نام کاربري:    کلمه عبور:     
عضويت  |  پرسش و پاسخ  |  جستجو  |  ورود
دریافت آخرین نسخه phpBB فارسی (phpBB 3.0.10 فارسی)


کتاب راهنمای جامع تصویری phpBB فارسی به زبان خیلی ساده

  پرتال  \  صفحه اصلي  \  هاستينگ مقصد  \  ثبت دامنه  \  فروشگاه مقصد  \  پروژه phpbb فارسی  \  جستجو  \  پرسش و پاسخ
  مشاهده پست هاي بدون جواب  /  نمايش مبحث هاي فعال  /  مشاهده پست هاي جديد  /  نمايش پست هاي شما  /  مشاهده پست های خوانده نشده





جهت استفاده از تمامی امکانات سایت  باید وارد  و یا عضو شوید

خروج




داستان هاي كوتاه Short Story


+ ارسال مبحث جديد + ارسال پاسخ
 صفحه 17 از 20 |      1 ... 14, 15, 16, 17, 18, 19, 20  
پستارسال شده در: پنج شنبه 5 فروردین 1389, 22:44 
آفلاين
توسعه دهنده phpBB آسان نصب
توسعه دهنده phpBB آسان نصب
نماد کاربر
تاريخ عضويت: چهارشنبه 16 اسفند 1385, 18:38
پست ها : 5302
محل سکونت: In Your Mind !
تشکر کرده: 1545 بار
تشکر شده: 3215 بار
امتیاز: 253
اعتبار خوشنامی: 1020
معتمد اعضامعتمد اعضامعتمد اعضامعتمد اعضامعتمد اعضامعتمد اعضامعتمد اعضامعتمد اعضامعتمد اعضامعتمد اعضا
من میخواستم از اون جدا بشم!


اون شب وقتی به خونه رسیدم دیدم همسرم مشغول آماده کردن شام است، دستشو گرفتم و گفتم: باید راجع به یک موضوعی باهات صحبت کنم.
اون هم آروم نشست و منتظر شنیدن حرف های من شد. دوباره سایه رنجش و غم رو توی چشماش دیدم. اصلا نمی دونستم چه طوری باید بهش بگم, انگار دهنم باز نمی شد.
هرطور بود باید بهش می گفتم و راجع به چیزی که ذهنم رو مشغول کرده بود، باهاش صحبت می کردم. موضوع اصلی این بود که من می خواستم از اون جدا بشم. بالاخره هرطور که بود موضوع رو پیش کشیدم
از من پرسید چرا؟!
اما وقتی از جواب دادن طفره رفتم خشمگین شد و در حالی که از اتاق غذاخوری خارج می شد فریاد می زد: تو مرد نیستی

اون شب دیگه هیچ صحبتی نکردیم و اون دایم گریه می کرد و مثل باران اشک می ریخت، می دونستم که می خواست بدونه که چه بلایی بر سر عشق مون اومده و چرا؟
اما به سختی می تونستم جواب قانع کننده ای براش پیدا کنم، چرا که من دلباخته یک دختر جوان به اسم "دوی" شده بودم و دیگه نسبت به همسرم احساسی نداشتم.
من و اون مدت ها بود که با هم غریبه شده بودیم من فقط نسبت به اون احساس ترحم داشتم. بالاخره با احساس گناه فراوان موافقت نامه طلاق رو گرفتم. خونه، سی درصد شرکت و ماشین رو به اون دادم.
اما اون یک نگاه به برگه ها کرد و بعد همه رو پاره کرد.
زنی که بیش از ده سال باهاش زندگی کرده بودم تبدیل به یک غریبه شده بود و من واقعا متاسف بودم و می دونستم که اون ده سال از عمرش رو برای من تلف کرده و تمام انرژی و جوانی اش رو صرف من و زندگی با من کرده, اما دیگه خیلی دیر شده بود و من عاشق شده بودم.

بالاخره اون با صدای بلند شروع به گریه کرد, چیزی که انتظارش رو داشتم. به نظر من این گریه یک تخلیه هیجانی بود.
بلاخره مسئله طلاق کم کم داشت براش جا می افتاد. فردای اون روز خیلی دیر به خونه اومدم و دیدم که یک نامه روی میز گذاشته! به اون توجهی نکردم و رفتم توی رختخواب و به خواب عمیقی فرو رفتم. وقتی بیدار شدم دیدم اون نامه هنوز هم همون جاست، وقتی اون رو خوندم دیدم شرایط طلاق رو نوشته. اون هیچ چیز از من نمی خواست به جز این که در این مدت یک ماه که از طلاق ما باقی مونده بهش توجه کنم.
اون درخواست کرده بودکه در این مدت یک ماه تا جایی که ممکنه هر دومون به صورت عادی کنار هم زندگی کنیم، دلیلش هم ساده و قابل قبول بود: پسرمون در ماه آینده امتحان مهمی داشت و همسرم نمی خواست که جدایی ما پسرمون رو دچار مشکل بکنه!
این مسئله برای من قابل قبول بود، اما اون یک درخواست دیگه هم داشت: از من خواسته بود که بیاد بیارم که روز عروسی مون من اون رو روی دست هام گرفته بودم و به خانه اوردم. و درخواست کرده بود که در یک ماه باقی مونده از زندگی مشترکمون هر روز صبح اون رو از اتاق خواب تا دم در به همون صورت روی دست هام بگیرمو راه ببرم.
خیلی درخواست عجیبی بود، با خودم فکر کردم حتما داره دیونه می شه.
اما برای این که اخرین درخواستش رو رد نکرده باشم موافقت کردم.
وقتی این درخواست عجیب و غریب رو برای "دوی" تعریف کردم اون با صدای بلند خندید گفت:
به هر حال باید با مسئله طلاق روبرو می شد، مهم نیست داره چه حقه ای به کار می بره.

مدت ها بود که من و همسرم هیچ تماسی با هم نداشتیم تا روزی که طبق شرایط طلاق که همسرم تعین کرده بود من اون رو بلند کردم و در میان دست هام گرفتم.
هر دومون مثل آدم های دست و پاچلفتی رفتار می کردیم و معذب بودیم.
پسرمون پشت ما راه می رفت و دست می زد و می گفت: بابا مامان رو تو بغل گرفته راه می بره.

جملات پسرم دردی رو در وجودم زنده می کرد، از اتاق خواب تا اتاق نشیمن و از اون جا تا در ورودی حدود ده متر مسافت رو طی کردیم. اون چشم هاشو بست و به آرومی گفت: راجع به طلاق تا روز آخر به پسرمون هیچی نگو!

نمی دونم یک دفعه چرا این قدر دلم گرفت و احساس غم کردم. بالاخره دم در اون رو زمین گذاشتم، رفت و سوار اتوبوس شد و به طرف محل کارش رفت، من هم تنها سوار ماشین شدم و به سمت شرکت حرکت کردم.

روز دوم هر دومون کمی راحت تر شده بودیم، می تونستم بوی عطرشو اسشمام کنم. عطری که مدتها بود از یادم رفته بود. با خودم فکر کردم من مدتهاست که به همسرم به حد کافی توجه نکرده بودم. انگار سالهاست که ندیدمش، من از اون مراقبت نکرده بودم.
متوجه شدم که آثار گذر زمان بر چهره اش نشسته، چندتا چروک کوچک گوشه چماش نشسته بود، لابه لای موهاش چند تا تار خاکستری ظاهر شده بود!
برای لحظه ای با خودم فکر کردم: خدایا من با او چه کار کردم؟!
روز چهارم وقتی اون رو روی دست هام گرفتم حس نزدیکی و صمیمیت رو دوباره احساس کردم.

این زن، زنی بود که ده سال از عمر و زندگی اش رو با من سهیم شده بود.
روز پنجم و ششم احساس کردم، صیمیت داره بیشتر وبیشتر می شه، انگار دوباره این حس زنده شده و دوباره داره شاخ و برگ می گیره.
من راجع به این موضوع به "دوی" هیچی نگفتم. هر روز که می گذشت برام آسون تر و راحت تر می شد که همسرم رو روی دست هام حمل کنم و راه ببرم، با خودم گفتم حتما عظله هام قوی تر شده. همسرم هر روز با دقت لباسش رو انتخاب می کرد. یک روز در حالی که چند دست لباس رو در دست گرفته بود احساس کرد که هیچ کدوم مناسب و اندازه نیستند. با صدای آروم گفت: لباسهام همگی گشاد شدند.
و من ناگهان متوجه شدم که اون توی این مدت چه قدر لاغر و نحیف شده و به همین خاطر بود که من اون رو راحت حمل می کردم، انگار وجودش داشت ذره ذره آب می شد. گویی ضربه ای به من وارد شد، ضربه ای که تا عمق وجودم رو لرزوند.
توی این مدت کوتاه اون چقدر درد و رنج رو تحمل کرده بود، انگار جسم و قلبش ذره ذره آب می شد.
ناخوداگاه بلند شدم و سرش رو نوازش کردم. پسرم این منظره که پدرش ، مادرش رو در اغوش بگیره و راه ببره تبدیل به یک جزئ شیرین زندگی اش شده بود.
همسرم به پسرم اشاره کرد که بیاد جلو و به نرمی و با تمام احساس اون رو در آغوش فشرد.
من روم رو برگردوندم، ترسیدم نکنه که در روزهای آخر تصمیم رو عوض کنم. بعد اون رو در آغوش گرفتم و حرکت کردم. همون مسیر هر روز، از اتاق خواب تا اتاق نشیمن و در ورودی.دستهای اون دور گردن من حلقه شده بود و من به نرمی اون رو حمل می کردم,
درست مثل اولین روز ازدواج مون . روز آخر وقتی اون رو در اغوش گرفتم به سختی می تونستم قدم های آخر رو بردارم.

انگار ته دلم یک چیزی می گفت: ای کاش این مسیر هیچ وقت تموم نمی شد. پسرمون رفته بود مدرسه، من در حالی که همسرم در اغوشم بود با خودم گفتم:من در تمام این سالها هیچ وقت به فقدان صمیمیت و نزدیکی در زندگی مون توجه نکرده بودم.

اون روز به سرعت به طرف محل کارم رانندگی کردم، وقتی رسیدم بدون این که در ماشین رو قفل کنم ماشین رو رها کردم، نمی خواستم حتی یک لحظه در تصمیمی که گرفتم تردید کنم.

"دوی" در رو باز کرد، و من بهش گفتم که متاسفم، من نمی خوام از همسرم جدا بشم!

اون حیرت زده به من نگاه می کرد، به پیشانیم دست زد و گفت: ببینم فکر نمی کنی تب داشته باشی؟
من دستشو کنار زدم و گفتم: نه! متاسفم، من جدایی رو نمی خوام، این منم که نمی خوام از همسرم جدا بشم.
به هیچ وجه نمی خوام اون رو از دست بدم.

زندگی مشترک من خسته کننده شده بود، چون نه من و نه اون تا یک ماه گذشته هیچ کدوم ارزش جزییات و نکات ظریف رو در زندگی مشترکمون نمی دونستیم. زندگی مشترکمون خسته کننده شده بود
نه به خاطر این که عاشق هم نبودیم بلکه به این خاطر که اون رو از یاد برده بودیم.
من حالا متوجه شدم که از همون روز اول ازدواج مون که همسرم رو در آغوش گرفتم و پا به خانه گذاشتم موظفم که تا لحظه مرگ همون طور اون رو در آغوش حمایت خودم داشته باشم.
"دوی" انگار تازه از خواب بیدار شده باشه در حالی که فریاد می زد در رو محکم کوبید و رفت.

من از پله ها پایین اومدم سوار ماشین شدم و به گل فروشی رفتم.
یک سبد گل زیبا و معطر برای همسرم سفارش دادم.
دختر گل فروش پرسید: چه متنی روی سبد گل تون می نویسید؟
و من در حالی که لبخند می زدم
نوشتم : از امروز صبح، تو رو در آغوش مهرم می گیرم و حمل می کنم، تو رو با پاهای عشق راه می برم، تا زمانی که مرگ، ما دو نفر رو از هم جدا کنه.


جزئیات ظریفی توی زندگی ما هست که از اهمیت فوق العاده ای برخورداره، مسائل و نکاتی که برای تداوم و یک رابطه، مهم و ارزشمندند.
این مسایل خانه مجلل، پول، ماشین و مسایلی از این قبیل نیست.
این ها هیچ کدوم به تنهایی و به خودی خود شادی افرین نیستند.
پس در زندگی سعی کنید:
زمانی رو صرف پیدا کردن شیرینی ها و لذت های ساده زندگی تون کنید.
چیزهایی رو که از یاد بردید، یادآوری و تکرار کنید و هر کاری رو که باعث ایجاد حس صمیمیت و نزدیکی بیشتر و بیشتر بین شما و همسرتون می شه، انجام بدید.
زندگی خود به خود دوام پیدا نمی کنه.
این شما هستید که باید باعث تداوم زندگی تون بشید.

_________________



مشخصات YIM WWW

ربات تبليغات

وضعيت : آنلاين

محل سکونت : مقصد

علايق : تبليغات

پستارسال شده در: پنج شنبه 5 فروردین 1389, 22:44 
آفلاين
توسعه دهنده phpBB آسان نصب
توسعه دهنده phpBB آسان نصب
نماد کاربر
تاريخ عضويت: چهارشنبه 16 اسفند 1385, 18:38
پست ها : 5302
محل سکونت: In Your Mind !
تشکر کرده: 1545 بار
تشکر شده: 3215 بار
امتیاز: 253
اعتبار خوشنامی: 1020
معتمد اعضامعتمد اعضامعتمد اعضامعتمد اعضامعتمد اعضامعتمد اعضامعتمد اعضامعتمد اعضامعتمد اعضامعتمد اعضا
زندگی را نخواهیم فهمید!


زندگی را نخواهیم فهمید اگر از همه گل‌های سرخ دنیا متنفر باشیم
فقط چون در کودکی وقتی خواستیم گل‌سرخی را بچینیم خاری در دستمان فرو رفته است؟

زندگی را نخواهیم فهمید اگر دیگر آرزو کردن و رویا دیدن را از یاد ببریم و جرات زندگی بهتر داشتن را لب تاقچه به فراموشی بسپاریم
فقط به این خاطر که در گذشته یک یا چند تا از آرزوهایمان اجابت نشدند.

زندگی را نخواهیم فهمید اگرعزیزی را برای همیشه ت ر ک کنیم
فقط به این خاطر که در یک لحظه خطایی از او سر زد و حرکت اشتباهی انجام داد.

زندگی را نخواهیم فهمید اگر دیگر درس و مشق را رها کنیم و به سراغ کتاب نرویم
فقط چون در یک آزمون نمره خوبی به دست نیاوردیم و نتوانستیم یک سال قبول شویم.

زندگی را نخواهیم فهمید اگر دست از تلاش و کوشش برداریم
فقط به این دلیل که یک بار در زندگی سماجت و پیگیری ما بی‌نتیجه ماند.

زندگی را نخواهیم فهمید اگر همه دست‌هایی را که برای دوستی به سمت ما دراز می‌شوند، پس بزنیم
فقط به این دلیل که یک روز، یک دوست غافل به ما خیانت کرد و از اعتماد ما سوءاستفاده کرد.

زندگی را هرگز نخواهیم فهمید اگر از عاشق شدن تفره برویم
فقط چون یکبار در عشق شکست خوردیم دیگر جرات عاشق شدن را از دست بدهیم و از دل‌بستن بهراسیم.

زندگی را نخواهیم فهمید اگر همه شانس‌ها و فرصت‌های طلایی همین الان را نادیده بگیریم
فقط به این خاطر که در یک یا چند تا از فرصت‌ها موفق نبوده‌ایم.

فراموش نکنیم که بسیاری اوقات در زندگی وقتی به در بسته‌ای می‌رسیم و یک‌صد کلید در دستمان است
هرگز نباید انتظار داشته باشیم که کلید در بسته همان کلید اول باشد.
شاید مجبور باشیم صبر کنیم و همه صد کلید را امتحان کنیم تا یکی از آنها در را باز کند.
گاهی اوقات کلید صدم کلیدی است که در را باز می‌کند و شرط رسیدن به این کلید امتحان کردن نود‌ و نه کلید دیگر است.
یادمان باشد که زندگی را هرگز نخواهیم فهمید اگر کلید صدم را امتحان نکنیم فقط به این خاطر که نود و نه کلید قبلی جواب ندادند.
از روی همین زمین خوردن‌ها و دوباره بلندشدن‌هاست که معنای زندگی فهمیده می‌شود و ما با توانایی‌ها و قدرت‌های درون خود بیشتر آشنا می‌شویم.

زندگی را نخواهیم فهمید اگر از ترس زمین خوردن هرگز قدم در جاده نگذاریم..

_________________



مشخصات YIM WWW

ربات تبليغات

وضعيت : آنلاين

محل سکونت : مقصد

علايق : تبليغات

پستارسال شده در: پنج شنبه 5 فروردین 1389, 22:46 
آفلاين
توسعه دهنده phpBB آسان نصب
توسعه دهنده phpBB آسان نصب
نماد کاربر
تاريخ عضويت: چهارشنبه 16 اسفند 1385, 18:38
پست ها : 5302
محل سکونت: In Your Mind !
تشکر کرده: 1545 بار
تشکر شده: 3215 بار
امتیاز: 253
اعتبار خوشنامی: 1020
معتمد اعضامعتمد اعضامعتمد اعضامعتمد اعضامعتمد اعضامعتمد اعضامعتمد اعضامعتمد اعضامعتمد اعضامعتمد اعضا
نانوایی می‌خواست اویس را ببیند. اویس در لباس مبدل یک گدا نزد نانوا رفت. شروع کرد به خوردن یک نان؛ نانوا او را کتک زد و به خیابان انداخت.
یکی از شاگردان اویس از راه رسید و داد زد: «دیوانه، این فردی که بیرون کردی، همان استادی است که می‌خواستی ببینی!»
نانوا شرمنده شد و پرسید برای طلب بخشش چه باید بکند. اویس از او خواست خودش و شاگردانش را به صرف غذا دعوت کند.
نانوا آن‌ها را به خانه برد و به غذایی عالی مهمان کرد.
اویس در وسط ناهار به شاگردانش گفت: «انسان خوب را این‌گونه از انسان بد تشخیص می‌دهیم. این مرد می‌تواند ثروتی را خرج ناهار من کند، چرا که من مشهورم، اما نمی‌تواند تکه نانی را صرف سیر کردن شکم فقیری کند.»
قسمتی از متن هفت گناه کبیره از پائلوکوییلیو

_________________



مشخصات YIM WWW

ربات تبليغات

وضعيت : آنلاين

محل سکونت : مقصد

علايق : تبليغات

 موضوع پست: گوهر و گردو!
پستارسال شده در: پنج شنبه 5 فروردین 1389, 22:46 
آفلاين
توسعه دهنده phpBB آسان نصب
توسعه دهنده phpBB آسان نصب
نماد کاربر
تاريخ عضويت: چهارشنبه 16 اسفند 1385, 18:38
پست ها : 5302
محل سکونت: In Your Mind !
تشکر کرده: 1545 بار
تشکر شده: 3215 بار
امتیاز: 253
اعتبار خوشنامی: 1020
معتمد اعضامعتمد اعضامعتمد اعضامعتمد اعضامعتمد اعضامعتمد اعضامعتمد اعضامعتمد اعضامعتمد اعضامعتمد اعضا
گوهر و گردو!


می گویند کشاورزی افریقایی در مزرعه اش زندگی خوب و خوشی را با همسر و فرزندانش داشت. یک روز شنید که در بخشی از افریقا معادن الماسی کشف شده اند و مردمی که به آنجا رفته اند ، با کشف الماس به ثروتی افسانه ای دست یافته اند .
او که از شنیدن این خبر هیجان زده شده بود ، تصمیم گرفت برای کشف معدنی الماس به آنجا برود. بنابر این زن و فرزندانش را به دوستی سپرد و مزرعه اش را فروخت و عازم سفر شد .
او به مدت ده سال افریقا را زیر پا می گذارد و عاقبت ...
به دنبال بی پولی ، تنهایی و یاس و نومیدی خود را در اقیانوس غرق می کند .

اما زارع جدیدی که مزرعه را خریده بود ، روزی در کنار رودخانه ای که از وسط مزرعه میگذشت ، چشمش به تکه سنگی افتاد که درخشش عجیبی داشت . او سنگ را برداشت و به نزد جواهر سازی برد . مرد جواهر ساز با دیدن سنگ گفت که آن سنگ الماسی است که نمی توان قیمتی بر آن نهاد.
مرد زارع به محلی که سنگ را پیدا کرده بود رفت و متوجه شد سرتاسر مزرعه پر از سنگهای الماسی است که برای درخشیدن نیاز به تراش و صیقل داشتند.
مرد زارع پیشین بدون آنکه زیر پای خود را نگاه کند ، برای کشف الماس تمام افریقا را زیر پا گذاشته بود ، حال آنکه در معدنی از الماس زندگی می کرد !

_________________



مشخصات YIM WWW

ربات تبليغات

وضعيت : آنلاين

محل سکونت : مقصد

علايق : تبليغات

 موضوع پست: پادشاه بیمار!
پستارسال شده در: پنج شنبه 5 فروردین 1389, 22:47 
آفلاين
توسعه دهنده phpBB آسان نصب
توسعه دهنده phpBB آسان نصب
نماد کاربر
تاريخ عضويت: چهارشنبه 16 اسفند 1385, 18:38
پست ها : 5302
محل سکونت: In Your Mind !
تشکر کرده: 1545 بار
تشکر شده: 3215 بار
امتیاز: 253
اعتبار خوشنامی: 1020
معتمد اعضامعتمد اعضامعتمد اعضامعتمد اعضامعتمد اعضامعتمد اعضامعتمد اعضامعتمد اعضامعتمد اعضامعتمد اعضا
پادشاه بیمار!


پادشاهی پس از اینکه بیمار شد گفت: "نصف قلمرو پادشاهی‌ام را به کسی می‌دهم که بتواند مرا معالجه کند".
تمام آدم‌های دانا دور هم جمع شدند تا ببیند چطور می شود شاه را معالجه کرد، اما هیچ یک ندانست.
تنها یکی از مردان دانا گفت: "فکر کنم می‌تواند شاه را معالجه کنم. اگر یک آدم خوشبخت را پیدا کنید، پیراهنش را بردارید و تن شاه کنید، شاه معالجه می شود".
شاه پیک‌هایش را برای پیدا کردن یک آدم خوشبخت فرستاد.
آنها در سرتاسر مملکت سفر کردند ولی نتوانستند آدم خوشبختی پیدا کنند. حتی یک نفر پیدا نشد که کاملا راضی باشد.
آن که ثروت داشت، بیمار بود. آن که سالم بود در فقر دست و پا میزد، یا اگر سالم و ثروتمند بود زن و زندگی بدی داشت. یا اگر فرزندی داشت، فرزندانش بد بودند. خلاصه هر آدمی چیزی داشت که از آن گله و شکایت کند.
آخرهای یک شب، پسر شاه از کنار کلبه‌ای محقر و فقیرانه رد میشد که شنید یک نفر دارد چیزهایی می‌گوید. "شکر خدا که کارم را تمام کرده‌ام. سیر و پر غذا خورده‌ام و می‌توانم دراز بکشم و بخوابم! چه چیز دیگری می‌توانم بخواهم؟"
پسر شاه خوشحال شد و دستور داد که پیراهن مرد را بگیرند و پیش شاه بیاورند و به مرد هم هر چقدر بخواهد بدهند.

پیک‌ها برای بیرون آوردن پیراهن مرد توی کلبه رفتند، اما مرد خوشبخت آن قدر فقیر بود که پیراهن نداشت!!
(لئو تولستوی)

_________________



مشخصات YIM WWW

ربات تبليغات

وضعيت : آنلاين

محل سکونت : مقصد

علايق : تبليغات

 موضوع پست: روحانی و خدا
پستارسال شده در: پنج شنبه 5 فروردین 1389, 22:47 
آفلاين
توسعه دهنده phpBB آسان نصب
توسعه دهنده phpBB آسان نصب
نماد کاربر
تاريخ عضويت: چهارشنبه 16 اسفند 1385, 18:38
پست ها : 5302
محل سکونت: In Your Mind !
تشکر کرده: 1545 بار
تشکر شده: 3215 بار
امتیاز: 253
اعتبار خوشنامی: 1020
معتمد اعضامعتمد اعضامعتمد اعضامعتمد اعضامعتمد اعضامعتمد اعضامعتمد اعضامعتمد اعضامعتمد اعضامعتمد اعضا
روحانی و خدا

روزی یک مرد روحانی با خداوند مکالمه ای داشت: 'خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلی هستند؟ '، خداوند او را به سمت دو در هدایت کرد و یکی از آنها را باز کرد، مرد نگاهی به داخل انداخت، درست در وسط اتاق یک میز گرد بزرگ وجود داشت که روی آن یک ظرف خورش بود، که آنقدر بوی خوبی داشت که دهانش آب افتاد، افرادی که دور میز نشسته بودند بسیار لاغر مردنی و مریض حال بودند، به نظر قحطی زده می آمدند، آنها در دست خود قاشق هایی با دسته بسیار بلند داشتند که این دسته ها به بالای بازوهایشان وصل شده بود و هر کدام از آنها به راحتی می توانستند دست خود را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پر نمایند، اما از آن جایی که این دسته ها از بازوهایشان بلند تر بود، نمی توانستند دستشان را برگردانند و قاشق را در دهان خود فرو ببرند.


مرد روحانی با دیدن صحنه بدبختی و عذاب آنها غمگین شد، خداوند گفت: 'تو جهنم را دیدی، حال نوبت بهشت است'، آنها به سمت اتاق بعدی رفتند و خدا در را باز کرد، آنجا هم دقیقا مثل اتاق قبلی بود، یک میز گرد با یک ظرف خورش روی آن و افراد دور میز، آنها مانند اتاق قبل همان قاشق های دسته بلند را داشتند، ولی به اندازه کافی قوی و چاق بوده، می گفتند و می خندیدند، مرد روحانی گفت: 'خداوندا نمی فهمم؟!'، خداوند پاسخ داد: 'ساده است، فقط احتیاج به یک مهارت دارد، می بینی؟ اینها یاد گرفته اند که به یکدیگر غذا بدهند، در حالی که آدم های طمع کار اتاق قبل تنها به خودشان فکر می کنند!'

_________________



مشخصات YIM WWW

ربات تبليغات

وضعيت : آنلاين

محل سکونت : مقصد

علايق : تبليغات

 موضوع پست: وقت شناسی‌ !
پستارسال شده در: پنج شنبه 5 فروردین 1389, 22:49 
آفلاين
توسعه دهنده phpBB آسان نصب
توسعه دهنده phpBB آسان نصب
نماد کاربر
تاريخ عضويت: چهارشنبه 16 اسفند 1385, 18:38
پست ها : 5302
محل سکونت: In Your Mind !
تشکر کرده: 1545 بار
تشکر شده: 3215 بار
امتیاز: 253
اعتبار خوشنامی: 1020
معتمد اعضامعتمد اعضامعتمد اعضامعتمد اعضامعتمد اعضامعتمد اعضامعتمد اعضامعتمد اعضامعتمد اعضامعتمد اعضا
وقت شناسی‌ !


در مراسم تودیع پدر پابلو، کشیشی که ۳۰ سال در کلیسای شهر کوچکی خدمت کرده و بازنشسته شده بود، از یکی‌ از سیاستمداران اهل محل برای سخنرانی دعوت شده بود.
در روز موعود، مهمان سیاستمدار تاخیر داشت و بنابرین کشیش تصمیم گرفت کمی‌ برای مستمعین صحبت کند.
پشت میکروفن قرار گرفته و گفت: ۳۰ سال قبل وارد این شهر شدم.
انگار همین دیروز بود.
راستش را بخواهید، اولین کسی‌ که برای اعتراف وارد کلیسا شد، مرا به وحشت انداخت.
به دزدی هایش، باج گیری، رشوه خواری، هوس رانی‌، زنا با محارم و هر گناه دیگری که تصور کنید اعتراف کرد.
آن روز فکر کردم که جناب اسقف اعظم مرا به بدترین نقطه زمین فرستاده است ولی‌ با گذشت زمان و آشنایی با بقیه اهل محل دریافتم که در اشتباه بوده‌ام و این شهر مردمی نیک دارد.

در این لحظه سیاستمدار وارد کلیسا شده و از او خواستند که پشت میکروفن قرار گیرد.
در ابتدا از اینکه تاخیر داشت عذر خواهی‌ کرد و سپس گفت که به یاد دارد که زمانیکه پدر پابلو وارد شهر شد، او اولین کسی‌ بود که برای اعتراف مراجعه کرد.

نتیجه اخلاقی‌: وقت شناس باشید !

_________________



مشخصات YIM WWW

ربات تبليغات

وضعيت : آنلاين

محل سکونت : مقصد

علايق : تبليغات

پستارسال شده در: پنج شنبه 5 فروردین 1389, 22:52 
آفلاين
توسعه دهنده phpBB آسان نصب
توسعه دهنده phpBB آسان نصب
نماد کاربر
تاريخ عضويت: چهارشنبه 16 اسفند 1385, 18:38
پست ها : 5302
محل سکونت: In Your Mind !
تشکر کرده: 1545 بار
تشکر شده: 3215 بار
امتیاز: 253
اعتبار خوشنامی: 1020
معتمد اعضامعتمد اعضامعتمد اعضامعتمد اعضامعتمد اعضامعتمد اعضامعتمد اعضامعتمد اعضامعتمد اعضامعتمد اعضا
[size=3]
خمس و زکات یادت نره




1-حدودا یک قرن قبل، قند از کشور بلژیک به ایران صادر می شد . به دلیل مسائلی که میان روحانیون  و یکی از اتباع بلژیک پیش آمده بود فتوای حرام بودن قند صادر شده بود و کسی قند نمی خورد..یکی از تجار که قندهایش رو دستش مانده بود به سراغ یکی از مراجع رفت و با تقدیم خمس و زکات مشکل را برای وی مطرح کرد.. بعد از آن بر فتوای قبلی تبصره ای صادر شد که حرام بودن قند وقتی است که مستقیما در دهان گذاشته شود ، اگر قند را پیش از گذاشتن در دهان در چای بزنید حلال می شود . ……. هنوز هم بسیاری از افراد مسن بدون آنکه دلیل آن را بدانند ،قبل از آنکه قند را در دهان بگذارند آن  را در استکان چای فرو می برند

2-در دهه 40 خورشیدی نوشابه های پپسی کولا وارد بازار ایران ، شایعاتی مبنی بهایی بودن مالک شرکت توزیع کننده این نوشابه ها بر سر زبان ها افتاد و فتوایی مبنی بر حرام بودن خوردن پپسی کولا صادر شد. شرکت توزیع کننده که نمی خواست بازار را از دست بدهد خمس و زکات متعلقه را دو دستی تقدیم یکی از مراجع کرد تا تبصره ای  بر این فتوا نوشته شود که خوردن نوشابه های پپسی با شیشه حرام است اگر در لیوان ریخته شود حلال می گردد……

3-در دهه 50 خورشیدی ماشین های لباس شویی وارد بازار ایران شد. خانواده های ایرانی که به احکام دینی پایبندی زیادی داشتند حاضر به خریداری این محصول نبودند چون به اعتقاد آنها آب موجود در محفظه این ماشین کمتر از حد شرعی آب کر (سه وجب طول ،در سه وجب عرض ، در سه وجب ارتفاع) است و نجاست لباس ها را از بین نمی برد . اینبار تاجر مذکور خودش پیش قدم شد و با تقدیم خمس و زکات توانست فتوایی  بر کر بودن آب لوله کشی شهر که به دستگاه لباسشویی می ریزد بدست بیاورد

*مدت ها است که فتواهای مراجع اثر خود را از دست داده اند و در عوض نهادهای دولتی فتوا های موثر صادر می کنند .

4-چند سال قبل تیر آهن های چینی وارد گمرک های ایران شدند و اداره استاندارد فتوا داد که این تیر آهن ها غیر مقاوم هستند و نباید وارد بازار شوند . همین امر باعث گرانی بی سابقه آهن در بازار کشور شد. تاجری که از چین آهن وارد کرده بود به سراغ رئیس محترم استاندارد رفت و مانند اسلاف خود وجهی را در قالب خمس و زکات (یا چیز دیگری شبیه به باج) به ایشان تقدیم کرد و به فاصله چند ماه مشکل تیرآهن های مانده در گمرک حل شد و روانه بازار شدند.

5- مدتی قبل شرکتی به نام تجاری محسن برنج های هندی را در بسته بندی های با برند خود وارد بازار کرد و با تبلیغ گسترده توانست بازار کشور حتی استان های گیلان و مازندران که در آنها برنج کشت می شود را تسخیر کند. این برنج ها  قدری مشکوک بودند چون در هر دمایی که پخته می شدند بازهم به هم نمی چسبیدند .با توجه به وجود نشاسته درون برنج چنین چیزی قدری عجیب به نظر می رسید. یک نفر بیکار در مرکز تحقیقات برنج برای پی بردن به راز این برنج ها آنها را در یکی از آزمایشگاه های  وابسته به مرکز استاندارد آزمایش کرد و در آن مواد سمی خطرناک مانند آرسنیک و سرب مشاهده کرد. این خبر رسانه ای شد و تبلیغ برای این برنج ممنوع شد. و عده ای  تقاضای جمع آوری این برنج از بازار را داشتند.

مالک برند محسن مقدار متنابهی خمس و زکات (یا هر اسم دیگری که شما روی آن می گذارید ) را تقدیم رئیس سازمان استاندارد کرد تا او نه تنها شخص بیکاری که این برنج ها را آزمایش کرده بود توبیخ کند بلکه قهرمانانه از سلامت این برنج ها دفاع کند.

حتی خود هندی ها هم اعلام کردند که برنج های صادراتی شان آلوده است اما  رئیس محترم استاندارد که می خواست وجه دریافتی اش حلال باشد هندی هارا دیوانه های متوهم دانست و خوردن برنج های هندی  را بدون اشکال اعلام کرد. (البته اگر همسر خود ایشان از این برنج ها خریداری کند احتمالا بادریافت طلاق راهی منزل پدر شان خواهد شد)

البته مالک برنج محسن راه رسم خمس و زکات دادن را به نیکی می داند . و نه تنها برنج های آن از بازار جمع نشد که توانست با تقدیم مقداری از این خمس و زکات به رئیس سازمان صداو سیما دستور العمل قبلی ایشان مبنی بر ممنوعیت تبلیغ برنج خارجی در رادیو و تلویزیون ( که در حالت جو گیری ایشان صادر شده بود) را ملغی کند و اکنون تبلیغات این برنج به صورت گسترده تر از سابق از رادیو و تلویزیون  پخش می شود.

و این داستان پرداخت به موقع خمس و زکات ادامه دارد....

منبع : وبلاگ نوشته های شنگول آبادی


لطفا اطلاع رسانی کنید برنج محسن آلوده است

_________________



مشخصات YIM WWW

ربات تبليغات

وضعيت : آنلاين

محل سکونت : مقصد

علايق : تبليغات

 موضوع پست: کرم شب تاب
پستارسال شده در: پنج شنبه 5 فروردین 1389, 22:53 
آفلاين
توسعه دهنده phpBB آسان نصب
توسعه دهنده phpBB آسان نصب
نماد کاربر
تاريخ عضويت: چهارشنبه 16 اسفند 1385, 18:38
پست ها : 5302
محل سکونت: In Your Mind !
تشکر کرده: 1545 بار
تشکر شده: 3215 بار
امتیاز: 253
اعتبار خوشنامی: 1020
معتمد اعضامعتمد اعضامعتمد اعضامعتمد اعضامعتمد اعضامعتمد اعضامعتمد اعضامعتمد اعضامعتمد اعضامعتمد اعضا
کرم شب تاب
خدا هستی را قسمت میکرد. خدا گفت : چیزی از من بخواهید. هرچه که باشد، شما را خواهم داد. سهمتان رااز هستی طلب کنید زیرا خدا بسیار بخشنده است.
و هرکه آمد چیزی خواست. یکی بالی برای پریدن و دیگری پایی برای دویدن. یکی جثه ای بزرگ خواست و
آن یکی چشمانی تیز، یکی دریا را انتخاب کرد و یکی آسمان را.
در این میان کرمی کوچک جلو آمد و به خدا گفت: من چیز زیادی از این هستی نمی خواهم. نه چشمانی تیز ونه جثه ای بزرگ. نه بالی و نه پایی، نه آسمان و نه دریا. تنها کمی از خودت؛ تنها کمی از خودت را به منبده.
و خدا کمی نور به او داد.
نام او کرم شب تاب شد.
خدا گفت : آن که نوری باخود دارد,بزرگ است, حتی اگر به قدر ذره ای باشد. تو حالا همان خورشیدی که
گاهی زیر برگی کوچک پنهان می شوی.
و رو به دیگران گفت: کاش می دانستید که این کرم کوچک، بهترین را خواست. زیرا که از خدا جز خدا نبایدخواست .
هزاران سال است که می تابد. روی دامن هستی می تابد. وقتی ستاره ای نیست چراغ کرم شب تاب روشن است و کسی نمی داند که این هما ن چراغی است که روزی خدا آن را به کرمی کوچک بخشیده است....

_________________



مشخصات YIM WWW

ربات تبليغات

وضعيت : آنلاين

محل سکونت : مقصد

علايق : تبليغات

 موضوع پست: دخترک و استاد
پستارسال شده در: پنج شنبه 5 فروردین 1389, 22:53 
آفلاين
توسعه دهنده phpBB آسان نصب
توسعه دهنده phpBB آسان نصب
نماد کاربر
تاريخ عضويت: چهارشنبه 16 اسفند 1385, 18:38
پست ها : 5302
محل سکونت: In Your Mind !
تشکر کرده: 1545 بار
تشکر شده: 3215 بار
امتیاز: 253
اعتبار خوشنامی: 1020
معتمد اعضامعتمد اعضامعتمد اعضامعتمد اعضامعتمد اعضامعتمد اعضامعتمد اعضامعتمد اعضامعتمد اعضامعتمد اعضا
دخترک و استاد


دختر جوانی با صورت برافروخته و در حالی که می لرزید نزد استادش امد و با شرمساری گفت من در مشاجره با یک دوست سخنانی تند ونا خوشایند بر زبان اورده ام و صدایم چنان از خشم بالا گرفت که مانند رعد اسمان رعب انگیز شد.به من بگویید چگونه می توانم اشتباهی را که مرتکب شده ام اصلاح کنم؟
استاد یک برگ کاغذ برداشت و ان را شصت و چهار قسمت کرد.سپس تکه های کاغذ را به ان دختر داد وگفت برو این کاغذ ها را در خیابان پخش کن.
دختر از دستور استاد اطاعت کرد و به پخش کردن کاغذها در خیابان پرداخت.در همان حین باد شدیدی شروع به وزیدن کرد و تکه های کاغذ را به این سو و ان سو برد و از معرض دید دور کرد.
هنگامی که دختر جوان نزد استاد بازگشت استاد به او گفت فرزندم اکنون برو ان تکه های کاغذ را جمع کن و برایم بیاور.
دختر به خیابان رفت و به جست و جوی تکه های کوچک کاغذ پرداخت اما حتی نتوانست یک تکه از ان کاغذها را بیابد!
دخترک پس از این جست و جو بیهوده نزد استاد بازگشت وگفت من حتی نتوانستم یک تکه از ان کاغذ ها را پیدا کنم!
استاد پاسخ داد کلماتی که بر زبان می اوری نیز چنین هستند طولی نمی کشد که لبان تو را ت ر ک می کنند پراکنده گشته و انگاه برای همیشه گم می شوند در این زمان دیگر هیچ کاری از دست تو بر نمی اید.تو هرگز نمی توانی دوباره ان ها را به جای نخست برگردانی بنابراین باید مراقب کلماتی که به کار می بری باشی.پس از ان که به صحبت بپردازی ابتدا اطمینان پیدا کن که ان چه که می خواهی بگویی از سکوت بهتر است در غیر این صورت ساکت بمان اگر فقط این قانون ساده را رعایت کنی هر گز از گفته خود پشیمان نخواهی شد.

_________________



مشخصات YIM WWW

ربات تبليغات

وضعيت : آنلاين

محل سکونت : مقصد

علايق : تبليغات

پستارسال شده در: پنج شنبه 5 فروردین 1389, 22:54 
آفلاين
توسعه دهنده phpBB آسان نصب
توسعه دهنده phpBB آسان نصب
نماد کاربر
تاريخ عضويت: چهارشنبه 16 اسفند 1385, 18:38
پست ها : 5302
محل سکونت: In Your Mind !
تشکر کرده: 1545 بار
تشکر شده: 3215 بار
امتیاز: 253
اعتبار خوشنامی: 1020
معتمد اعضامعتمد اعضامعتمد اعضامعتمد اعضامعتمد اعضامعتمد اعضامعتمد اعضامعتمد اعضامعتمد اعضامعتمد اعضا
چه کسی بیشتر خدا را دوست دارد؟

مردی در عالم رویا فرشته ای را دید که در یک دستش مشعل و در دست دیگرش سطل آبی گرفته بود و در جاده ای روشن و تاریک راه می رفت.
مرد جلو رفت و از فرشته پرسید: این مشعل و سطل آب را کجا می بری؟

فرشتـه جواب داد: می خواهم با این مشعـل بهشت را آتش بـزنم و با این سطل آب، آتش های جهنم را خاموش کنم. آن وقت ببینم چه کسی واقعاً خدا را دوست دارد!

_________________



مشخصات YIM WWW

ربات تبليغات

وضعيت : آنلاين

محل سکونت : مقصد

علايق : تبليغات

پستارسال شده در: پنج شنبه 5 فروردین 1389, 22:57 
آفلاين
توسعه دهنده phpBB آسان نصب
توسعه دهنده phpBB آسان نصب
نماد کاربر
تاريخ عضويت: چهارشنبه 16 اسفند 1385, 18:38
پست ها : 5302
محل سکونت: In Your Mind !
تشکر کرده: 1545 بار
تشکر شده: 3215 بار
امتیاز: 253
اعتبار خوشنامی: 1020
معتمد اعضامعتمد اعضامعتمد اعضامعتمد اعضامعتمد اعضامعتمد اعضامعتمد اعضامعتمد اعضامعتمد اعضامعتمد اعضا
چه کسی بیشتر خدا را دوست دارد؟

مردی در عالم رویا فرشته ای را دید که در یک دستش مشعل و در دست دیگرش سطل آبی گرفته بود و در جاده ای روشن و تاریک راه می رفت.
مرد جلو رفت و از فرشته پرسید: این مشعل و سطل آب را کجا می بری؟

فرشتـه جواب داد: می خواهم با این مشعـل بهشت را آتش بـزنم و با این سطل آب، آتش های جهنم را خاموش کنم. آن وقت ببینم چه کسی واقعاً خدا را دوست دارد!

_________________



مشخصات YIM WWW

ربات تبليغات

وضعيت : آنلاين

محل سکونت : مقصد

علايق : تبليغات

پستارسال شده در: پنج شنبه 5 فروردین 1389, 22:58 
آفلاين
توسعه دهنده phpBB آسان نصب
توسعه دهنده phpBB آسان نصب
نماد کاربر
تاريخ عضويت: چهارشنبه 16 اسفند 1385, 18:38
پست ها : 5302
محل سکونت: In Your Mind !
تشکر کرده: 1545 بار
تشکر شده: 3215 بار
امتیاز: 253
اعتبار خوشنامی: 1020
معتمد اعضامعتمد اعضامعتمد اعضامعتمد اعضامعتمد اعضامعتمد اعضامعتمد اعضامعتمد اعضامعتمد اعضامعتمد اعضا
جنی !


یه روزی یه مرده نشسته بود و داشت روزنامه اش رو
می خوند که زنش یهو ماهی تابه رو می کوبه سرش.
مرده میگه: برا چی این کارو کردی؟
زنش جواب میده به خاطر این زدمت که تو جیب شلوارت
یه تیکه کاغذ پیدا کردم که توش اسم جنى (یه دختر)
نوشته شده بود ...
مرده میگه وقتی هفته پیش برای تماشای مسابقه اسب دوانی
رفته بودم اسبی که روش شرط بندی کردم اسمش جنی بود.

زنش معذرت خواهی می کنه و میره به کارای خونه برسه.
سه روز بعدش مرد داشت تلویزین تماشا می کرد که
زنش این بار با یه قابلمه ی بزرگتر کوبید رو سر
مرده که تقریبا بیهوش شد.
وقتی به خودش اومد پرسید این بار برا چی منو زدی
زنش جواب داد آخه اسبت زنگ زده بود

_________________



مشخصات YIM WWW

ربات تبليغات

وضعيت : آنلاين

محل سکونت : مقصد

علايق : تبليغات

پستارسال شده در: پنج شنبه 5 فروردین 1389, 22:59 
آفلاين
توسعه دهنده phpBB آسان نصب
توسعه دهنده phpBB آسان نصب
نماد کاربر
تاريخ عضويت: چهارشنبه 16 اسفند 1385, 18:38
پست ها : 5302
محل سکونت: In Your Mind !
تشکر کرده: 1545 بار
تشکر شده: 3215 بار
امتیاز: 253
اعتبار خوشنامی: 1020
معتمد اعضامعتمد اعضامعتمد اعضامعتمد اعضامعتمد اعضامعتمد اعضامعتمد اعضامعتمد اعضامعتمد اعضامعتمد اعضا
انسانها چهار دسته اند
نوشتاری از استاد شریعتی


دسته اول
آنانی که وقتی هستند هستند، وقتی که نیستند هم نیستند
عمده آدم‌ها حضورشان مبتنی به فیزیک است. تنها با لمس ابعاد جسمانی آن‌هاست که قابل فهم می‌شوند. بنابراین اینان تنها هویت جسمی دارند.

دسته دوم
آنانی که وقتی هستند نیستند، وقتی که نیستند هم نیستند
مردگانی متحرک در جهان. خود فروختگانی که هویت شان را به ازای چیزی فانی واگذاشته‌اند. بی‌شخصیت‌اند و بی‌اعتبار. هرگز به چشم نمی‌آیند. مرده و زنده‌شان یکی است.

دسته سوم
آنانی که وقتی هستند هستند، وقتی که نیستند هم هستند
آدم‌های معتبر و با شخصیت. کسانی که در بودنشان سرشار از حضورند و در نبودنشان هم تاثیرشان را می‌گذارند. کسانی که همواره به خاطر ما می‌مانند. دوستشان داریم و برایشان ارزش و احترام قائلیم.

دسته چهارم
آنانی که وقتی هستند نیستند ، وقتی که نیستند هستند
شگفت‌انگیزترین آدم‌ها در زمان بودشان چنان قدرتمند و با شکوه‌اند که ما نمی‌توانیم حضورشان را دریابیم، اما وقتی که از پیش ما می‌روند نرم نرم آهسته آهسته درک می‌کنیم. باز می‌شناسیم. می‌فهمیم که آنان چه بودند. چه می‌گفتند و چه می‌خواستند. ما همیشه عاشق این آدم‌ها هستیم. هزار حرف داریم برایشان. اما وقتی در برابرشان قرار می‌گیریم قفل بر زبانمان می‌زنند. اختیار از ما سلب می‌شود. سکوت می‌کنیم و غرقه در حضور آنان مست می‌شویم و درست در زمانی که می‌روند یادمان می‌آید که چه حرف‌ها داشتیم و نگفتیم. شاید تعداد این‌ها در زندگی هر کدام از ما به تعداد انگشتان دست هم نرسد.

_________________



مشخصات YIM WWW

ربات تبليغات

وضعيت : آنلاين

محل سکونت : مقصد

علايق : تبليغات

 موضوع پست: فرشته نگهبان‌ !
پستارسال شده در: پنج شنبه 5 فروردین 1389, 22:59 
آفلاين
توسعه دهنده phpBB آسان نصب
توسعه دهنده phpBB آسان نصب
نماد کاربر
تاريخ عضويت: چهارشنبه 16 اسفند 1385, 18:38
پست ها : 5302
محل سکونت: In Your Mind !
تشکر کرده: 1545 بار
تشکر شده: 3215 بار
امتیاز: 253
اعتبار خوشنامی: 1020
معتمد اعضامعتمد اعضامعتمد اعضامعتمد اعضامعتمد اعضامعتمد اعضامعتمد اعضامعتمد اعضامعتمد اعضامعتمد اعضا
فرشته نگهبان‌ !


مردی داشت در خیابان حرکت می کرد که ناگهان صدایی از پشت گفت: اگر یک قدم دیگه جلو بروی کشته می شوی.
مرد ایستاد و در همان لحظه آجری از بالا افتاد جلوی پایش.
مرد نفس راحتی کشید و با تعجب دوروبرش را نگاه کرد اما کسی را ندید.
بهر حال نجات پیدا کرده بود.

به راهش ادامه داد.
به محض اینکه می خواست از خیابان رد بشود باز همان صدا گفت : بایست
مرد ایستاد و در همان لحظه ماشینی با سرعتی عجیب از کنارش رد شد.
بازهم نجات پیدا کرده بود.

مرد پرسید تو کی هستی و صدا جواب داد : من فرشته نگهبان تو هستم .
مرد فکری کرد و گفت :
- اون موقعی که من داشتم ازدواج می کردم کدام گوری بودی

_________________



مشخصات YIM WWW

ربات تبليغات

وضعيت : آنلاين

محل سکونت : مقصد

علايق : تبليغات

+ ارسال مبحث جديد + ارسال پاسخ  صفحه 17 از 20 |      1 ... 14, 15, 16, 17, 18, 19, 20  


تعداد صفحات: صفحه 17 از 20

    

تعداد پست ها:  288 پست


کاربران حاضر در اين انجمن: بدون كاربران آنلاين و 1 مهمان مدير انجمن: ArmanSoftware
نمايش پست ها از پيشين:  مرتب سازي بر اساس  

قوانين انجمن

شما نمي توانيد مبحث جديدي در اين انجمن ايجاد کنيد
شما نمي توانيد به مباحث در اين انجمن پاسخ دهيد
شما نمي توانيد پست هاي خود را در اين انجمن ويرايش کنيد
شما نمي توانيد پست هاي خود را در اين انجمن حذف کنيد
شما نمي توانيد فايل هاي پيوست در اين انجمن ارسال کنيد
جستجو براي:
انتقال به:  


امروز شنبه 21 بهمن 1390, 03:38

ساعت سایت بر اساسUTC + 3:30 ساعت [ ساعت تابستانی ] تنظیم شده است

News News Site map Site map SitemapIndex SitemapIndex RSS Feed RSS Feed Channel list Channel list

Powered by phpBB © 2000, 2002, 2005, 2007 phpBB Group.
Designed by my_enigma (کيوان علوي | keyvan alavi).
Persian Translation : www.phpBB.Maghsad.com | New Zeland Shuttle
phpBB SEO
.