نام کاربري:    کلمه عبور:     
عضويت  |  پرسش و پاسخ  |  جستجو  |  ورود
دریافت آخرین نسخه phpBB فارسی (phpBB 3.0.10 فارسی)


کتاب راهنمای جامع تصویری phpBB فارسی به زبان خیلی ساده

  پرتال  \  صفحه اصلي  \  هاستينگ مقصد  \  ثبت دامنه  \  فروشگاه مقصد  \  پروژه phpbb فارسی  \  جستجو  \  پرسش و پاسخ
  مشاهده پست هاي بدون جواب  /  نمايش مبحث هاي فعال  /  مشاهده پست هاي جديد  /  نمايش پست هاي شما  /  مشاهده پست های خوانده نشده





جهت استفاده از تمامی امکانات سایت  باید وارد  و یا عضو شوید

خروج




داستان هاي كوتاه Short Story


+ ارسال مبحث جديد + ارسال پاسخ
 صفحه 19 از 20 |      1 ... 16, 17, 18, 19, 20  
پستارسال شده در: پنج شنبه 5 فروردین 1389, 23:13 
آفلاين
توسعه دهنده phpBB آسان نصب
توسعه دهنده phpBB آسان نصب
نماد کاربر
تاريخ عضويت: چهارشنبه 16 اسفند 1385, 18:38
پست ها : 5302
محل سکونت: In Your Mind !
تشکر کرده: 1545 بار
تشکر شده: 3215 بار
امتیاز: 253
اعتبار خوشنامی: 1020
معتمد اعضامعتمد اعضامعتمد اعضامعتمد اعضامعتمد اعضامعتمد اعضامعتمد اعضامعتمد اعضامعتمد اعضامعتمد اعضا
امیری به شاهزاده گفت : من عاشق توام . شاهزاده گفت : زیباتر از من خواهرم است که در پشت سر تو ایستاده است .

امیر برگشت و دید هیچکس نیست .

شاهزاده گفت:عاشق نیستی !!!!

عاشق به غیر نظر نمی کند .

_________________



مشخصات YIM WWW

از این پست Asef ، 2 کاربر تشکر کرده اند : dantemoovafeg
  محبوبیت: 5%

ربات تبليغات

وضعيت : آنلاين

محل سکونت : مقصد

علايق : تبليغات

پستارسال شده در: پنج شنبه 5 فروردین 1389, 23:14 
آفلاين
توسعه دهنده phpBB آسان نصب
توسعه دهنده phpBB آسان نصب
نماد کاربر
تاريخ عضويت: چهارشنبه 16 اسفند 1385, 18:38
پست ها : 5302
محل سکونت: In Your Mind !
تشکر کرده: 1545 بار
تشکر شده: 3215 بار
امتیاز: 253
اعتبار خوشنامی: 1020
معتمد اعضامعتمد اعضامعتمد اعضامعتمد اعضامعتمد اعضامعتمد اعضامعتمد اعضامعتمد اعضامعتمد اعضامعتمد اعضا
در یک کالج از دانشجویان
خواسته شد تا با حداقل کلمات ممکن داستان کوتاهی بنویسند این داستان باید حول سه موضوع زیر می چرخید:

1) مذهب
2) *
3) راز    


داستان کوتاه زیر در کل کلاس نمره ی A+ مثبت گرفت

خدای خوبم، من حامله ام؛  یعنی کار کیه؟

[size=2]فکر مثبت


باران بشدت میبارید و مرد در حالیکه ماشین خود را در جاده پیش میراند ، تاگهان تعادل اتومبیل بهم خورده و از نرده های کنار جاده به سمت خارج منحرف شد .  از حسن امر ،  ماشین صدمه ای ندید اما لاستیکهای آن داخل گل و لای گیر کرد و راننده هر چه سعی نمود  نتوانست آن را از گل بیرون بکشه

بناچار زیر باران از ماشین پیاده شد و بسمت مزرعه مجاور دوید  و در زد . کشاورز پیر که داشت کنار اجاق استراحت میکرد  به آرومی اومد  دم در و بازش کرد

راننده ماجرا رو شرح داد و ازش درخواست کمک کرد . پیرمرد گفت که ممکنه از دستش کاری بر نیاد اما اضافه کرد که : "  بذار ببینم فردریک چیکار میتونه برات بکنه . "

لذا با هم به سمت طویله رفتند و کشاورز افسار یه قاطر پیر رو گرفت و با زور اونو کشید بیرون

تا رانندهه شکل و قیافه  قاطر رو دید ، باورش نشد که این حیوون پیر و نحیف بتونه کمکش کنه ، اما چه میشد کرد ، در اون شرایط سخت به امتحانش میارزید

با هم به کنارجاده رسیدند و کشاورز طناب رو به اتومبیل بست و یه سردیگه اش  رو محکم چفت کرد دور شونه های فردریک یا همون قاطره و سپس با زدن ضربه رو پشت قاطر داد زد : "  یالا ،  پل  فردریک ،  هری  تام ، فردریک  تام  ، هری  پل ....  یالا سعیتون رو بکنین  ... آهان فقط یک کم  دیگه ، یه کم دیگه .... خوبه تونستین  "

راننده با ناباوری دید که قاطر پیرموفق شد  اتومیبل رو از گل بیرون بکشه . با خوشحالی زائد الوصفی از کشاورز  تشکر کرد و در حین خداحافظی ازش این سوال رو کرد : " هنوزهم نمیتونم باور کنم که این حیوون پیرتونسته باشه ،  حتما هر چی هست زیر سر اون اسامی دیگه است ،  نکنه یه جادوئی در کاره "

کشاورز پاسخ داد : " ببین عزیزم ، جادوئی در کار نیست  "

اون کار رو کردم که این حیوون باور کنه عضو یه گروهه و داره یک کار تیمی میکنه  ، آخه میدونی قاطر من کوره

_________________



مشخصات YIM WWW

ربات تبليغات

وضعيت : آنلاين

محل سکونت : مقصد

علايق : تبليغات

پستارسال شده در: پنج شنبه 5 فروردین 1389, 23:15 
آفلاين
توسعه دهنده phpBB آسان نصب
توسعه دهنده phpBB آسان نصب
نماد کاربر
تاريخ عضويت: چهارشنبه 16 اسفند 1385, 18:38
پست ها : 5302
محل سکونت: In Your Mind !
تشکر کرده: 1545 بار
تشکر شده: 3215 بار
امتیاز: 253
اعتبار خوشنامی: 1020
معتمد اعضامعتمد اعضامعتمد اعضامعتمد اعضامعتمد اعضامعتمد اعضامعتمد اعضامعتمد اعضامعتمد اعضامعتمد اعضا
ما یه کلاینت داریم تو آفیسمون که من خیلی ازش خوشم میاد، یه خانم 82 ساله که بدون عصا راه میره، یه کم خمیده شده ولی خوب رو پاهای خودشه و هنوزم که هنوزه خودش رانندگی می کنه، سالی یک بار هم مجبوره به خاطر سنش امتحان رانندگی شهر رو بده که مطمئن بشن میتونه هنوز دقت داشته باشه، امروز اومده بود تو آفیس و داشت کمی از خاطراتش می گفت، یه کم که گفت من با خنده گفتم شما احتمالا ماه آگوست به دنیا نیومدین ( من و 2 تا از همکارام آگوستی هستیم ) با خنده گفت چرا، 12 آگوست، تولد منم 12 آگوست هستش (روم نشد بهش بگم فقط ما مردادیا مثل چی این دنیا رو سفت چسبیدیم و در هر شرایطی باز هم سعی میکنیم زندگی کنیم

خلاصه اینکه رسید به اینجا که آقایی که 4 سال پیش فوت کرده همسر رسمیش نبوده واینها 55 سال بدون اینکه ازدواج کنن با هم بودن و یک بچه هم دارن که پزشک متخصص هست و الان آمریکا زندگی می کنه.

این خانم گفت وقتی که من 18 سالم بود با این دوستم ( منظورش همون آقایی بود که باهاش زندگی می کرده ، و تمام مدت با عنوان دوستم خطابش می کرد و معتقده که ارزش یک دوستی و رفاقت خوب بیشتر از ارزش یک همسری بد هست ) آشنا شدم و اومدم خونه به خواهر بزرگم جریان گفتم، اونموقع پدر بزرگم خونه ما بود و از صحبت های ما فهمید که جریان چیه) حالا حساب کنید که چند سال پیش بوده ) 2-3 روز بعدش برام یه کتاب دست نویس آورد، کتابی که بسیار گرون قیمت بود، و با ارزش، وقتی به من داد، تاکید کرد که این کتاب مال توئه مال خود خودت، و من از تعجب شاخ در آورده بودم که چرا باید چنین هدیه با ارزشی رو بی هیچ مناسبتی به من بده، من اون کتاب رو گرفتم و یه جایی پنهونش کردم، چند روز بعدش به من گفت کتابت رو خوندی ؟ گفتم نه، وقتی ازم پرسید چرا گفتم گذاشتم سر فرصت بخونمش، لبخندی زد و رفت، همون روز عصر با یک کپی از روزنامه همون زمان که تنها نشریه بود برگشت اومد خونه ما و روزنامه رو گذاشت روی میز، من داشتم نگاهی بهش مینداختم که گفت این مال من نیست امانته باید ببرمش، به محض گفتن این حرف شروع کردم با اشتیاق تمام صفحه هاش رو ورق زدن و سعی میکردم از هر صفحه ای حداقل یک مطلب رو بخونم. در آخرین لحظه که پدر بزرگ میخواست از خونه بره بیرون تقریبا به زور اون روزنامه رو کشید از دستم بیرون و رفت. فقط چند روز طول کشید که اومد پیشم و گفت ازدواج مثل اون کتاب و روزنامه می مونه، یک اطمینان برات درست می کنه که این زن یا مرد مال تو هستش مال خود خودت، اون موقع هست که فکر میکنی همیشه وقت دارم بهش محبت کنم، همیشه وقت هست که دلش رو به دست بیارم، همیشه می تونم شام دعوتش کنم اگر الان یادم رفت یک شاخه گل به عنوان هدیه بهش بدم، حتما در فرصت بعدی اینکارو می کنم حتی اگر هرچقدر اون آدم با ارزش باشه مثل اون کتاب نفیس و قیمتی، اما وقتی که این باور در تونیست که این آدم مال منه، و هر لحظه فکرمیکنی که خوب اینکه تعهدی نداره میتونه به راحتی دل بکنه و بره مثل یه شی با ارزش ازش نگهداری می کنی و همیشه ولع داری که تا جاییکه ممکنه ازش لذت ببری شاید فردا دیگه مال من نباشه، درست مثل اون روزنامه حتی اگر هم هیچ ارزش قیمتی نداشته باشه، پس اگر واقعاعاشق شدی با اون مالکیت کلیسایی لحظه هات رو از دست نده، در مقابل کشیش و عیسی مسیح سوگند نخور، ولی از تمام لحظه هات استفاده کن و لذت ببر، بگذار هر شنبه شب فکر کنی این شاید آخرین شنبه ای باشه که اون با منه و همین باعث میشه که براش شمعی روشن کنی و یه ROAST BEEF خانگی تهیه کنی و در حالیکه دستش روتوی دستت گرفتی یک شب خوب رو داشته باشی. و همینم شد، ما 55 سال واقعا عاشق موندیم ( 5 سال بعد از آشناییشون تصمیم گرفته بودن که با هم همخونه بشن) و تا سال2004 با هم زندگی کرده بودن، نصف بیشتر دنیا هم گشتن.

همین خانم یک بار دیگه می گفت همیشه اولین چیزی که آدمها در برخورد اول با یک شخص ابراز می کنن، همون چیزیه که دلشون میخواد ببینن، مثلا اگه کسی بهت رسید گفت خوب میبینم که سر حالی یعنی این موضوع آزارش داده، اصلا انتظارنداشته تو رو سر حال ببینه و حالا ناغافل از دهنش اومده بیرون، یا هر چیز دیگه.

و امروز آخرین جمله ای که گفت و از در آفیس رفت بیرون این بود که در هر تصمیمی به قلبتون مراجعه کنید قلب خطا نمیره اگه میگه نه به زور وادارش نکنین که بپذیره، اگه گفت نه یعنی نه و بر عکس.

امروز ازصمیم قلب براش آرزوی سلامتی کردم، این خانم هر بار که میاد تو اون آفیس و میره حتما یه درس مفید از زندگی برامون داره...

_________________



مشخصات YIM WWW

ربات تبليغات

وضعيت : آنلاين

محل سکونت : مقصد

علايق : تبليغات

پستارسال شده در: پنج شنبه 5 فروردین 1389, 23:15 
آفلاين
توسعه دهنده phpBB آسان نصب
توسعه دهنده phpBB آسان نصب
نماد کاربر
تاريخ عضويت: چهارشنبه 16 اسفند 1385, 18:38
پست ها : 5302
محل سکونت: In Your Mind !
تشکر کرده: 1545 بار
تشکر شده: 3215 بار
امتیاز: 253
اعتبار خوشنامی: 1020
معتمد اعضامعتمد اعضامعتمد اعضامعتمد اعضامعتمد اعضامعتمد اعضامعتمد اعضامعتمد اعضامعتمد اعضامعتمد اعضا
چرچیل و راننده تاکسی
چرچیل (نخست وزیر سابق بریتانیا) روزی سوار تاکسی شده بود و به دفتر bbc برای مصاحبه می‌رفت.
هنگامی که به آن جا رسید به راننده تاکسی گفت آقا لطفاً نیم ساعت صبر کنید تا من برگردم.
راننده گفت: "نه آقا! من می خواهم سریعاً به خانه بروم تا سخنرانی چرچیل را از رادیو گوش دهم"
چرچیل از علاقه‌ی این فرد به خودش خوشحال و ذوق‌زده شد و یک اسکناس ده پوندی به او داد.
راننده تاکسی با دیدن اسکناس گفت: "گور بابای چرچیل! اگربخواهید، تا فردا هم این‌جا منتظر می‌مانم"

_________________



مشخصات YIM WWW

ربات تبليغات

وضعيت : آنلاين

محل سکونت : مقصد

علايق : تبليغات

پستارسال شده در: پنج شنبه 5 فروردین 1389, 23:16 
آفلاين
توسعه دهنده phpBB آسان نصب
توسعه دهنده phpBB آسان نصب
نماد کاربر
تاريخ عضويت: چهارشنبه 16 اسفند 1385, 18:38
پست ها : 5302
محل سکونت: In Your Mind !
تشکر کرده: 1545 بار
تشکر شده: 3215 بار
امتیاز: 253
اعتبار خوشنامی: 1020
معتمد اعضامعتمد اعضامعتمد اعضامعتمد اعضامعتمد اعضامعتمد اعضامعتمد اعضامعتمد اعضامعتمد اعضامعتمد اعضا
[size=4]یک آرزو ...


یک بنده خدایی، کنار اقیانوس قدم میزد و زیر لب، دعایی را هم زمزمه میکرد.
نگاهى به آسمان آبى و دریاى لاجوردین و ساحل طلایى انداخت و گفت: خدایا! میشود تنها آرزوى مرا بر آورده کنى؟
ناگاه، ابرى سیاه آسمان را پوشاند و رعد و برقى در گرفت و در هیاهوى رعد و برق، صدایى از عرش اعلى بگوش رسید که میگفت: چه آرزویى دارى اى بنده ى محبوب من؟
مرد، سرش را به آسمان بلند کرد و ترسان و لرزان گفت: اى خداى کریم! از تو مى خواهم جاده اى بین کالیفرنیا و هاوایی بسازى تا هر وقت دلم خواست در این جاده رانندگى کنم!
از جانب خداى متعال ندا آمد که: اى بنده ى من ! من ترا بخاطر وفادارى ات بسیار دوست میدارم و مى توانم خواهش تو را بر آورده کنم، اما هیچ میدانى انجام تقاضاى تو چقدر دشوار است؟ هیچ میدانى که باید فرمان دهم تا فرشتگانم ته ى اقیانوس آرام را آسفالت کنند؟ هیچ میدانى چقدر آهن و سیمان و فولاد باید مصرف شود؟ من همه ى اینها را مى توانم انجام بدهم، اما، آیا نمى توانى آرزوى دیگرى بکنى؟
مرد مدتى به فکر فرو رفت، آنگاه گفت: اى خداى من! من از کار زنان سر در نمى آورم! میشود بمن بفهمانى که زنان چرا می گریند؟ میشود به من بفهمانى احساس درونى شان چیست؟
اصلا میشود به من یاد بدهى که چگونه مى توان زنان را خوشحال کرد؟

صدایی از جانب باریتعالى آمد که: اى بنده من! آن جاده اى را که خواسته اى، دو باندى باشد یا چهار باندى؟



[size=4]وصیت نامه لویی پاستور


در هر حرفه و شغلی که هستید نه اجازه دهید که به بدبینی های بی حاصل آلوده شوید و نه بگذارید که بعضی لحظات تاسف بار که برای هر ملتی پیش می آید شما را به یاس و نا امیدی بکشاند.

در آرامش حاکم بر آزمایشگاه ها و کتابخانه هایتان زندگی کنید.

نخست از خود بپرسید: "من برای یادگیری خود چه کرده ام؟"
سپس همچنان که پیش تر می روید بپرسید: "من برای کشورم چه کرده ام؟"
و این پرسش را آنقدر ادامه دهید تا به این احساس شادی بخش و هیجان انگیز برسید که: "شاید سهم کوچکی در پیشرفت و اعتلای بشریت داشته اید."

اما صرفه نظر از هر پاداشی که زندگی به تلاش هایمان بدهد یا ندهد، آنگاه که لحظه مرگ فرا می رسد هر کدام از ما باید این حق را داشته باشیم که با صدای بلند بگوییم:
«من آنچه در توان داشته ام انجام داده ام»


[size=4]مدیریت بحران


روزی دو نفر در جنگل قدم می زدند.
ناگهان شیری در مقابل آنها ظاهر شد.
یکی از آنها سریع کفش ورزشی اش را از کوله پشتی بیرون آورد و پوشید.
دیگری گفت بی جهت آماده نشو هیچ انسانی نمی تواند از شیر سریعتر بدود.
مرد اول به دومی گفت : قرار نیست از شیر سریعتر بدوم. کافیست از تو سریعتر بدوم.

_________________



مشخصات YIM WWW

ربات تبليغات

وضعيت : آنلاين

محل سکونت : مقصد

علايق : تبليغات

پستارسال شده در: پنج شنبه 5 فروردین 1389, 23:16 
آفلاين
توسعه دهنده phpBB آسان نصب
توسعه دهنده phpBB آسان نصب
نماد کاربر
تاريخ عضويت: چهارشنبه 16 اسفند 1385, 18:38
پست ها : 5302
محل سکونت: In Your Mind !
تشکر کرده: 1545 بار
تشکر شده: 3215 بار
امتیاز: 253
اعتبار خوشنامی: 1020
معتمد اعضامعتمد اعضامعتمد اعضامعتمد اعضامعتمد اعضامعتمد اعضامعتمد اعضامعتمد اعضامعتمد اعضامعتمد اعضا
[size=4]فرق دیوانه و احمق


مردی در هنگام رانندگی، درست جلوی حیاط یک تیمارستان پنچر شد و مجبورشد همانجا به تعویض لاستیک بپردازد.
هنگامی که سرگرم این کار بود، ماشین دیگری به سرعت ازروی پیچ های چرخ که در کنار ماشین بودند گذشت و
آنها را به درون جوی آب انداخت و آب پیچ ها را برد.

مرد حیران مانده بود که چکار کند.
تصمیم گرفت که ماشینش را همانجارها کند و برای خرید پیچ چرخ برود.
در این حین، یکی از دیوانه ها که از پشت نرده های حیاط تیمارستان نظاره گر این ماجرا بود، او را صدا زد و گفت:
از 3 چرخ دیگر ماشین، از هر کدام یک پیچ بازکن و این لاستیک را با 3 پیچ ببند و برو تا به تعمیرگاه برسی.

آن مرد اول توجهی به این حرف نکرد ولی بعد که با خودش فکر کرد دید راست می گوید و بهتر است همین کار را بکند.

پس به راهنمایی او عمل کرد و لاستیک زاپاس را بست.
هنگامی که خواست حرکت کند رو به آن دیوانه کرد و گفت: «خیلی فکر جالب و هوشمندانه ای داشتی، پس چرا توی تیمارستان انداختنت؟
دیوانه لبخندی زد و گفت: من اینجام چون دیوانه ام، ولی احمق که نیستم



[size=4]
زندگی خروسی


کوه بلندی بود که لانه عقابی با چهار تخم، بر بلندای آن قرار داشت.
یک روز زلزله ای کوه را به لرزه در آورد و باعث شد که یکی از تخم ها از دامنه کوه به پایین بلغزد.
بر حسب اتفاق آن تخم به مزرعه ای رسید که پر از مرغ و خروس بود.
مرغ و خروس ها می دانستند که باید از این تخم مراقبت کنند و بالاخره هم مرغ پیری داوطلب شد تا روی آن بنشیند و آن را گرم نگهدارد تا جوجه به دنیا بیاید.

یک روز تخم شکست و جوجه عقاب از آن بیرون آمد.
جوجه عقاب مانند سایر جوجه ها پرورش یافت و طولی نکشید که جوجه عقاب باور کرد که چیزی جز یک جوجه خروس نیست. او زندگی و خانواده اش را دوست داشت اما چیزی از درون او فریاد می زد که تو بیش از این هستی. تا این که یک روز که داشت در مزرعه بازی می کرد متوجه چند عقاب شد که در آسمان اوج می گرفتند و پرواز می کردند. عقاب آهی کشید و گفت: ای کاش من هم می توانستم مانند آنها پرواز کنم.
مرغ و خروس ها شروع کردند به خندیدن و گفتند: تو خروسی و یک خروس هرگز نمی تواند بپرد.
اما عقاب همچنان به خانواده واقعی اش که در آسمان پرواز می کردند خیره شده بود و در آرزوی پرواز به سر می برد.
اما هر موقع که عقاب از رویایش سخن می گفت به او می گفتند که رویای تو به حقیقت نمی پیوندد و عقاب هم کم کم باور کرد.
بعد از مدتی او دیگر به پرواز فکر نکرد و مانند یک خروس به زندگی ادامه داد و بعد از سالها زندگی خروسی، از دنیا رفت.

تو همانی که می اندیشی، هرگاه به این اندیشیدی که تو یک عقابی به دنبال رویا هایت برو و به یاوه های مرغ و خروسهای اطرافت فکر نکن.
نویسنده: گابریل گارسیا مارکز

_________________



مشخصات YIM WWW

ربات تبليغات

وضعيت : آنلاين

محل سکونت : مقصد

علايق : تبليغات

پستارسال شده در: پنج شنبه 5 فروردین 1389, 23:17 
آفلاين
توسعه دهنده phpBB آسان نصب
توسعه دهنده phpBB آسان نصب
نماد کاربر
تاريخ عضويت: چهارشنبه 16 اسفند 1385, 18:38
پست ها : 5302
محل سکونت: In Your Mind !
تشکر کرده: 1545 بار
تشکر شده: 3215 بار
امتیاز: 253
اعتبار خوشنامی: 1020
معتمد اعضامعتمد اعضامعتمد اعضامعتمد اعضامعتمد اعضامعتمد اعضامعتمد اعضامعتمد اعضامعتمد اعضامعتمد اعضا
حکمت در میان دانش و دانشمان در میان انبوهی از اطلاعاتمان گم گشته اند
تی اس الیوت
* * *
روزی عارف پیری با مریدانش از کنار قصر پادشاه گذر میکرد . شاه که در ایوان کاخش مشغول به تماشا بود ، او را دید و بسرعت به نگهبانانش دستور داد تا استاد پیر را به قصر آورند

عارف به حضور شاه شرفیاب شد . شاه ضمن تشکر از او خواست که نکته ای آموزنده به شاهزاده جوان بیاموزد مگر در آینده او تاثیر گذار شود

استاددستش را به داخل کیسه فرو برد و سه عروسک از آن بیرون آورد و به شاهزاده عرضه نمود و گفت : " بیا اینان دوستان تو هستند ، اوقاتت را با آنها سپری کن "

شاهزاده با تمسخر گفت : " من که دختر نیستم با عروسک بازی کنم ؟ ! "

عارف اولین عروسک را برداشته و تکه نخی را از یکی از گوشهای آن عبور داد که بلافاصله از گوش دیگر خارج شد سپس دومین عروسک را برداشته و اینبار تکه نخ از گوش عروسک داخل و از دهانش خارج شد و سومین عروسک را امتحان نمود . تکه نخ در حالی که در گوش عروسک پیش میرفت ، از هیچیک از دو عضو یادشده خارج نشد

استادبلافاصله گفت : " جناب شاهزاده ، اینان همگی دوستانت هستند ، اولی که اصلا به حرفهایت توجهی نداشته ، دومی هرسخنی را که از تو شنیده ، همه جا بازگو خواهد کرد و سومی دوستیست که همواره بر آنچه شنیده لب فرو بسته"

شاهزاده فریاد شادی سر داده و گفت : " پس بهترین دوستم همین نوع سومیست و منهم او را مشاور امورات کشورداری خواهم نمود :

عارف پاسخ داد : " نه" و بلافاصله عروسک چهارم را از کیسه خارج نمود و آنرا به شاهزاده داد و گفت : " این دوستیست که باید بدنبالش بگردی "

شاهزاده تکه نخ را بر گرفت و امتحان نمود . با تعجب دید که نخ همانند عروسک اول از گوش دیگر این عروسک نیز خارج شد ،
گفت : " استاد اینکه نشد! "

عارف پیر پاسخ داد : " حال مجددا امتحان کن "

برای بار دوم تکه نخ از دهان عروسک خارج شد . شاهزاده برای بار سوم نیز امتحان کرد و تکه نخ در
داخل عروسک باقی ماند "

استاد رو به شاهزاده کرد و گفت : " شخصی شایسته دوستی و مشورت توست که بداند کی حرف بزند ، چه موقع به حرفهایت توجهی نکند و کی ساکت بماند"

_________________



مشخصات YIM WWW

ربات تبليغات

وضعيت : آنلاين

محل سکونت : مقصد

علايق : تبليغات

پستارسال شده در: پنج شنبه 5 فروردین 1389, 23:19 
آفلاين
توسعه دهنده phpBB آسان نصب
توسعه دهنده phpBB آسان نصب
نماد کاربر
تاريخ عضويت: چهارشنبه 16 اسفند 1385, 18:38
پست ها : 5302
محل سکونت: In Your Mind !
تشکر کرده: 1545 بار
تشکر شده: 3215 بار
امتیاز: 253
اعتبار خوشنامی: 1020
معتمد اعضامعتمد اعضامعتمد اعضامعتمد اعضامعتمد اعضامعتمد اعضامعتمد اعضامعتمد اعضامعتمد اعضامعتمد اعضا
[size=2]
حضرت " آقا " غلط فرموده اند !!


  نقل است در محفلی علمی در محضر یکی از علمای نجف فرعی فقهی مطرح می شود، طلاب و روحانیون بحث می کنند، در این میان روحانی جوانی از مریدان یکی از مراجع عالیقدر شیعه که با احترام تمام مراد خود را " حضرت آقا " خطاب می کرد،ورود به بحث کرده و می گوید : " حضرت آقا چنین می فرمایند ! "   و عالم حاضر در مجلس بلا درنگ می گوید :" حضرت آقا غلط می فرماید ! "    مرید- که " حضرت آقا " را می پرستید - بی هوش می شود! آب بر رویش می زنند و شانه هایش را می مالند تا به حال می آید،  عالم از او می پرسد : نظر شما چه بود؟  مرید "حضرت آقا" می گوید: " نظر حضرت آقا چنین است"   و عالم باز می گوید : " حضرت آقا غلط فرموده اند! "    و مرید باز از حال می رود اما نه به آن شدت! او را به حال می آورند و برای بار سوم عالم می پرسد: چه فرمودید؟  و مرید آقا  می گوید: " حضرت آقا چنین فرمودند!"    و عالم ربانی برای بار سوم می گوید: " حضرت آقا غلط فرمودند ! "    این بار روحانی جوان و مرید حضرت آقا از حال نمی رود و سرش را پایین می اندازد.

   عالم ربانی می فرماید : حال می توان به بحث و استدلال علمی پرداخت، آنگونه که شما " حضرت آقا " می گفتید، نه خود فکر می کردید و نه اجازه فکر به دیگران می دادید ، با یک جمله (" حضرت آقا " چنین فرمودند!) دهان همه را می بستید و مانع جریان و سریان فکر و اندیشه بودید، حال می توانید بدون تعصب، نظر خود و مراد خود را بیان کنید و نقد مخالف را بشنوید.

_________________



مشخصات YIM WWW

ربات تبليغات

وضعيت : آنلاين

محل سکونت : مقصد

علايق : تبليغات

 موضوع پست: 4 زن
پستارسال شده در: پنج شنبه 5 فروردین 1389, 23:28 
آفلاين
توسعه دهنده phpBB آسان نصب
توسعه دهنده phpBB آسان نصب
نماد کاربر
تاريخ عضويت: چهارشنبه 16 اسفند 1385, 18:38
پست ها : 5302
محل سکونت: In Your Mind !
تشکر کرده: 1545 بار
تشکر شده: 3215 بار
امتیاز: 253
اعتبار خوشنامی: 1020
معتمد اعضامعتمد اعضامعتمد اعضامعتمد اعضامعتمد اعضامعتمد اعضامعتمد اعضامعتمد اعضامعتمد اعضامعتمد اعضا
4 زن


روزی روزگاری تاجر ثروتمندی بود که 4 زن داشت . زن چهارم را از همه بیشتر دوست داشت و او را مدام با جواهرات گران قیمت و غذاهای خوشمزه پذیرایی می کرد... بسیار مراقبش بود و تنها بهترین چیزها را به او می داد.

زن سومش را هم خیلی دوست داشت و به او افتخار میکرد . پیش دوستهایش اورا برای جلوه گری می برد گرچه واهمه شدیدی داشت که روزی او با مردی دیگر برود و تنهایش بگذارد

واقعیت این است که او زن دومش را هم بسیار دوست می داشت . او زنی بسیار مهربان بود که دائما نگران و مراقب مرد بود . مرد در هر مشکلی به او پناه می برد و او نیز به تاجر کمک می کرد تا گره کارش را بگشاید و از مخمصه بیرون بیاید.

اما زن اول مرد ، زنی بسیار وفادار و توانا که در حقیقت عامل اصلی ثروتمند شدن او و موفق بودنش در زندگی بود ، اصلا مورد توجه مرد نبود . با اینکه از صمیم قلب عاشق شوهرش بود اما مرد تاجر به ندرت وجود او را در خانه ای که تمام کارهایش با او بود حس می کرد و تقریبا هیچ توجهی به او نداشت.

روزی مرد احساس مریضی کرد و قبل از آنکه دیر شود فهمید که به زودی خواهد مرد. به دارایی زیاد و زندگی مرفه خود اندیشید و با خود گفت :

" من اکنون 4 زن دارم ، اما اگر بمیرم دیگر هیچ کسی را نخواهم داشت ، چه تنها و بیچاره خواهم شد !"

بنابرین تصمیم گرفت با زنانش حرف بزند و برای تنهاییش فکری بکند . اول از همه سراغ زن چهارم رفت و گفت :

" من تورا از همه بیشتر دوست دارم و از همه بیشتر به تو توجه کرده ام و انواع راحتی ها را برایت فراهم آورده ام ، حالا در برابر این همه محبت من آیا در مرگ با من همراه می شوی تا تنها نمانم؟"

زن به سرعت گفت :" هرگز" همین یک کلمه و مرد را رها کرد.

ناچاربا قلبی که به شدت شکسته بود نزد زن سوم رفت و گفت :

" من در زندگی ترا بسیار دوست داشتم آیا در این سفر همراه من خواهی آمد؟"

زن گفت :" البته که نه! زندگی در اینجا بسیار خوب است . تازه من بعد از تو می خواهم دوباره ازدواج کنم و بیشتر خوش باشم " قلب مرد یخ کرد.

مرد تاجر به زن دوم رو آورد و گفت :

" تو همیشه به من کمک کرده ای . این بار هم به کمکت نیاز شدیدی دارم شاید از همیشه بیشتر ، می توانی در مرگ همراه من باشی؟"

زن گفت :" این بار با دفعات دیگر فرق دارد . من نهایتا می توانم تا گورستان همراه جسم بی جان تو بیایم اما در مرگ ،...متاسفم!" گویی صاعقه ای به قلب مرد آتش زد.

در همین حین صدایی او را به خود آورد :

" من با تو می مانم ، هرجا که بروی" تاجر نگاهش کرد ، زن اول بود که پوست و استخوان شده بود ، انگار سوء تغذیه بیمارش کرده باشد .غم سراسر وجودش را تیره و ناخوش کرده بود و هیچ زیبایی و نشاطی برایش باقی نمانده بود . تاجر سرش را به زیر انداخت و آرام گفت :" باید آن روزهایی که می توانستم به تو توجه میکردم و مراقبت بودم ..."

در حقیقت همه ما چهار زن داریم !

الف : زن چهارم که بدن ماست . مهم نیست چقدر زمان و پول صرف زیبا کردن او بکنی وقت مرگ ، اول از همه او ترا ت ر ک می کند.

ب: زن سوم که دارایی های ماست . هرچقدر هم برایت عزیز باشند وقتی بمیری به دست دیگران خواهد افتاد.

ج : زن دوم که خانواده و دوستان ما هستند . هر چقدر هم صمیمی و عزیز باشند ، وقت مردن نهایتا تا سر مزارت کنارت خواهند ماند. د: زن اول که روح ماست. غالبا به آن بی توجهیم و تمام وقت خود را صرف تن و پول و دوست می کنیم . او ضامن توانمندی های ماست اما ما ضعیف و درمانده رهایش کرده ایم تا روزی که قرار است همراه ما باشد اما دیگر هیچ قدرت و توانی برایش باقی نمانده است.

_________________



مشخصات YIM WWW

ربات تبليغات

وضعيت : آنلاين

محل سکونت : مقصد

علايق : تبليغات

پستارسال شده در: شنبه 30 مهر 1389, 01:54 
آفلاين
توسعه دهنده phpBB آسان نصب
توسعه دهنده phpBB آسان نصب
نماد کاربر
تاريخ عضويت: چهارشنبه 16 اسفند 1385, 18:38
پست ها : 5302
محل سکونت: In Your Mind !
تشکر کرده: 1545 بار
تشکر شده: 3215 بار
امتیاز: 253
اعتبار خوشنامی: 1020
معتمد اعضامعتمد اعضامعتمد اعضامعتمد اعضامعتمد اعضامعتمد اعضامعتمد اعضامعتمد اعضامعتمد اعضامعتمد اعضا
عروسک چهارم و شاهزاده

روزی عارف پیری با مریدانش از کنار قصر پادشاه گذر میکرد. شاه که در ایوان کاخش مشغول به تماشا بود، او را دید و بسرعت به نگهبانانش دستور داد تا استاد پیر را به قصر آورند.

عارف به حضور شاه شرفیاب شد. شاه ضمن تشکر از او خواست که نکته ای آموزنده به شاهزاده جوان بیاموزد مگر در آینده او تاثیر گذار شود. استاد دستش را به داخل کیسه فرو برد و سه عروسک از آن بیرون آورد و به شاهزاده عرضه نمود و گفت: "بیا اینان دوستان تو هستند، اوقاتت را با آنها سپری کن."

شاهزاده با تمسخر گفت: " من که دختر نیستم با عروسک بازی کنم! " عارف اولین عروسک را برداشته و تکه نخی را از یکی از گوشهای آن عبور داد که بلافاصله از گوش دیگر خارج شد.

سپس دومین عروسک را برداشته و اینبار تکه نخ از گوش عروسک داخل و از دهانش خارج شد. او سومین عروسک را امتحان نمود.

تکه نخ در حالی که در گوش عروسک پیش میرفت، از هیچیک از دو عضو یادشده خارج نشد. استاد بلافاصله گفت : " جناب شاهزاده، اینان همگی دوستانت هستند، اولی که اصلا به حرفهایت توجهی نداشته، دومی هرسخنی را که از تو شنیده، همه جا بازگو خواهد کرد و سومی دوستی است که همواره بر آنچه شنیده لب فرو بسته " شاهزاده فریاد شادی سر داده و گفت: " پس بهترین دوستم همین نوع سومی است و منهم او را مشاور امورات کشورداری خواهم نمود. "

عارف پاسخ داد : " نه " و بلافاصله عروسک چهارم را از کیسه خارج نمود و آنرا به شاهزاده داد و گفت: " این دوستی است که باید بدنبالش بگردی " شاهزاده تکه نخ را بر گرفت و امتحان نمود. با تعجب دید که نخ همانند عروسک اول از گوش دیگر این عروسک نیز خارج شد، گفت : " استاد اینکه نشد ! "

عارف پیر پاسخ داد: " حال مجددا امتحان کن " برای بار دوم تکه نخ از دهان عروسک خارج شد. شاهزاده برای بار سوم نیز امتحان کرد و تکه نخ در داخل عروسک باقیماند استاد رو به شاهزاده کرد و گفت: " شخصی شایسته دوستی و مشورت توست که بداند کی حرف بزند، چه موقع به حرفهایت توجهی نکند و کی ساکت بماند

_________________



مشخصات YIM WWW

ربات تبليغات

وضعيت : آنلاين

محل سکونت : مقصد

علايق : تبليغات

 موضوع پست: برادر
پستارسال شده در: شنبه 30 مهر 1389, 01:55 
آفلاين
توسعه دهنده phpBB آسان نصب
توسعه دهنده phpBB آسان نصب
نماد کاربر
تاريخ عضويت: چهارشنبه 16 اسفند 1385, 18:38
پست ها : 5302
محل سکونت: In Your Mind !
تشکر کرده: 1545 بار
تشکر شده: 3215 بار
امتیاز: 253
اعتبار خوشنامی: 1020
معتمد اعضامعتمد اعضامعتمد اعضامعتمد اعضامعتمد اعضامعتمد اعضامعتمد اعضامعتمد اعضامعتمد اعضامعتمد اعضا
برادر

شخصي به نام پل یك دستگاه اتومبیل سواری به عنوان عیدی از برادرش دریافت كرده بود. شب عید هنگامی كه پل از اداره اش بیرون آمد متوجه پسر بچه شیطانی شد كه دور و بر ماشین نو و براقش قدم می زد و آن را تحسین می كرد. پل نزدیك ماشین كه رسید پسر پرسید: " این ماشین مال شماست ، آقا؟"

پل سرش را به علامت تائید تكان داد و گفت: برادرم به عنوان عیدی به من داده است".

پسر متعجب شد و گفت: "منظورتان این است كه برادرتان این ماشین را همین جوری، بدون این كه دلاری بابت آن پرداخت كنید، به شما داده است؟ آخ جون، ای كاش..."

البته پل كاملاً واقف بود كه پسر چه آرزویی می خواهد بكند. او می خواست آرزو كند. كه ای كاش او هم یك همچو برادری داشت. اما آنچه كه پسر گفت سرتا پای وجود پل را به لرزه درآورد:
" ای كاش من هم یك همچو برادری بودم."

پل مات و مبهوت به پسر نگاه كرد و سپس با یك انگیزه آنی گفت: "دوست داری با هم تو ماشین یه گشتی بزنیم؟"

"اوه بله، دوست دارم."

تازه راه افتاده بودند كه پسر به طرف پل بر گشت و با چشمانی كه از خوشحالی برق می زد، گفت: "آقا، می شه خواهش كنم كه بری به طرف خونه ما؟"

پل لبخند زد. او خوب فهمید كه پسر چه می خواهد بگوید. او می خواست به همسایگانش نشان دهد كه توی چه ماشین بزرگ و شیكی به خانه برگشته است. اما پل باز در اشتباه بود.. پسر گفت: " بی زحمت اونجایی كه دو تا پله داره، نگهدارید."

پسر از پله ها بالا دوید. چیزی نگذشت كه پل صدای برگشتن او را شنید، اما او دیگر تند و تیـز بر نمی گشت. او برادر كوچك فلج و زمین گیر خود را بر پشت حمل كرده بود.

سپس او را روی پله پائینی نشاند و به طرف ماشین اشاره كرد :" اوناهاش، جیمی، می بینی؟ درست همون طوریه كه طبقه بالا برات تعریف كردم. برادرش عیدی بهش داده و او دلاری بابت آن پرداخت نكرده. یه روزی من هم یه همچو ماشینی به تو هدیه خواهم داد ... اونوقت می تونی برای خودت بگردی و چیزهای قشنگ ویترین مغازه های شب عید رو، همان طوری كه همیشه برات شرح می دم، ببینی."

پل در حالی كه اشكهای گوشه چشمش را پاك می كرد از ماشین پیاده شد و پسربچه را در صندلی جلوئی ماشین نشاند. برادر بزرگتر، با چشمانی براق و درخشان، كنار او نشست و سه تائی رهسپار گردشی فراموش ناشدنی شدند.

_________________



مشخصات YIM WWW

از این پست Asef یک کاربر تشکر کرده است : dante
  محبوبیت: 2.5%

ربات تبليغات

وضعيت : آنلاين

محل سکونت : مقصد

علايق : تبليغات

پستارسال شده در: شنبه 30 مهر 1389, 01:56 
آفلاين
توسعه دهنده phpBB آسان نصب
توسعه دهنده phpBB آسان نصب
نماد کاربر
تاريخ عضويت: چهارشنبه 16 اسفند 1385, 18:38
پست ها : 5302
محل سکونت: In Your Mind !
تشکر کرده: 1545 بار
تشکر شده: 3215 بار
امتیاز: 253
اعتبار خوشنامی: 1020
معتمد اعضامعتمد اعضامعتمد اعضامعتمد اعضامعتمد اعضامعتمد اعضامعتمد اعضامعتمد اعضامعتمد اعضامعتمد اعضا
مرد گمشده در جزیره

کشتی مردی در یک طوفان عظیم غرق شد اما این مرد به طرز معجزه آسایی نجات یافت و توانست خود را به جزیره ای برساند.

این مرد با هزاران زحمت برای خود یک کلبه ساخت ...

روزی برای تهیه آب به جنگل رفته بود ؛ وقتی به کلبه برگشت در کمال ناباوری دید که کلبه در حال سوختن است.

به بخت بد خود لعنت فرستاد و بعد شروع به گله کردن از خدا کرد که : خدایا تو مرا در این جزیره زندانی کرده ای و حالا که من با این بدبختی توانسته ام این کلبه را برای خودم درست کنم باید اینگونه بسوزد!


مرد با همین افکار به خواب عمیقی فرو رفت ... .

صبح روز بعد با صدای بوق یک کشتی از خواب پرید ؛ او نجات یافته بود!

وقتی سور کشتی شد ، از ناخدا پرسید چگونه فهمیدید که من در این جزیره هستم؟

ناخدا پاسخ داد : ما علایمی را که با دود نشان می دادید دیدیم!

_________________



مشخصات YIM WWW

از این پست Asef یک کاربر تشکر کرده است : dante
  محبوبیت: 2.5%

ربات تبليغات

وضعيت : آنلاين

محل سکونت : مقصد

علايق : تبليغات

پستارسال شده در: شنبه 30 مهر 1389, 01:56 
آفلاين
توسعه دهنده phpBB آسان نصب
توسعه دهنده phpBB آسان نصب
نماد کاربر
تاريخ عضويت: چهارشنبه 16 اسفند 1385, 18:38
پست ها : 5302
محل سکونت: In Your Mind !
تشکر کرده: 1545 بار
تشکر شده: 3215 بار
امتیاز: 253
اعتبار خوشنامی: 1020
معتمد اعضامعتمد اعضامعتمد اعضامعتمد اعضامعتمد اعضامعتمد اعضامعتمد اعضامعتمد اعضامعتمد اعضامعتمد اعضا
دو راهب و یک دختر زیبا

دو راهب در مسیر زیارت خود ، به قسمت کم عمق رودخانه ای رسیدند.
لب رودخانه ، دختر زیبائی را دیدند که لباس گرانقیمتی به تن داشت.
از آنجائی که ساحل رودخانه مرتفع بود و آن دختر خانم هم نمیخواست هنگام عبور لباسش آسیب ببیند ، منتظر ایستاده بود .

یکی از راهبها بدون مقدمه رفت و خانوم را سوارکولش کرد.
سپس او را از عرض رودخانه عبور داد و طرف دیگر روی قسمت خشک ساحل پائین گذاشت .
راهبها به راهشان ادامه دادند.

اما راهب دومی یک ساعت میشد که هی شکایت میکرد : ” مطمئنا این کار درستی نبود ، تو با یه خانم تماس داشتی ، نمیدونی که در حال عبادت و زیارت هستیم ؟ این عملت درست بر عکس دستورات بود ؟ “

و ادامه داد : ” تو چطور بخودت این اجازه رو دادی که بر خلاف قوانین رفتار کنی ؟ “

راهبی که خانم رو به این طرف رودخونه آورده بود ، سکوت میکرد ، اما دیگر تحملش طاق شد
و جواب داد:” من اون خانوم رو یه ساعت میشه زمین گذاشتم اما تو چرا هنوز داری اون رو تو ذهنت حمل میکنی ؟!

_________________



مشخصات YIM WWW

از این پست Asef یک کاربر تشکر کرده است : adonis
  محبوبیت: 2.5%

ربات تبليغات

وضعيت : آنلاين

محل سکونت : مقصد

علايق : تبليغات

پستارسال شده در: يکشنبه 9 آبان 1389, 13:33 
آفلاين
عضو فعال
عضو فعال
نماد کاربر
تاريخ عضويت: شنبه 24 فروردین 1387, 18:59
پست ها : 348
سن: 20
تشکر کرده: 70 بار
تشکر شده: 112 بار
امتیاز: 13
اعتبار خوشنامی: 0
بی اعتبار
میدونید که بالاخره هر کسی از یه جایی شروع میکنه.عرفان هم همینه.شروع کار یکی از عارفان بزرگ یا سبب توبه ش به صورت زیر بود(فکر کنم اسمش بوحفص حداد بود)
این جناب عاشق یه دختری میشه.بهش میگن یه جادوگر یهودی هست که با جادو همه مشکلات رو حل میکنه.میره پیش اون.جادوگر بهش میگه که 40 روز تو نه باید نماز بخونی نه نام خدا رو بگی نه نیت خوب کنی و نه از خوبی به این جهان برسه که من با جادو مشکلت رو حل کنم.بوحفص همین کار رو میکنه و بعد از 40 روز میره پیش جادوگر.جادوگر میگه به خواستت رسیدی میگه نه.جادوگر بهش میگه حتما یه کار خوبی کردی چون من به این جادو اطمینان کامل دارم.بوحفص میگه نه فقط وقتی داشتم میومدم یه سنگی رو از وسط جاده برداشتم که پای کسی بهش نخوره.جادوگر در جوابش جمله ای میگه که او رو زیر و رو میکنه
میگه:« میازار خدایی را که تو چهل روز فرمان او ضایع کنی و او،از کرم،چنین رنج کوچک تو ضایع نگرداند!»

_________________
الهی!مرا یاد کردی و من،کس نه.و اگر من تو را یاد کنم،چون من کس نه.مرا این شادی بس نه،از من ناکس تر نه.
هر کس خدای را نپرستد به اختیار،خلقش باید پرستیدن به اضطرار.


مشخصات

از این پست dante یک کاربر تشکر کرده است : Asef
  محبوبیت: 2.5%

ربات تبليغات

وضعيت : آنلاين

محل سکونت : مقصد

علايق : تبليغات

پستارسال شده در: يکشنبه 9 آبان 1389, 17:50 
آفلاين
عضو فعال
عضو فعال
نماد کاربر
تاريخ عضويت: شنبه 24 فروردین 1387, 18:59
پست ها : 348
سن: 20
تشکر کرده: 70 بار
تشکر شده: 112 بار
امتیاز: 13
اعتبار خوشنامی: 0
بی اعتبار
دربلخ چنان قحطی شده بود که مردم همدیگر رمیخوردند.شقیق بلخی وقتی داشت در بازار قدم میزد به غلامی برخورد.غلام خندان و شاد بود.شقیق گفت :«چه جای خنده است.مگر نمیبینی بر مردم چه میگذرد؟»غلام گفت:«مرا چه باک که خواجه من غله ی بسیار دارد و مرا گرسنه نگذارد.»شقیق چو این بشنید با خدا گفت:«خداوندا غلامی بهخواجه ای که انباری غله دارد دل خوش است.چگونه تو ملک الملوکی و روزی ما پذیرفته و ما غم خوریم؟!»

_________________
الهی!مرا یاد کردی و من،کس نه.و اگر من تو را یاد کنم،چون من کس نه.مرا این شادی بس نه،از من ناکس تر نه.
هر کس خدای را نپرستد به اختیار،خلقش باید پرستیدن به اضطرار.


مشخصات

ربات تبليغات

وضعيت : آنلاين

محل سکونت : مقصد

علايق : تبليغات

+ ارسال مبحث جديد + ارسال پاسخ  صفحه 19 از 20 |      1 ... 16, 17, 18, 19, 20  


تعداد صفحات: صفحه 19 از 20

    

تعداد پست ها:  288 پست


کاربران حاضر در اين انجمن: بدون كاربران آنلاين و 1 مهمان مدير انجمن: ArmanSoftware
نمايش پست ها از پيشين:  مرتب سازي بر اساس  

قوانين انجمن

شما نمي توانيد مبحث جديدي در اين انجمن ايجاد کنيد
شما نمي توانيد به مباحث در اين انجمن پاسخ دهيد
شما نمي توانيد پست هاي خود را در اين انجمن ويرايش کنيد
شما نمي توانيد پست هاي خود را در اين انجمن حذف کنيد
شما نمي توانيد فايل هاي پيوست در اين انجمن ارسال کنيد
جستجو براي:
انتقال به:  


امروز شنبه 21 بهمن 1390, 03:38

ساعت سایت بر اساسUTC + 3:30 ساعت [ ساعت تابستانی ] تنظیم شده است

News News Site map Site map SitemapIndex SitemapIndex RSS Feed RSS Feed Channel list Channel list

Powered by phpBB © 2000, 2002, 2005, 2007 phpBB Group.
Designed by my_enigma (کيوان علوي | keyvan alavi).
Persian Translation : www.phpBB.Maghsad.com | New Zeland Shuttle
phpBB SEO
.