نام کاربري:    کلمه عبور:     
عضويت  |  پرسش و پاسخ  |  جستجو  |  ورود
دریافت آخرین نسخه phpBB فارسی (phpBB 3.0.10 فارسی)


کتاب راهنمای جامع تصویری phpBB فارسی به زبان خیلی ساده

  پرتال  \  صفحه اصلي  \  هاستينگ مقصد  \  ثبت دامنه  \  فروشگاه مقصد  \  پروژه phpbb فارسی  \  جستجو  \  پرسش و پاسخ
  مشاهده پست هاي بدون جواب  /  نمايش مبحث هاي فعال  /  مشاهده پست هاي جديد  /  نمايش پست هاي شما  /  مشاهده پست های خوانده نشده





جهت استفاده از تمامی امکانات سایت  باید وارد  و یا عضو شوید

خروج




سهراب سپهری


+ ارسال مبحث جديد + ارسال پاسخ
 صفحه 1 از 1 |  
 موضوع پست: سهراب سپهری
پستارسال شده در: يکشنبه 29 مرداد 1385, 20:42 
آفلاين
مدير بخش نجوم
مدير بخش نجوم
نماد کاربر
تاريخ عضويت: پنج شنبه 6 اردیبهشت 1385, 01:51
پست ها : 58
تشکر کرده: 0 بار
تشکر شده: 0 بار
امتیاز: 0
اعتبار خوشنامی: 0
بی اعتبار
مي تازي همزاد عصيان!
به شکارستارگان رهسپاري
دستانت از درخشش تير و کمان سرشار
اينجا که من هستم
آسمان خوشه کهکشان مي آويزد
کو چشمي آرزو مند؟

سهراب





عبور بايد کرد
صداي باد مي آيد عبور بايد کرد
و من مسافرم اي بادهاي همواره!
مرا به وسعت تشکيل برگ ها ببريد
مرا به کودکي شور آب ها برسانيد

سهراب





شب سرشاري بود
رود از پاي صنوبر ها تا فراتر ها مي رفت
دره مهتاب اندود و چنان روشنم کوه که خدا پيدا بود


سهراب






من گدايي ديدم در به در مي رفت آواز چکاوک مي خواست
وسپوري که به يک پوسته ي خربزه مي برد نماز
بره اي ديدم بادبادک مي خورد
من الاغي ديدم ينجه را مي فهميد
در چراگاه نصيحت گاوي ديدم سير
شاعري ديدم هنگام خطاب به گل سوسن مي گفت شما
من کتابي ديدم واژه هايش همه از جنس بلور
کاغذي ديدم از جنس بهار
موزه اي ديدم دور از سبزه
مسجدي ديدم دور از آب
سر بالين فقيهي نوميد کوزه اي ديدم لبريز سوال
قاطري ديدم بارش انشاء
اشتري ديدم بارش سبد خالي پند و مثال


سهراب


چرخ گاري در حسرت واماندن اسب
اسب در حسرت وا ماندن گاري چي
مرد گاري چي در حسرت مرگ



سهراب


روح من در جهت تازه ي اشياء جاري است
روح من کم سال است
روح من گاهي از شوق سرفه اش مي گيرد
روح من بيکار است
قطره هاي باران را
درز آجرها را مي شمارد
روح من گاهي مثل يک سنگ سر راه حقيقت دارد

سهراب

پرده را برداريم
بگذاريم که احساس هوايي بخورد
بگذاريم که بلوغ زير هر بوته که مي خواهد بيتوته کند
بگذاريم که غريزه پي بازي برود
کفش ها را بکند و به دنبال فصول از سر گل ها بپرد
بگذاريم که تنهايي آواز بخواند
چيز بنويسد
به خيابان برود


سهراب

در جوي زمان در خواب تماشاي تو مي رويم
سيماي روان با شبنم افشان تو مي شويم
پرهايم؟ پرپر شده ام چشم نويد به نگاهي تر شده ام
اين سو نه آن سويم
و درآن سوي نگاه چيزي را مي بينم چيزي را مي جويم
سنگي مي شکنم رازي را با تو مي گويم
برگ افتاد نوشم
باد من زنده به اندوهم ابري رفت
من کوهم مي پايم من بادم مي پويم
در دشت دگر گل گل افسوسي چو برويد
مي آيم
مي بويم!


سهراب

ديرگاهي است در اين تنهايي
رنگ خاموشي در طرح لب است
بانگي از دور مرا مي خواند
ليک پاهايم در قير شب است
رخنه اي نيست در اين تاريکي
در و ديوار بهم پيوسته
سايه اي لغزد اگر روي زمين
نقش وهمي است ز بندي رسته
نفس آدمها
سر به سر افسرده است
روزگاري است در اين گوشه پژمرده هوا
هر نشاطي مرده
دست جادويي شب
دربه روي من و غم مي بندد
مي کنم هرچه تلاش
او به من مي خندد
نقش هايي که کشيدم در روز
شب ز راه آمد و با دود اندود
طرح هايي که فکندم در شب
روز پيدا شد و با پنبه زدود
ديرگاهي است که چون من همه را
رنگ خاموشي در طرح لب است
جنبشي نيست در اين خاموشي
دست ها پاها در قير شب است


سهراب



دود مي خيزد ز خلوتگاه من
کس خبر يابد از ويرانه ام؟
با درون سوخته دارم سخن
کي به پايان مي رسد افسانه ام؟


سهراب
به سراغ من اگرمي آييد
پشت هيچستانم
پشت هيچستان جايي است
پشت هيچستان رگ هاي هوا پر قاصدک هايي است
که خبر مي آرند از گل واشده ي دورترين بوته ي خاک
روي شن ها هم نقش هاي سم اسبان سواران ظريفي است که صبح
به سر تپه معراج شقايق رفتند
پشت هيچستان چتر خواهش باز است
تا نسيم عطشي در بن برگي بدود
زنگ باران به صدا مي آيد
آدم اين جا تنهاست
و در اين تنهايي سايه ي ناروني تا ابديت جاري است
به سراغ من اگر مي آييد نرم و آهسته بياييد
مبادا که ت ر ک بردارد چيني نازک تنهايي من




سهراب
عبور بايد کرد
صداي باد مي آيد عبور بايد کرد
و من مسافرم . اي باد هاي همواره !
مرا به وسعت تشکيل برگ هاببريد
مرا به کودکي شور آب ها برسانيد .



لب ها مي لرزند . شب مي تپد .جنگل نفس مي کشد .
پرواي چه داري؟ مرا در شب بازوانت سفر ده .
انگشتان شبانه ات را مي فشارم و باد شقايق دور دست را پرپر مي کند.
به سقف جنگل مي نگري : ستارگان در خيسي چشمانت مي دوند .
بي اشک . چشمان تو ناتمام است و نمناکي جنگل نارساست .




پنجره را به پهناي جهان مي گشايم :
جاده تهي است. درخت گرانبار شب است .
ساقه نمي لرزد . آب از رفتن خسته است : تو نيستي نوسان نيست
تو نيستي و تپيدن گردابي است .
تو نيستي و غريو رود ها گويا نيست و دره ها نا خواناست .
مي آيي : شب از چهره ها بر مي خيزد راز از هستي مي پرد .
مي روي : چمن تاريک مي شود جوشش چشمه مي شکند .



















اهل کاشانم
روزگارم بد نيست
تکه ناني دارم خرده هوشي سر سوزن ذوقي
مادري دارم بهتر از برگ درخت
دوستاني بهتر از آب روان
و خدايي که در اين نزديکي است
لاي اين شب بو ها پاي آن کاج بلند
روي آگاهي آب روي قانون گياه
من مسلمانم
قبله ام يک گل سرخ
جانمازم چشمه مهرم نور
دشت سجاده ي من
من وضو با تپش پنجره ها مي گيرم
در نمازم جريان دارد ماه جريان دارد طيف
سنگ از پشت نمازم پيداست
همه ذرات نمازم متبلور شده است
من نمازم را وقتي مي خوانم
که اذانش را باد گفته باشد سر گلدسته ي سرو
من نمازم را پي تکبيره الاحرام علف مي خوانم
پي قد قامت موج
کعبه ام بر لب آب
کعبه ام زير اقاقي هاست
کعبه ام مثل نسيم مي رود باغ به باغ مي رود شهر به شهر
حجر الاسود من روشني باغچه است
اهل کاشانم
پيشه ام نقاشي است
گاه گاه قفسي مي سازم با رنگ مي فروشم به شما تا به آواز شقايق که در آن زنداني است دل تنهايي تان تازه شود
چه خيالي چه خيالي ...مي دانم
پرده ام بي جان است
خوب مي دانم حوض نقاشي من بي ماهي است
اهل کاشانم اما
شهر من کاشان نيست
شهر من گم شده است
من با تاب من با تب
خانه اي در طرف ديگر شب ساخته ام







صدا کن مرا
صداي تو خوب است
صداي تو سبزينه ي آن گياه عجيبي است
که در انتهاي صميميت حزن مي رويد.
در ابعاد اين عصر خاموش
من از طعم تصنيف در متن ادراک يک کوچه تنهاترم.
بيا تا برايت بگويم تا چه اندازه تنهايي من بزرگ است.
وتنهايي من شبيخون حجم تو را پيش بيني نمي کرد.
و خاصيت عشق اين است.
کسي نيست
بيا تا زندگي را بدزديم آن وقت
ميان دو ديدار قسمت کنيم
بيا با هم از حالت سنگ چيزي بفهميم
بيا آب شو مثل يک واژه در سطر خاموشي ام.
بيا ذوب کن در کف دست من جرم نوراني عشق را .
مرا گرم کن
در اين کوچه هايي که تاريک هستند
من حاصل ضرب ترديد و کبريت مي ترسم
مرا خواب کن
و من در طلوع گل ياسي از پشت انگشت هاي تو بيدار خواهم شد
وآن وقت حکايت کن از گونه هايي که من خواب بودم و تر شد.
و آن وقت من مثل ايماني از تابش استوا گرم
تو را در سر آغاز يک باغ خواهم نشانيد.

:)

_________________
مردم عادي، اميد و آرزو دارند و افراد متکي به نفس، هدف و برنامه!


مشخصات YIM

ربات تبليغات

وضعيت : آنلاين

محل سکونت : مقصد

علايق : تبليغات

 موضوع پست:
پستارسال شده در: چهارشنبه 22 شهریور 1385, 17:21 
آفلاين
عضو نيمه فعال
عضو نيمه فعال
نماد کاربر
تاريخ عضويت: چهارشنبه 18 مرداد 1385, 23:27
پست ها : 112
سن: 23
محل سکونت: Dar hamin nazdiki
تشکر کرده: 0 بار
تشکر شده: 1 بار
امتیاز: 0
اعتبار خوشنامی: 0
بی اعتبار
(( خانه دوست كجاست؟ )) در فلق بود كه پرسيد سوار

آسمان مكثي كرد

رهگذر شاخه نوري كه به لب داشت به تاريكي شن ها

بخشيد

و به انگشت نشان داد سپيداري و گفت:

***

(( نرسيده به درخت،

كوچه باغي است كه از خواب خدا سبز تر است

و درآن عشق به اندازه پرهاي صداقت آبي است.

مي روي تا نه آن كوچه كه او پشت بلوغ، سر بدر مي آورد،

پس به سمت گل تنهايي مي پيچي،

دو قدم مانده به گل،

پاي فواره جاويد اساطير زمين مي ماني

و ترا ترسي شفاف فرا مي گيرد.

در صميميت سيال فضا، خش خشي مي شنوي:

كودكي مي بيني

رفته از كاج بلندي بالا، جوجه بردارد از لانه نور

و از او مي پرسي

خانه دوست كجاست. ))

_________________
يادمان باشد اگر خاطرمان تنها شد طلب عشق ز هر بي سر و پايي نکنيم يادمان باشد اگر اين دلمان بي کس شد طلب مهر ز هر چشم خماري نکنيم يادمان باشد که دگر ليلي و مجنوني نيست به چه قيمت دلمان بهر کسي چاک کنيم يادمان باشد که در اين بحر دو رنگي و ريا دگر حتي طلب آب ز دريا نکنيم يادمان باشد اگر از پس هر شب روزيست دگر آن روز پي قلب سياهي نرويم يادمان باشد اگر شمعي و پروانه به يکجا ديديم طلب سوختن بال و پر کس نکنيم ولي آخر تو بگو با دل من چه کنيم؟


مشخصات

ربات تبليغات

وضعيت : آنلاين

محل سکونت : مقصد

علايق : تبليغات

 موضوع پست:
پستارسال شده در: يکشنبه 2 مهر 1385, 10:45 
آفلاين
مدير بخش سرگرمي
مدير بخش سرگرمي
تاريخ عضويت: يکشنبه 12 شهریور 1385, 07:05
پست ها : 307
تشکر کرده: 0 بار
تشکر شده: 7 بار
امتیاز: 0
اعتبار خوشنامی: 0
بی اعتبار
به نام خدا

روزي خواهم امد و پيامي خواهم اورد در رگها نور خواهم ريخت و صدا در خواهم داد
اي سبدهاتان پر خواب سيب اوردم سيب سرخ خورشيد  خواهم امد
گل ياسي به گدا خواهم داد
زن زيباي جذامي را گوشواري دگر خواهم بخشيد
کور را خواهم گفت :چه تماشا دارد باغ
دوره گردي خواهم شد کوچه ها را خواهم گشت جار خواهم زد اي شبنم شبنم شبنم
رهگذاري خواهد گفت راستي را شب تاريکي است
کهکشاني خواهم دادش
روي پل دخترکي بي پا دب اکبر را بر گردن او خواهم اويخت.
هر چه دشنام از لبها خواهم بر چيد هر چه ديوار از جا خواهم بر کند
رهزنان را خواهم گفت کارواني امد بارش لبخند
ابر را پاره خواهم کرد
من گره خواهم زد چشمان را با خورشيد
دلها را با عشق سايه ها را با اب شاخه ها را با باد
و به هم خواهم پيوست خواب کودک را با زمزمه ي زنجره ها
بادبادکها به هوا خواهم برد گلدانها اب خواهم داد
خواهم امد پيش اسبان گاوان علف سبز نوازش خواهم ريخت
مادياني تشنه سطل شبنم را خواهم اورد
خر فرتوتي در راه من مگسهايش را خواهم زد
خواهم امد سر هر ديواري ميخکي خواهم کاشت
پاي هر پنجره اي شعري خواهم خواند
هر کلاغي را کاچي خواهم داد
مار را خواهم گفت چه شکوهي دارد غوک
اشتي خواهم داد اشنا خواهم کرد راه خواهم رفت
نور خواهم خورد دوست خواهم داشت

_________________


مشخصات

ربات تبليغات

وضعيت : آنلاين

محل سکونت : مقصد

علايق : تبليغات

 موضوع پست: مسافر
پستارسال شده در: پنج شنبه 20 مهر 1385, 06:14 
آفلاين
عضو نيمه فعال
عضو نيمه فعال
نماد کاربر
تاريخ عضويت: چهارشنبه 18 مرداد 1385, 23:27
پست ها : 112
سن: 23
محل سکونت: Dar hamin nazdiki
تشکر کرده: 0 بار
تشکر شده: 1 بار
امتیاز: 0
اعتبار خوشنامی: 0
بی اعتبار
دم غروب، ميان حضور خسته اشيا

نگاه منتظري حجم وقت را مي ديد

و روي ميز، هياهوي چند ميوه نوبر

به سمت مبهم ادراك مرگ جاري بود.

وبوي باغچه را، باد، روي فرش فراغت

نثار حاشيه صاف زندگي ميكرد.

و مثل بادبزن، ذهن، سطح روشن گل را

گرفته بود به دست

و باد ميزد خودرا.

مسافر از اتوبوس

پياده شد:

(( چه آسمان تميزي!))

و امتداد خيابان غربت اورابرد

***

غروب بود.

صداي هوش گياهان به گوش مي آمد.

مسافر آمده بود.

و روي صندلي راحتي، كنار چمن

نشسته بود:

(( دلم گرفته،

دلم عجيب گرفته است.

تمام راه به يك چيز فكر ميكردم

و رنگ دامنه ها هوش از سرم مي برد.

خطوط جاده در اندوه دشت ها گم بود.

چه دره هاي عجيبي!

و اسب، يادت هست،

سپيد بود

و مثل واژه پاكي، سكوت سبز چمن زار را چرا مي كرد.

و بعد، غريب رنگين قريه هاي سر راه.

و بعد، تونل ها.

دلم گرفته،

دلم عجيب گرفته است.

وهيچ چيز،

نه اين دقايق خوشبو،‌كه روي شاخه نارنج مي شود

خاموش،

نه اين صداقت حرفي، كه در سكوت ميان دو برگ اين

گل شب بوست،

نه هيچ چيز مرا از هجوم خالي اطراف

نمي رهاند.

و فكر مي كنم

كه اين ترنم موزون حزن تا ابد

شنيده خواهد شد. ))

***

نگه مرد مسافر به روي ميز افتاد:

(( چه سيب هاي قشنگي!

حيات نشئه تنهايي است. ))

و ميزبان پرسيد:

قشنگ يعني چه؟

- قشنگ يعني تعبير عاشقانه اشكال

و عشق، تنها عشق

را به گرمي يك سيب مي كند مانوس.

و عشق، تنها عشق

مرا به وسعت اندوه زندگي ها برد،

مرا رساند به امكان يك پرنده شدن

- و نوشداروي اندوه؟

- صداي خالص اكسير مي دهد اين نوش.

***

و حال، شب شده بود.

چراغ روشن بود.

و چاي مي خوردند.

***

- چرا گرفته دلت، مثل آنكه تنهايي.

- چقدر هم تنها!

- خيال مي كنم

دچار آن رگ پنهان رنگ ها هستي.

- دچار يعني

عاشق

- و فكر كن كه چه تنهاست

اگر كه ماهي كوچك، دچارآبي درياي بيكران باشد.

- چه فكر نازك غمناكي!

- و غم تبسم پوشيده نگاه گياه است.

و غم اشاره محوي به رد وحدت اشياست

- خوشا به حال گياهان كه عاشق نورند

و دست منبسط نور روي شانه آنهاست.

- نه، وصل ممكن نيست،

هميشه فاصله اي هست.

اگر چه منحني آب بالش خوبي است

براي خواب دل آويز و ترد نيلوفر،

هميشه فاصله اي هست.

دچار بايد بود

و گرنه زمزمه حيرت ميان دو حرف

حرام خواهد شد.

و عشق

سفر به روشني اهتزار خلوت اشياست.

و عشق

صداي فاصله هاست.

صداي فاصله هايي كه

- غرق ابهامند.

- نه،

صداي فاصله هايي كه مثل نقره تميزند

و با شنيدن يك هيچ مي شوند كدر.

هميشه عاشق در دست ترد ثانيه هاست.

و او و ثانيه ها مي روند آن طرف روز.

و او و ثانيه ها روي نور مي خوابند.

و او و ثانيه ها بهترين كتاب جهان را

به آب مي بخشند.

و خوب مي دانند.

كه هيچ ماهي هرگز

هزار و يك گره رودخانه را نگشود.

و نيمه شبها. با زورق قديمي اشراق

در آب هاي هدايت رونه مي گردند

و تا تجلي اعجاب پيش مي رانند.

- هواي حرف تو آدم را

عبور مي دهد از كوچه باغ هاي حكايات

و در عروق چنين لحن

چه خون تاره محزوني!

حياط روشن بود

و باد مي آمد

و خون شب جريان داشت در سكوت دو مرد.

***

(( اتاق خلوت پاكي است.

براي فكر، چه ابعاد ساده اي دارد!

دلم عجيب گرفته است.

خيال خواب ندارم.

كنار پنجره رفت

و روي صندلي نرم پارچه اي

نشست: (( هنوز در سفرم.

خيال مي كنم

در آب هاي جهان قايقي است

و من - مسافر قايق - هزاران سال است

سرود زنده دريانوردي هاي كهن را

به گوش روزنه هاي فصول مي خوانم

و پيش مي رانم

مرا پيش مي رانم

مرا سفر به كجا بردي؟

كجا نشان قدم نا تمام خواهد ماند

و بند كفش به انگشت هاي نرم فراغت

گشوده خواهد شد؟

كجاست جاي رسيدن، و پهن كردن يك فرش

و بي خيال نشستن

و گوش دادن به

صداي شستن يك ظرف زير شير مجاور؟

***

و در كدام بهار

درنگ خواهي كرد

و سطح روح پر از برگ سبز خواهد شد؟

***

شراب بايد خورد

و در جواني يك سايه راه بايد رفت،

همين.

***

كجاست سمت حيات؟

حيات، غفلت رنگين يك دقيقه « حوا » ست.

نگاه مي كردي:

ميان گاو و چمن ذهن باد در جريان بود.

***

به يادگاري شاتوت روي پوست فصل

نگاه مي كردي،

حضور سبز قبايي ميان شبدرها

خراش صورت احساس را مرمت كرد.

***

ببين، هميشه خراشي است روي صورت احساس.

هميشه چيزي، انگار هوشياري خواب،

اثر گذاشته بود:

(( به يادگار نوشتم خطي ز دلتنگي. ))

***

شراب را بدهيد.

شتاب بايد كرد:

من از سياحت در يك حماسه مي آيم

و مثل آب

تمام قصه سهراب و نوشدارو را

روانم.

***

سفر مرا به در باغ چند سالگي ام برد

وايستادم تا

دلم قرار بگيرد،

صداي پرپري آمد

و در كه باز شد

من از هجوم حقيقت به خاك افتادم.

***

و بار ديگر، در زير آسمان « مزامير »،

در آن سفر كه لب رودخانه « بابل »

به هوش امدم،

نواي بربط خاموش بود

و خوب گوش كه دادم، صداي گريه مي آمد

و چند بربط بي تاب

به شاخه هاي تربيد تاب مي خوردند.

***

و در مسير سفر راهبان پاك مسيحي

به سمت پرده خاموش « ارمياي نبي »

اشاره مي كردند.

و من بلند بلند

« كتاب جامعه  » مي خواندم.

و چند زارع لبناني

كه زير سدر كهن سالي

نشسته بودند

مركبان درختان خويش را در ذهن

شماره مي كردند.

***

كنار راه سفر كودكان كور عراقي

به خط « لوح حمورابي »

نگاه مي كردند.

و در مسير سفر روزنامه هاي جهان را

مرور مي كردم.

***

سفر پر از سيلان بود

و از تلاطم صنعت تمام سطح سفر

گرفته بود و سياه

و بوي روغن مي داد.

و روي خاك سفر شيشه هاي خالي مشروب.

شيارهاي  غريزه، و سايه هاي مجال

كنار هم بودند.

ميان راه سفر، از ساري مسلولين

صداي سرفه مي آمد.

زنان فاحشه در آسمان آبي شهر

شيار روشن « جت » ها را

نگاه مي كردند

و كودكان پي پرپر چه ها روان بودند.

سپورهاي خيابان سرود مي خواندند

و شاعران بزرگ

به برگهاي مهاجر نماز مي بردند.

و راه دور سفر، از ميان آدم و آهن

به سمت جوهر پنهان زندگي مي رفت،

به غربت تر يك جوي آب مي پيوست؟،

به برق ساكت يك فلس،

به آشنايي يك لحن،

به بيكراني يك رنگ.

***

سفر مرا به زمين هاي استوايي برد.

و زير سايه آن « بانيان » سبز تنومند

عبارتي كه به ييلاق ذهن وارد شد:

وسيع باش، و تنها، و سر به زير، و سخت.

***

من از مصاحبت آفتاب مي آيم،

كجاست سايه؟

ولي هنوز قدم گيج انشعاب بهار است

و بوي چيدن از دست باد ميآيد

و حس لامسه پشت غبار حالت نارنج

به حال بيهوشي است.

در اين كشاكش رنگين، كسي چه مي داند

كه سنگ عزلت من در كدام نقطه فصل است.

هنوز جنگل، ابعاد بي شمار خودش را

نمي شناسد.

هنوز برگ

سوار حرف اول باد است.

هنوز انسان چيزي به آب مي گويد

و در ضمير چمن جوي يك مجادله جاري است

و در مدار درخت

طنين بال كبوتر، حضور مبهم رفتار آدمي زاد است.

***

صداي همهمه مي آيد.

و من مخاطب تنهاي بادهاي جهانم.

و رودهاي جهان رمز پاك محو شدن را

به من مي آموزند،

فقط به من.

و من مفسر گنجشك هاي دره گنگم

و گوشواره عرفان نشان تبت را

براي گوش بي آذين دختران بنارس

كنار جاده « سرنات » شرح داده ام.

به دوش من بگذار اي سرود صبح « ودا » ها

تمام وزن طراوت را

كه من

دچار گرمي گفتارم.

و اي تمام درختان زيت خاك فلسطين

و فور سايه خود را به من خطاب كنيد.

به اين مسافر تنها، كه از سياحت اطراف « طور» مي آيد

و از حرارت « تكليم » در تب و تاب است.

***

ولي مكالمه، يك روز، محو خواهد شد

ز شاهراه هوا را

شكوه شاه پرك هاي انتشار حواس

سپيده خواهد كرد.

براي اين غم موزون چه شعرها كه سرودند!

***

ولي هنوز كسي ايستاده زير درخت.

ولي هنوز سواري است پشت باره شهر

كه وزن خواب خوش فتح قادسيه

به دوش پلك تر اوست.

هنوز شيهه اسبان بي شكيب مغول ها

بلند مي شود از خلوت مزارع يونجه.

هنوز تاجر يزدي، كنار « جاده ادويه »

به بوي امتعه هند مي رود از هوش.

و در كرانه « هامون »، هنوز مي شنوي:

- بدي تمام زمين را فرا گرفت.

- هزار سال گذشت،

- صدي آب تني كردني به گوش نيامد

و عكس پيكر دوشيزه اي در آب نيفتاد.

***

و نيمه راه سفر، روي ساحل « جمنا »

نشسته بودم

و عكس « تاج محل » را در آب

نگاه مي كردم:

دوام مرمري لحظه هاي اكسيري

و پيشرفتگي حجم زندگي در مرگ.

ببين، دو بال بزرگ

به سمت حاشيه روح آب، در سفرند.

جرقه هاي عجيبي است در مجاورت دست.

بيا، و ظلمت ادراك را چاغان كن

كه يك اشاره بس است:

حيات ضربه آرامي است

به تخته سنگ « مگار »

***

و در مسير سفر مرغ هاي « باغ نشاط »

غبار تجربه را از نگاه من شستند،

به من سلامت يك سرو را نشان دادند.

و من عبادت احساس را،

به پاس روشني حال،

كنار « تال » نشستم، و گرم زمزمه كردم.

عبور بايد كرد

و هم نورد افق هاي دور بايد شد

و گاه در رگ يك حرف خيمه بايد زد.

عبور بايد كرد

و گاه از سر يك شاخه توت بايد خورد.

***

من از كنار تغزل عبور مي كردم

و موسم بركت بود

و زير پاي من ارقام شن لگد مي شد.

زني شنيد،

كنار پنجره آمد، نگاه كرد به فصل

در ابتداي خودش بود

و دست بدوي او شبنم دقايق را

به نرمي از تن احساس مرگ بر مي چيد.

من ايستادم .

و آفتاب تعزل بلند بود

و من مواظب تبخير خوابها بودم

و ضربه هاي گياهي عجيب را به تن ذهن

شماره مي كردم:

خيال مي كرديم

بدون حاشيه هستيم.

خيال مي كرديم

ميان متن اساطيري تشنج ريباس

شناوريم

و چند ثانيه غفلت، حضور هستي ماست.

***

در ابتداي خطير گياه ها بوديم

كه چشم زن به من افتاد:

صداي پاي تو آمد، خيال كردم باد

عبور مي كند از روي پرده هاي قديمي.

صداي پاي ترا در حوالي اشيا

شنيده بودم.

- كجاست جشن خطوط؟

- نگاه كن به تموج، به انتشار تن من،

- من از كدام طرف مي رسم به سطح بزرگ؟

- و امتداد مرا تا مساحت تر ليوان

پر از سطوح عطش كن.

- كجا حيات به اندازه شكستن يك ظرف

دقيق خواهد شد

و راز رشد پنيرك را

حرارت دهن اسب ذوب خواهد كرد؟

و در تراكم زيباي دست ها، يك روز،

صداي چيدن يك خوشه را به گوش شنيديم.

- و در كدام زمين بود

كه روي هيچ نشستيم

و در حرارت يك سيب دست و رو شستيم؟

- جرقه هاي محال از وجود برمي خاست.

- كجا هراس تماشا لطيف خواهد شد

و ناپديدتر از راه يك پرونده به مرگ؟

- و در مكالمه جسم ها مسير سپيدار

چقدر روشن بود!

- كدام راه مرا مي برد به باغ فواصل؟

***

عبور بايد كرد.

صداي باد مي آيد،عبور بايد كرد.

و من مسافرم، اي بادهاي همواره!

مرا به وسعت تشكيل برگ ها ببريد.

مرا به كودكي شور آب ها برسانيد.

و كفش هاي مرا تا تكامل تن انگور

پر از تحرك زيبايي خضوع كنيد.

دقيقه هاي مرا تا كبوتران مكرر

در آسمان سپيد غريزه اوج دهيد.

و اتفاق وجود مرا كنار درخت

بدل كنيد به يك ارتباط گمشده پاك.

و در تنفس تنهايي

دريچه هاي شعور مرا بهم بزنيد.

روان كنيدم دنبال بادبادك آن روز

مرا به خلوت ابعاد زندگي ببريد.

حضور « هيچ » ملايم را

به من نشان بدهيد. ))

                                                                          « بابل، بهار 1345 »


مشخصات

ربات تبليغات

وضعيت : آنلاين

محل سکونت : مقصد

علايق : تبليغات

+ ارسال مبحث جديد + ارسال پاسخ  صفحه 1 از 1 |  


تعداد صفحات: صفحه 1 از 1

    

تعداد پست ها:  4 پست


کاربران حاضر در اين انجمن: بدون كاربران آنلاين و 1 مهمان مدير انجمن: ArmanSoftware
نمايش پست ها از پيشين:  مرتب سازي بر اساس  

قوانين انجمن

شما نمي توانيد مبحث جديدي در اين انجمن ايجاد کنيد
شما نمي توانيد به مباحث در اين انجمن پاسخ دهيد
شما نمي توانيد پست هاي خود را در اين انجمن ويرايش کنيد
شما نمي توانيد پست هاي خود را در اين انجمن حذف کنيد
شما نمي توانيد فايل هاي پيوست در اين انجمن ارسال کنيد
جستجو براي:
انتقال به:  


امروز چهارشنبه 3 خرداد 1391, 23:06

ساعت سایت بر اساسUTC + 3:30 ساعت [ ساعت تابستانی ] تنظیم شده است

News News Site map Site map SitemapIndex SitemapIndex RSS Feed RSS Feed Channel list Channel list

بر پایه phpBB فارسی | با افتخار به قدرت phpBB
Style by کیوان علوی | keyvan alavi
پشتیبانی شده توسط ایرانسرور
قالب phpBB | محافظت از سایت مقابل هکرها | Host | بکاپ | Backup
phpBB SEO
.