي هوا و آسيب ديدن لايه اوزون مي شه، لطفاً اين جريمه رو پرداخت كنيد." - با خودم گفتم: "آخه چرا هيچ كس از ديدن اين غولها تعجب نمي كنه؟!"- غول پدر در حال چونه زدن با مأمور شهرداري و راهنمايي و رانندگي بود: "ندارم! من شكم بچه هامو هم نمي تونم سير كنم! آخه از كجا بيارم!" كه چشمش به من افتاد: "آقايون! اين نامرد! (باز هم با انگشت به من اشاره كرد) ماهارو از اين چراغ در آورد جريمه ها رو هم او بايد بده" ... برگه هاي جريمه را گرفتم و با خودم گفتم: "اين جريمه ها در برابر برآورده شدن سه تا آرزو كه ارزشي نداره" توي فكر بودم كه چه آرزوهايي بكنم، كه غول نگاهي به من كرد و گفت: "آقا پسر، من سه تا آرزو دارم!"، با تعجب گفتم: .اِ اِ اِ... تو بايد آرزوهام رو برآورده كني... نه من آرزوهاي تو رو. غول قيافه حق به جانبي گرفت و گفت: "اون مال قديمها بود، من اگه مي تونستم اول آرزوهاي خودم رو برآورده مي كردم و با پنج تا بچه تو اين چراغ قديمي كوچك زندگي نمي كردم."، خيلي خونسرد جواب دادم: "به من چه، من كه ميرم..."، غول يقه ام رو گرفت و گفت: "چي گفتي؟!"، فهميدم غول زياد مهرباني نيست، از روي اجبار گفتم: "حالا آرزوهات رو بگو، شايد تونستم واست كاري كنم!"، غول بدون اين كه زياد فكر كند، گفت: "اول از همه يك خونه مي خوام، بچه ها دارن بزرگ مي شن. تا چند سال ديگه اصلاً تو چراغ جا نمي شيم! بعدشم توي اين چراغ امنيت نداريم، هي يك آدم فضول (اين دفعه به من اشاره نكرد، اما منظورش من بودم) ميآد به چراغ دست مي كشه و ما مي افتيم بيرون...، آرزوي دوم من هم اينه كه يك BMW مي خوام، مگه من چيم از اين فوتباليستها كمتره كه فقط بلدن توپ شوت كنن؟!"، من گفتم: "پيكان هم خوبه ها!"، غول ناراحت شد و گفت:" چرا فحش ميدي؟!، آرزوي سوم من هم اينه كه خرج دانشگاه آزاد بچه ام رو بدي!"، گفتم: "اين آخري كه مسأله مهمي نيست، قرار شده وام بدن و شهريه ها رو كم كنن". غول لبخندي زد و گفت: اي بابا! ما از اين قولها زياد شنيده ايم!"
مغزم داشت سوت مي كشيد... با ترس و لرز گفتم: "آقاي غول اگه اين آرزوهات رو برآورده نكنم، چي مي شه؟" غول گفت: "از لوله همين چراغ مي كنمت توي چراغ!" به زحمت لبخندي زدم و گفتم: "شوخي مي كني؟!" غول با يك دست من را برداشت و سرم را به طرف لوله چراغ برد... .
آره شايد منتظريد كه بگويم بعدش از خواب پريدم، اما متأسفانه اين داستان واقعيت داشت و من الآن سي و دو ساله كه توي اين چراغ هستم. "لطفاً يكي من را در بياورد."
نتيجه گيريهاي داستان:
1- سر به زير بودن زياد هم خوب نيست.
2- دو تا بچه كافيه، اگر غول باشي كه يكي هم بسه!
3- هيچ وقت چراغ جادو پيدا نكنيم.
4- وقت خودمان را با خواندن داستانهاي بي سر و ته هدر ندهيم!

_________________
نشنو از نی، نی حصیری بی نواست
بشنو از دل، دل حریم کبریاست
نی بسوزد خاک و خاکستر شود
دل بسوزد خانه دلبر شود


مشخصات YIM WWW

ربات تبليغات

وضعيت : آنلاين

محل سکونت : مقصد

علايق : تبليغات

 موضوع پست:
پستارسال شده در: يکشنبه 12 فروردین 1386, 22:37 
آفلاين
عضو فعال
عضو فعال
نماد کاربر
تاريخ عضويت: دوشنبه 11 دی 1385, 22:08
پست ها : 840
سن: 27
محل سکونت: در بدبختی‌های خودم
تشکر کرده: 21 بار
تشکر شده: 25 بار
امتیاز: 0
اعتبار خوشنامی: 0
بی اعتبار
برويد خواننده بشويد

شهروند: سلام دروكردم آقاي تيك تاك. من بواي بلقيس برره هستم. راستش تازگي ها يك پسري از تهرون ويومده اينجا از اين دختر ما خواستگاري وكرده. مواي بلقيس ورگونزج بايد در موردش تحقيقات دروشه. مي شه شما لطف دروكنيد و توي روزنامه تون (كه البته با يك روز تأخير به بخش ما و ياد و حقيقت ديروزنامه وشه) يك آگهي حصر وراثتي، تعقيب و تاديبي، گمشده اي، ترحيم و تسليتي چيزي دروكنيد. كه يك كم در مورد اي پسر اطلاعات دروياد!
تيك تاك: آقاجان شما اجازه ودهيد ما با بر و بچه هاي سرويس آگهي يك صحبتي وكنيم. همانا اگر ورگونزج راه داره ما هم بدمان نمي آيد، بلقيس خانم شما يك عروسي بگيرد و برره اي ها يك بار ديگر به اين بهانه بزن و بكوب راه ويندازند.

شهروند: سلام. چطور مي شه يك خواننده معروف و محبوب شد؟
تيك تاك: قيافه ات چه جوري هاست؟

شهروند: خوبه. زيباام.
تيك تاك: مشكلي نيست برويد خواننده بشويد.

شهروند محترمه: آقا اين شوهر من الان حدود دو هفته س كه باهام حرف نمي زنه! قهر كرده. قهر! من چه كار كنم آقا. چكار كنم!؟
تيك تاك: طلاق بگيريد خانوم. طلاق!

شهروند: من يك جوان در حال ازدواج هستم. لطفاً من را راهنمايي كنيد و بهم بگوييد كه براي شروع زندگي چه چيزهايي لازم است.
تيك تاك: راستش حالا فعلاً جيب پر و گردن كلفت و دل خوش از همه واجب تر است. اينها كه فراهم شد زنگ بزن تا بقيه اش را هم بهت بگويم.

شهروند: من يك فيلمساز پست مدرني هستم كه توي اين جامعه هنري مان ناشناخته مانده ام. لطفاً توي صفحه تان يك مصاحبه اي با من بكنيد تا بلكه يك كمي مطرح بشوم.
تيك تاك: اشتباه گرفتيد، جناب آقا! تو اين مدت هر كس با صفحه ما احياناً مصاحبه اي كرده، يا از كار بي كار شده و با كله خورده به زمين. يا اينكه اصلاً به محض مطرح شدن، از صحنه روزگار نيست و نابود شده. جا كه قحط نيست. برو با اين هفته نامه هاي گل من جاي گلي مصاحبه كن. عكست رو هم با كاغذ گلاسه مي زنن رو جلدشون. يه كم خرج كني، دو روزه از كارگردان ارباب حلقه ها هم معروف تر مي شي.

_________________
نشنو از نی، نی حصیری بی نواست
بشنو از دل، دل حریم کبریاست
نی بسوزد خاک و خاکستر شود
دل بسوزد خانه دلبر شود


مشخصات YIM WWW

ربات تبليغات

وضعيت : آنلاين

محل سکونت : مقصد

علايق : تبليغات

 موضوع پست:
پستارسال شده در: دوشنبه 20 فروردین 1386, 18:36 
آفلاين
مدير كل
مدير كل
نماد کاربر
تاريخ عضويت: يکشنبه 18 تیر 1385, 16:14
پست ها : 430
سن: 25
تشکر کرده: 0 بار
تشکر شده: 1 بار
امتیاز: 0
اعتبار خوشنامی: 0
بی اعتبار
یک روز کارمند پستی که به نامه هایی که آدرس نامعلوم دارند رسیدگی می کرد متوجه نا مه ای شد که روی پاکت آن با خطی لرزان نوشته شده بود نامه ای به خدا !با خودش فکر کرد بهتر است نامه را باز کرده و بخواند.در نامه این طور نوشته شده بود :خدای عزیزم بیوه زنی  83  ساله هستم که زندگی ام با حقوق نا چیز باز نشستگی می گذرد.دیروز یک نفر کیف مرا که صد دلار در آن بود دزدید.این تمام پولی بود که تا پایان ماه باید خرج می کردم.یکشنبه هفته دیگر عید است و من دو نفر از دوستانم را برای شام دعوت کرده ام. اما بدون آن پول چیزی نمی توانم بخرم. هیچ کس را هم ندارم تا از او پول قرض بگیرم.تو ای خدای مهربان تنها امید من هستی به من کمک کن...

کارمند اداره پست خیلی تحت تاثیر قرار گرفت و نامه را به سایر همکارانش نشان داد.نتیجه این شد که همه آنها جیب خود را جستجو کردند و هر کدام چند دلاری روی میز گذاشتند.در پایان  96  دلار جمع شد و برای پیرزن فرستادند...

همه کارمندان اداره پست از اینکه توانسته بودند کار خوبی انجام دهند خوشحال بودند.عید به پایان رسید و چند روزی از این ماجرا گذشت.تا این که نامه دیگری از آن پیرزن به اداره پست رسیدکه روی آن نوشته شده بود: نامه ای به خدا !

همه کارمندان جمع شدند تا نامه را باز کرده و بخوانند. مضمون نامه چنین بود:خدای عزیزم. چگونه می توانم از کاری که برایم انجام دادی تشکر کنم . با لطف تو توانستم شامی عالی برای دوستانم مهیا کرده وروز خوبی را با هم بگذرانیم. من به آنها گفتم که چه هدیه خوبی برایم فرستادی...

البته چهار دلار آن کم بود که مطمئنم کارمندان اداره پست آن را برداشته اند ...!!!


مشخصات

ربات تبليغات

وضعيت : آنلاين

محل سکونت : مقصد

علايق : تبليغات

 موضوع پست:
پستارسال شده در: دوشنبه 20 فروردین 1386, 18:38 
آفلاين
مدير كل
مدير كل
نماد کاربر
تاريخ عضويت: يکشنبه 18 تیر 1385, 16:14
پست ها : 430
سن: 25
تشکر کرده: 0 بار
تشکر شده: 1 بار
امتیاز: 0
اعتبار خوشنامی: 0
بی اعتبار
صفه شب بود … ساعت ها بود که در انتظارش نشسته بود ولی ازش خبری نبود … نمی دونست کجا باید به دنبالش بگرده … فقط این رو می دونست که بد جوری بهش عادت کرده بود … اون نمی تونست لحظه ای رو بدون اون سر کنه و محبوبش امشب نیومده بود …

آره . اون بهش دل بسته بود ... شاید هم عاشقش شده بود … نمی دونست که به چیه اون دل بسته بود ولی این رو خوب می دونست که یک امشب رو که اون نیومده بود دلش آروم و قرار نداشت … اول فکر می کرد که عاشق شدن خیلی سخته ولی الان می دید که از اونی هم که فکر می کرد آسون تره … بدون این که خبرش کنه ، آروم ، آروم باهاش انس گرفته بود .

این قدر این انس گرفتن عمیق بود که دیگه نمی تونست بدون فکر کردن به اون یا حرف زدن با اون ، راحت زندگی کنه .

دلش می خواست که می تونست همیشه با اون باشه ولی می دونست که امکان پذیر نیست … چون اصلا قرار نبود که بهم دل ببندند … حالا هم که اون دل بسته ، قبول کرده که باید این دل بستنش یک طرفه باشه و با شرایطش سعی می کنه کنار بیاد .



به قول گابریل گارسیا مارکز :

" بد ترین شکل دلتنگی برای کسی ان است که در کنار او باشی و بدانی که هرگز به او نخواهی رسید . "



خلاصه که اون شب ، صبح شد و باز هم شب ها و صبح های دیگه گذشت … ولی اون نیومد …یک بار هم که اومد باز تندی رفت و اون رو در تنهایی رها کرد .

حالا دیگه کابوس هاش به رویا تبدیل شده بود … رویایی که فقط توی ذهن اون وجود داشت … رویایی شیرین و غیر واقعی …. رویایی دست نیافتنی …

یعنی می شد که بازم اون بیاد !!؟ بیاد و بنشینه کنارش و براش آواز بخونه … اوازی از ته دل و با تمام وجود … اوازی به زیبایی چه چهه بلبل .

چه چهه بلبلی خوش اواز که پیره زن تنهایی رو عاشق خودش کرده بود و اون رو از تنهایی نجات داده بود .



با هر آوازی که بلبل می خوند اون به یاد یکی از خاطراتش می افتاد … خاطرات فوق العاده شیرینش … خاطرات فوق العاده تلخش … ولی چه تلخ ، چه شیرین ، خاطرات دوران زندگیش بود … زندگی ای که الان نمی دونست تا غروبش چقدر راهه ؟

راهی به کوتاهی یک میانبر یا به بلندی امتداد نور …

آره چند شب بود که بلبل پیداش نشده بود و پیره زن افسرده و افسرده تر می شد . هر وقت که پیره زن کاملا از دیدن اون ناامید می شد بلبل برای ساعتی پیش اون می یومد و اون رو ازدلتنگی در می یاورد و تا پیره زن تنها ، کمی خوشحال می شد و از دلتنگی در می یومد و سعی می کرد به اون عادت کنه ، دوباره بلبل ترکش می کرد .

بلبل ، پیره زن تنها رو خیلی دوست داشت ، همون طوری که پیره زن اون رو دوست داشت . ولی بلبل می دونست که اگه بیش از اندازه بیاد پیش پیره زن ، شاید ، دیگه نتونه از پیره زن مهربون دل بکنه و اسیر بشه . اسیر عشق و مهربونی یک پیره زن تنها.

و از طرفی هم نمی تونست که ناراحتی اون رو ببینه .... برای همین هم ، هر چند وقت یک بار ، پیش پیره زن می یومد و با خوندن آوازی از ته دل و با تمام وجود براش ، روحی دوباره در کالبد بی جان او می دمید .

عشق بلبل ، پیره زن غمگین رو به زندگی امید وار می کرد و شادی صد چندانی رو براش به ارمغان می یاورد .

دیگه پیره زن عادت کرده بود که باید فقط به دمی با بلبل بودن قناعت کنه و از همون چند لحظه کوتاه ، نهایت لذتش رو ببره و غرق شادی و امید بشه .



شاید بی ربط باشه . اما دوست دارم این بیت رو بنویسم :



روز ها گر رفت گو رو باک نیست تو بمان ای آنکه چون تو پاک نیست


مشخصات

ربات تبليغات

وضعيت : آنلاين

محل سکونت : مقصد

علايق : تبليغات

+ ارسال مبحث جديد + ارسال پاسخ  صفحه 7 از 20 |      1 ... 4, 5, 6, 7, 8, 9, 10 ... 20  


تعداد صفحات: صفحه 7 از 20

    

تعداد پست ها:  288 پست


کاربران حاضر در اين انجمن: بدون كاربران آنلاين و 2 مهمان مدير انجمن: ArmanSoftware
نمايش پست ها از پيشين:  مرتب سازي بر اساس  

قوانين انجمن

شما نمي توانيد مبحث جديدي در اين انجمن ايجاد کنيد
شما نمي توانيد به مباحث در اين انجمن پاسخ دهيد
شما نمي توانيد پست هاي خود را در اين انجمن ويرايش کنيد
شما نمي توانيد پست هاي خود را در اين انجمن حذف کنيد
شما نمي توانيد فايل هاي پيوست در اين انجمن ارسال کنيد
جستجو براي:
انتقال به:  


امروز چهارشنبه 3 خرداد 1391, 23:09

ساعت سایت بر اساسUTC + 3:30 ساعت [ ساعت تابستانی ] تنظیم شده است

News News Site map Site map SitemapIndex SitemapIndex RSS Feed RSS Feed Channel list Channel list

بر پایه phpBB فارسی | با افتخار به قدرت phpBB
Style by کیوان علوی | keyvan alavi
پشتیبانی شده توسط ایرانسرور
قالب phpBB | محافظت از سایت مقابل هکرها | Host | بکاپ | Backup
phpBB SEO
.